۳/۰۲/۱۳۹۰

هو، او!


می‌‌گم ممد آقا، عروسی پسر حاج اسماعیله، دعوت نشدی؟
می‌‌گه رفاقتا بو لش مرده گرفته

می‌گم ممد آقا کارم سخته
می‌گه هم بکش پسر، نون از سنگ در می‌آد نه از بالش

می‌گم ممد آقا مادرم ناخوش‌احواله
می‌گه دعا می‌کنم

می‌گم ممد آقا از کجا می‌آری بخوری؟
می‌گه از کرم مولی علی مرتضی

می‌گم ممد آقا از سیدخلیل بگو
می‌گه از روزی که تن آقا سیدخلیل تو خاک «صحنه» خوابید درد و مرض از شهر رفت به تبرّکش

ممد درویش، «درویش» نبود. ممدآقا لات محل بود. برو بیایی داشت روزگاری. ریش‌سپیدای محل به اسمش قسم می‌خوردن که سایه‌ش رو سر همه اهالی محل بود. از وقتی که «طاهره» شیرینی خورده و عقد نکرده رفت زیر کامیون «ممدآقای سبزقبا» عوض شد. سینه‌های کفتریش خوابید و پشت خاک ندیدش خم شد و کم‌کم شد «ممد درویش».

می‌گم ممد آقا زن نمی‌گیری؟
می‌گه آدم رو وا می‌داره

می‌گم از چی؟
می‌گه از او! 

پی‌نوشت:
داستان‌های ۱۵۰ کلمه‌ای مجمع دیوانگان را از بخش «داستانک» بخوانید.