۵/۱۵/۱۳۸۹

بابا - 6

مامان سوزن نخ می کند و عینکش که دم دست نیست، عینک بابا را قرض می گیرد. به خیال خودش کار عجیبی است و خنده اش گرفته. بابا که این وضع را می بیند خاطره ای از روستای پدری (همسایه بزرگتر روستای مادری) تعریف می کند که مامان حساب کار دستش بیاید. به روایت بابا آن زمان (آن زمان بابا یعنی تا پیش از رسیدنش به دوره متوسطه و خروجش از روستا) اگر کسی آنقدر پول گیرش می آمد که بتواند دندان مصنوعی برای خودش بخرد، خیلی معمول بود که خیرش به دیگران هم برسد! یعنی که ای بسا شبی، نیمه شبی همسایه در خانه را می زد و می گفت: «فلانی، امشب شام غذای سفت داریم، بی زحمت دندانت را غرض بده*»!


پی نوشت:

* طبیعتا این بخش روایت به زبان پدری نقل شد که ترجمه تقریبی اش همین می شود.

بابا - 5

بابا - 4

بابا - 3

بابا - 2

بابا - 1