۵/۲۰/۱۳۸۹

آنکس که بیرون از گفتمان مانده

بخواهیم یا نخواهیم گفتمانش را به ما تحمیل کرده است. احمدی نژاد را می گویم. پنج سال فرصت داشته. خوب به یاد دارم که دوران هشت ساله اصلاحات علی رغم تمامی کارشکنی ها و «هر نه روز یک بحرانش» سرانجام بدانجا ختم شد که گفتمان اصلاح طلبی بر کلیت فضای اجتماعی-سیاسی کشور غالب شده بود. انتخابات سال 84 را اگر به یاد بیاورید شعار لاریجانی هم «هوای تازه» شده بود. «سردار دکتر خلبان قالیباف» که جای خود دارد. حتی ساختارشکنی های احمدی نژاد، هرچند که بعدها خلاف آن اثبات شد، دست کم در نگاه اول به اصلاح طلبی رادیکال شباهت داشت. اما این روزها حکایت وارون شده است.


ادبیات سخیف، دیدگاه های کوته نظرانه، روزانه اندیشیدن و تفکر «دم را غنیمت است» را احمدی نژاد به فضای سیاسی ما آورد. اینسو و آنسو کردن های مداوم انگشت اتهام شیوه هر روزه اش بوده است و دست آخر شعارهای مداوم «دزد بگیری»اش هرچند دیگر شاید چندان خریدار نداشته باشد، اما به دیگران تسری یافته و حتی مخالفانش را هم در بر گرفته است. حالا تفاوت او با بسیاری از مخالفانش تنها در جهت انگشت های اتهام است، وگر نه در ذات آن با هم شریک هستند.


پیش از انتخابات 88 بسیاری، خسته از چنین ادبیات و گفتمانی در آرزوی بازگشت سیدخندان بودند با ادب مثال زدنی و ادبیات فاخرش. با ردای شکلاتی و سیمایی آراسته. برای بسیاری او تنها راه نجات بود از این منجلابی که همه دچارش شده بودیم. اما دست روزگار قرعه فال را به نام دیگری زد که اتفاقا تحفه شگفتی با خود به همراه داشت. مردی که از دایره گفتمان احمدی نژادی به دور مانده بود، با زبان دیگری سخن می گفت. زبانی که آنچنان ناآشنا بود که بسیاری حتی نفهمیدند از چه سخن می گوید.


همه چیز برای من در یک دیدگاه خلاصه شده است: «فساد شخصی، آخرین حلقه از زنجیره فساد اداری است». درست در اوج دورانی که احمدی نژاد به عنوان آخرین برگ هایش عالم و آدم را به باد اتهام گرفته بود و در برابر مهدی کروبی هم تلاش کرد تا بخشی از فسادهای رییس دولت نهم و نزدیکانش را یادآوری کند، موسوی از چیز دیگری سخن گفت. از دنیای دیگری حرف زد. از نگاه متفاوتی به مسئله فساد، که دست کم در 30 سال حاکمیت اسلامی در کشور بی سابقه بود. حاکمیتی که حتی پیش از به دست گرفتن قدرت برای خارج کردن رقیب شاهنشاهی خود از ابزار «فساد مالی» بهره ها گرفته بود و به مانند نماینده کاریکاتوروارش در اواخر دهه هشتاد از «آوردن پول نفت بر در خانه مردم» سخن گفته بود. اما میرحسین، همان که یک زمان نخست وزیر و شاید بهترین تبلور چنین حاکمیتی بود، در دهه هشتاد روی دیگری از خود را نشان داد.


در جریان مناظره تاریخی، شلیطه بازی های احمدی نژاد آنچنان نگاه ها را به سوی خود جلب کرده بود که کمتر کسی فرصت می کرد به پیام موسوی با دقت گوش کند. پیامی که از یک رویکرد و نگاه جدید خبر می داد: «اصلاح سیستمی به جای پاکسازی های شخصی». دیدگاهی که با گذشت بیش از 13 ماه از کودتا همچنان در کلام موسوی قابل مشاهده است و سبب می شود تا او انتقاداتش را بیش از افراد و چهره ها، متوجه سیستم و ساختار بیمار سازد. به گمانم این روزها هم نگاه میرحسین به جنبش و سرانجام آن به نوعی خارج از فضای گفتمانی حاکم است. گفتمانی که چه در حاکمیت وجود دارد و چه در بخش عمده ای از مخالفان و منتقدان:


«جنبش سبز باید بتواند زندگی کند تا بتواند پیروز شود، یعنی هر نوع اقدامی که تمام نیروهای نظامی و امنیتی را یکپارچه در مقابل مردم قرار دهد و فشارها را افزایش دهد، به ضرر جنبش سبز است و باید از آن پرهیز کنیم». وی به وضعیت تایلند اشاره کرد و گفت: «یک سرکوب گسترده، وسیع و همهجانبه میتواند مدتهای مدید پیروزی این حرکت حقطلبانه مردم را به عقب براند. برای همین ایستادگی روی جنبه های مسالمتآمیز به نظر من حیاتی بوده و بهترین راه برای رسیدن به مطالبات به حق مردم است». (میرحسین موسوی در جمع گروهی از روزنامه نگاران)


گمان می کنم بسیاری از مبارزان و مخالفان حاکمیت به معنای چنین بیانی پی نبرده اند و آنچنان از آن دورند که مدام انتقاداتشان نسبت به مواضع میرحسین را شدت می بخشند، این بدون تردید یک نقطه ضعف برای جنبش خواهد بود. با این حال با اطمینان بیشتری می توانم بگویم که احتمالا هیچ کدام از بخش های حاکمیت کوته نظر و آشفته کنونی نیز به مفهوم چنین نگاهی پی نبرده و نخواهند برد، پس در تقابل با آن همواره به راه خطا خواهند رفت و ترفندهایشان یکی پس از دیگری ناکام شده، تیرهایشان به تاریکی پرتاب می شود. بیرون ماندن موسوی از گفتمان حاکم و در مراتبی بسیار بالاتر، موفقیت جنبش سبز از رهایی کامل از این گفتمان می تواند قدرتی کم نظیر و ای بسا غیرقابل کنترلی به آن ببخشد.