۵/۰۲/۱۳۸۹

مرگ مقدس یا تقدس مرگ

گفت و گو بر سر تفاوت و یا احتمالا شباهت حسین فهمیده با محمدریگی را دوست دارم چرا که گمان می کنم بسیاری از شرکت کنندگان آن (از جمله خودم) مواضع ثابتی ندارند، از پیش تصمیم شان را نگرفته اند و آمادگی تغییر دارند. به نظرم یک جور فکر کردن با صدای بلند و به صورت دسته جمعی است. کمک می کند. اما این بار به بهانه این یادداشت (قلب زمین) و کامنت های وحیدآنلاین در گوگل ریدر می نویسم. (پست را می توانید از این جا بخوانید. اگر کامنت های وحید را هم نخوانده اید، به صورت خلاصه وحید می گوید با این شیوه مرزبندی میان تروریسم و جنگ، عملیات شهیدعباس دوران، خلبان شناخته شده ارتش و حمله او به هتل محل برگزاری اجلاس سران کشورهای اسلامی در حریم عملیات های تروریستی قرار می گیرد)


من عباس دوران را دوست دارم. همیشه دوستش داشتم. یعنی اصلا به این روزها بر نمی گردد. مگر می شود تمام کودکیتان را در پایگاه های نیروی هوایی بزرگ شوید، اما شناخته شده ترین شهید خلبان برایتان اسطوره نشود؟ مگر می شود شنیدن حکایت فرو ریختن ابهت دومین پایتخت امن جهان شما را به وجد نیاورد؟ و مگر می شود سال های سال در کنار هواپیماهای نظامی زندگی کنید و بزرگ شوید، اما رویایتان یک «عباس دوران» شدن نباشد؟ حتی بابا که این روزها دلش از زمین و زمان خون است، هنوز هم که یاد و نامی از عباس دوران می شود چهره اش آنچنان تغییر می کند که گویی می خواهد برخیزد و به احترامش خبردار بایستد. اما آیا تمام اسطوره «دوران»، به دلیل عملیات نظامی او بود؟


حمله به اچ-3 بدون تردید پیچیده ترین و شگفت انگیزترین عملیات نظامی تاریخ نیروی هوایی ایران بوده است. برخی پا را فراتر می گذارند و آن را در تاریخ جهان بی همتا می خوانند. با این حال من گمان نمی کنم کسی بتواند در حال خواندن این پست نام یکی از خلبانان حاضر در آن عملیات را به خاطر بیاورد. در برابر، حمله عباس دوران به بغداد، هرچند از لحاظ پیامدهای سیاسی موفقیت آمیز بود، اما نمی تواند از لحاظ نظامی موفق قلمداد شود. نخست به این دلیل که هدف اصلی عملیات منهدم نشد. دوم به این دلیل که هواپیما سقوط کرد و خلبان اصلی کشته شد. با این حال امروز احتمالا عباس دوران بهترین خلبان تاریخ کشور شناخته می شود و از عملیات های شگفت انگیز هوایی او اسطوره ها می سازند. (ماجرای عبور هواپیمایش از زیر میدان آزادی را من هنوز نتوانسته ام باور کنم. برخی مدعی هستند در یکی از جشن های شاهنشاهی چنین کاری کرده است)


وقتی وحیدآنلاین، نه به عنوان نظر شخصی، بلکه اتفاقا به کنایه و به عنوان نتیجه نامطلوب یادداشت «» نوشت که «به این نتیجه می رسیم که عباس دوران عملیات تروریستی انجام داده» چیزی در درون من می خواست فوران کند. این بزرگترین توهینی بود که به یکی از اسطوره های ذهنی من انجام شده بود. اما نیم ساعت بعد داشتم به این فکر می کردم که این «اسطوره ذهنی» از کجا آمده است؟ چرا من تمایل دارم بدون تامل نسبت به کسانی که عملیات «دوران» را تروریستی می خوانند واکنش تندی نشان دهم؟ شاید مسئله در راز پیچیده «مرگ» نهفته باشد.


من گمان می کنم ترس آشکار و پنهان بشر از موضوعی مبهم و ناشناخته همچون «مرگ»، سبب شده است تا آنان را که به صورت «خودخواسته» مرگ را انتخاب می کنند به دیده تحسین نگاه کند. این تحسین دست کم در مورد «شجاعت» این افراد کاملا قابل مشاهده است. حال اگر توده مردمی که یک مرگ خودخواسته را نوعی «شجاعت» قلمداد می کنند، پیش فرض دیگری را هم بپذیرند که این «مرگ خود خواسته» یا «شجاعت» برای آنان و به سود آنان انجام شده است، آنگاه بدون تردید فرد کشته شده را «شهید» می خوانند و برای او نوعی «تقدس» قایل می شوند. به بازی گرفتن مرگ و رویارویی با آن نیز مراتبی از این شجاعت و احترام را در پی دارد، اما هیچ کدام با خود مرگ برابری نمی کنند. نتیجه اینکه بسیاری از آنان که هشت سال در جبهه جنگیدند امروز هیچ ارزش ویژه ای ندارند، اما حتی یک انتقاد ساده از «حسین فهمیده» یا «عباس دوران» می تواند شما را تا رتبه یک «وطن فروش» و یا در بهترین حالت «نادان» تنزل دهد.


باز هم به باور من، این رابطه به هیچ وجه یک سویه نیست. یعنی تنها کشته شدگان خودخواسته نیستند که مورد احترام قرار می گیرند. به مرور زمان، مشاهده این گونه تکریم و تقدیس ها، بسیاری را ترغیب می کند تا مرگ های خودخواسته مشابهی را انتخاب کنند. به ویژه در زمانی که فرد دچار مشکلاتی نظیر فقر، بی عدالتی، بی هویتی و ... باشد، یک راه پیشرفت یک شبه را در مرگ خود خواسته می یابد. مرگی که سبب می شود او همچون بسیاری دیگر از اسطوره ها در تاریخ ثبت شود. حال مسئله اختلاف بر سر تروریسم از زمانی آغاز می شود که لزوما همه این افراد به یک جامعه مرجع وابستگی ندارند. به بیان دیگر، همه این افراد تقدیس خود را در یک گروه جست و جو نمی کنند. یک نفر می خواهد که رسانه های دولتی ایران برایش مدیحه سرایی به راه بیندازند، یکی دیگر شیفته اسطوره سازی هالیوود است، یکی هم می خواهد پدربزرگ های روستایی در سیستان نقلش را سینه به سینه منتقل کنند. به هر حال نباید فراموش کرد «برای دیده شدن همیشه به دو جفت چشم نیاز هست».


پی نوشت:

گمان می کنم ادامه این بحث، دیر یا زود کار را به تحلیل جنگ هشت ساله خواهد کشاند. منظور من دلایل شروع جنگ و یا ادامه آن بعد از فتح خرمشهر نیست. گمان می کنم برای اولین بار به زودی ناچار خواهیم شد تا به جای بررسی نقش سران و مسوولان نظام در جنگ، به سراغ تحلیل نقش سربازان در جنگ برویم. بالاخره آنها هم انسان بوده اند و مسوول.