۴/۱۴/۱۳۸۹

نبرد – مده آ

«نبرد» بیش از هرچیز یک انتخاب خوب است در زمان سنجی اجرای یک نمایشنامه. شاید جناب «هاینر مولر» زمانی که تصمیم گرفت نتایج نکبت بار حکومت فاشیست ها بر آلمان را به روی صحنه ببرد گوشه چشمی هم به آیندگانی همچون ما داشت تا آیینه اعمال و سرانجام جنونمان را پیش چشممان بیاورد. «نبرد» روایت یک جنگ نیست، روایت یک شکست است.


نمایش در چند اپیزود کوتاه به اجرا در می آید. (در واقع روی کاتالوگ نمایش نوشته شده است پنج اجرا، شاید هم به واقع پنج تا بود، اما من به شدت نسبت به فهرست اسامی پنج اپیزودی که در کاتالوگ آمده اند تردید دارم). تمامی این اپیزوها با میان پرده هایی بی وقفه که به شرح تک گویی هایی در زیر شکنجه اختصاص دارند به یکدیگر پیوند می خورند. از آنجا که نمایش نقریبا بدون دکور و یا تغییر لباس خاصی ادامه پیدا می کند، گاه مخاطب مرز میان اپیزودهای آن و میان پرده ها را گم می کند و به اشتباه می افتد. اما سردرگمی در یافتن ابتدا و انتهای هر اپیزود تنها دشواری مخاطب نیست.

تمام آنچه به تصویر کشیده می شود آشنا است. شرح حال آنان که شکنجه می شوند، اعتراف می کنند و از جامعه طرد می شوند؛ شرح حال آنان که تحت فشار جنگ و گرسنگی از هر آرمان و ارزشی تهی می شوند؛ شرح فاشیست هایی که برای نیل به اهداف بنیادگرایانه خود به خوبی حاضر به قربانی کردن دیگران، حتی نزدیک ترین کسانشان هستند و در نهایت، شرح حال آنان که روزی همرنگ جماعت شده بودند، اما پس از تغییر رنگ ها از اینجا رانده و از آنجا مانده می شوند. همه چیز آشنا است و روایتش می تواند دلنشین باشد. می تواند مخاطب را به هم دلی و همزاد پنداری وادارد، اما این پتانسیل نمایشنامه به تنهایی کافی نیست.


نور صحنه ضعیف و پایین نگه داشته می شود تا در پیوند با لباس های عموما خاکستری بازیگران فضای سرد، بی روح و سرشار از ناامیدی روزهای پایان نازیسم در آمان را به تصویر بکشد. اما فراموش می شود تحمل چنین فضایی برای نزدیک به 150 دقیقه از توان مخاطب خارج است. چشم ها آزرده و رفته رفته خسته می شوند. به ویژه که در هیچ کدام از اجراها نیز فراز و فرودی وجود ندارد. دیالوگ است که پشت دیالوگ به سوی مخاطب شلیک می شود و مونولگ های میان پرده هیچ جایی برای استراحت ذهن مخاطب باقی نمی گذارند.


از میان 12 بازیگر نمایش تقریبا هیچ یک برتری ویژه ای نسبت به دیگران ندارد. نمایش قرار است گروهی اجرا شود و گروهی هم اجرا می شود، هرچند «اشکان جنابی»، چه به دلیل نقش هایی که برعهده می گیرد و چه به دلیل اجرای قوی تر، بیش از دیگران به چشم می آید. تغییر پیاپی بازیگرانی که مخاطب باید بر روی آنها تمرکز کند نیز بر خستگی ذهنی او می افزاید. مخاطب ناخودآگاه گرایش دارد که با بازیگر هدف خود ارتباط برقرار کند تا بتواند درکش کند و به دنبال او نقشش را پی بگیرد، اما تعدد بازیگران و تغییر پیاپی آنها چنین امکانی را از مخاطب «نبرد» می گیرد.


در نهایت اجرای نمایش اول در شرایطی به پایان می رسد که هیچ نا و رمقی برای مخاطب باقی نمانده است. کارگردان برای تجدید این قوا از هیچ یک از ابزارهای خود استفاده نکرده است. هیچ تغییر قابل توجهی در موزیک، نور، دکور و پوشش بازیگران ایجاد نمی شود تا مخاطب به جای تماشای پنج اپیزود کوتاه و تاثیرگذار، با یک نمایش طولانی و کسالت بار مواجه شود. در چنین شرایطی است که «مده آ» آغاز می شود.


