۵/۰۴/۱۳۸۹

چرا؟

سرش روی سینه ام ول شده بود و نای تکان نداشت. آرام و بدون اشارتی گفت: «اون چیه؟». هرمی بزرگ و شیشه ای «بنیاد امور بیماری های خاص» بود. گفتم: «دایی جون، بعضی آدم ها وقتی مریض می شن پول ندارن که برن دکتر خوب بشن. برای همین ما اینجا پول می ریزیم که بهشون بدن، تا بتونن برن دکتر». کمی سکوت کرد و این بار بی حال تر و ضعیف تر زمزمه کرد: «چرا»؟


نمی دانستم این «چرا» به کجای این همه ابهام باز می گردد؟ «چرا انسان ها مریض می شوند»؟ یا «چرا بعضی ها پول ندارند»؟ یا «چرا حتی برای زنده ماندن و سلامت هم باید پول داشته باشی»؟ یا شاید «چرا بعضی ها آنقدر پول دارند که می توانند به بعضی های دیگر صدقه بدهند»؟ یا «چرا بعضی ها کارشان این است که از یک عده صدقه بگیرند و به یک عده دیگر بدهند»؟ و یا ...


چراها بی شمار بود و من در پاسخ هرکدامشان درمانده. تنها می توانستم سرش را بیشتر به سینه ام بفشارم و موهایش را نوازش کنم.