۵/۲۷/۱۳۸۹

هفت دقیقه تا پاییز

چقدر تلخ است، همچون زهرآب. چقدر تلخ، همچون حقیقت. «هفت دقیقه تا پاییز» را می گویم. روایتی ساده و روان همچون زندگی. با همه پیچیدگی ها و فراز و نشیبی که در عین سادگی دارد. با ابهاماتی که باید داشته باشد و گریزی از آنها نیست. با لبخندهایی که گذری است و اشک هایی که گویا ماندگارند. حکایت غریبی است روایتگری آقای «امینی».


داستان فیلم ساده است. روایتی است که تصویر می شود و بیننده را همراه می کند. رازی در میان نیست که گشوده شود. تنها ابهام رازآلودی هم که وجود دارد –و من هنوز نمی دانم برطرف می شود یا نه- چیزی نیست که به روانی کلی فیلم ضربه وارد کند. حتی از شفافیت فیلم هم نمی کاهد که اتفاقا بر جذابیتش می افزاید و بیننده را بیشتر از پیش به دنبال خود می کشد.


چه بازی هایی دارد این فیلم. چه «هدیه تهرانی» متفاوتی، چه «حامد بهداد» قابل انتظاری. چه تدوین هماهنگی با ضرباهنگ فیلم. چه فیلم برداری متفاوتی، آنجا که لازم است سرگیجه، سردرگمی، تردید و درماندگی را از شخصیت ها گرفته و به مخاطب انتقال دهد؛ و چه صبری ما داریم در تحمل این زندگی.


«هفت دقیقه تا پاییز» را ببینید. ببینید اگر دلتان گرفته و برای یک دل سیر گریستن به دنبال بهانه قابل قبولی می گردید. ببینید اگر حوصله تان از ابتذال سینمای راکد و تکرای این روزها سر رفته و می خواهید یادآوری بیابید از سینمای فاخر ایرانی. ببینید اگر برای بازی های باورپذیر دلتان تنگ شده است. و خلاصه «هفت دقیقه تا پاییز» را ببینید اگر سینما را دوست دارید.


پی نوشت:

فیلم را نزدیک به یک ماه پیش دیدم. تا امروز دستم به نوشتن نرفت و حالا هم که نوشته ام گویا روزهای پایانی اکران فیلم است. سینما آزادی را امروز پرسیدم گویا ساعت 22:30 اجرا دارد. از سینماهای دیگر اطلاعی ندار.