نمایش دوم برگرفته از یک افسانه آلمانی است. هیچ گونه پیوند معنایی میان آن و نمایش اول وجود ندارد. در نگاه اول و با شروع نمایش به نظر می رسد که کارگردان قصد جبران مافات دارد و می خواهد پیش از خروج مخاطب، توان از دست رفته را به او بازگرداند. فضای نمایش به ناگاه رنگین می شود. لباس ها تغییر می کنند و رنگ های شاد جایگزین خاکستری می شوند، هرچند هنوز از دکور خبری نیست. ابتدا یک نفر داستان کلی افسانه را روایت می کند و سپس اجرا با یک رقص دو نفره در حضور موزیک آغاز می شود. فضای سالن تغییر پیدا کرده و تصاویر چشم نواز شده اند. از آن همه دیالوگ دیگر اثری نیست و مخاطب انگار به فضای یک اپرای آرام پرتاب شده باشد، فرصت می یابد تا از شنیدن موسیقی و رقص دو نفره بازیگران لذت ببرد. ایده افزودن یک نمایش بی کلام به انتهای «نبرد»ی که دیالوگ هایش دست کمی از رگبار مسلسل نداشت فوق العاده به نظر می رسد؛ اما اگر به واقع هم چنین باشد به هر حال آقای صادقی از این ایده استفاده نکرده است!


اجرای پانتومیم مانند چندان به درازا کشیده نمی شود. ناگاه بازیگران به حرف می آیند و فضا باز هم شلوغ می شود. این بار مشکل مخاطب بی روح بودن صحنه و یا سرعت و شدت دیالوگ ها نیست، مشکل پیدا کردن پیوندی است میان نمایش دوم با اجرای اول. بدون تردید وجود چنین پیوندی به هیچ وجه ضروری نیست؛ این را مخاطب هم باید بداند؛ اما مسئله اینجا است که گویا آقای صادقی اصرار دارند که حتما پیوندی هست! انتهای اجرای «مده آ» همچون پایان راه سوزن پرگار به نوعی به فضایی ختم می شود که یادآور نمایش اول است. این را باید از موزیک، تغییر نور و صدای رژه دریافت و همچنان در گفتی باقی ماند که چه پیوندی می تواند میان این دو نمایش وجود داشته باشد؟ چه اصراری به کنار هم قرار دادن آنها داشته اند؟ چرا اجرای «مده آ» بی کلام آغاز می شود؟ و حال که بی کلام آغاز شده است، چرا تا به انتها ادامه نمی یابد؟


به نظر می رسد «نبرد – مده آ»، بیش از آنکه یک اجرای حرفه ای باشد، گونه ای کارگاه آموزشی برای شاگردان آقای صادقی است. شاید به نوعی امتحان نهایی پس از یک دوره فشرده تمرین، و یا به تعبیر دیگر، یک بازی تدارکاتی پیش از بازی های رسمی نهایی. هرچه هست برای لذت بردن از آن به مخاطبی صبور و کم توقع نیاز هست که حوصله و تحمل کافی برای جست و جو در میان دیالوگ ها را داشته باشد تا شاید از زیر غبار خاکستر پس از جنگ تکه پاره های پراکنده ای هم پیدا کند. بدون تردید اگر چنین مخاطبی به سراغ این نمایش برود دست خالی نیز باز نخواهد گشت.


پی نوشت:

در یکی از اپیزودهای «نبرد»، به گروهی از شهروندان فراری آلمانی بر می خوریم که در روزهای پایانی سقوط برلین اسیر سرگردانی و گرسنگی شده اند. از یک سو سربازان روس به پیش می آیند و از سوی دیگر خطر برخورد با نازی هایی وجود دارد که در روزهای پایانی حیات خود تصمیم دارند همه چیز را نابود کنند. جالب اینجا است که ترجیح این گروه خسته آلمانی، روس ها هستند. برای من این صحنه دردناک اما قابل درک و پندآموز بود. بسیاری از ما طی سال گذشته لحظاتی را تجربه کرده ایم که یک هم وطن بیش از هر بیگانه ای با ما وحشیانه رفتار کرده است. می ترسم از اینکه روزگاری ما هم سرنوشتی چون آلمان های فراری از نازی ها پیدا کنیم.

نگاه دیگری به نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.