۵/۱۵/۱۳۸۹

67 شاخ و دم نداشت

مدت ها است که بحث اعدام های گسترده سال 67 دوباره پیش کشیده شده است و در برخی موارد در صدر فهرست اخبار قرار می گیرد. بسیاری از منتقدان میرحسین موسوی در نیروهای مخالف حاکمیت وی را مدام تحت فشار قرار می دهند تا نسبت به وقایع دهه شصت از جمله اعدام عای 67 موضع گیری کند. فشارهایی که در جدیدترین نمونه، موسوی را وادار کرد تا بگوید: «مسئله سال ۶۷ را باید در منظر تاریخی خود باید بررسی کرد و بعد هم دید آیا دولت در این زمینه اطلاعی داشته است؟ نقشی داشته است؟ آیا اصلا امکانی برای دخالت داشته است؟ آیا در احکام و اسناد، نامی از دولت وجود داشته است؟ دولت که نقشی در این مسئله نداشته است. خیلی از کسان دیگر هم اطلاع نداشته اند. اما برای مطرح کردن این مسائل با ذکر جزئیات، من هم محذوراتی دارم». (از جرس بخوانید)


اینکه پرسش از سیاستمداران تا به این حد در جامعه ما گسترش یابد و هیچ سیاستمداری نسبت به اعمال و رفتار خود احساس امنیت همیشگی نداشته باشد بدون تردید نکته مثبتی است، اما من گمان می کنم گاه در برخی برهه های تاریخی، سیاستمداران بیش از آنکه مجرم و متهم باشند، قربانی می شوند. از نگاه من دهه شصت نمونه ای از این موارد است. بحث من بر سر قضاوت اخلاقی در مورد وقایع تلخ آن دهه سیاه نیست. مسئله من نگاهی واقع بینانه به شرایط جامعه است. واقعیتی که به سیاهی خاطرات همان دهه بود.


به تازگی حکم اعدام شش تن دیگر از بازداشت شدگان حوادث پس از کودتا تایید شده است. پیش از این و در سال گذشته نیز دو تن دیگر از بازداشت شدگان به اعدام محکوم شدند. با این تفاوت که اعدام شدگان پیشین به ارتباط با انجمن پادشاهی متهم شده و احتمالا پیش از وقوع کودتا بازداشت شده بودند، اما شش اعدامی اخیر همگی پس از 22 خرداد 88 بازداشت شده و به ارتباط با سازمان مجاهدین خلق متهم شده اند. در هر صورت به نظر می رسد واکنش جامعه خبری در این دو مورد چندان تفاوتی ندارد. این روزها خبر اعتصاب غذای همراهان سبز بسیار بیش از خبر اعدام قریب الوقوع شش شهروند دیگر بازتاب یافته است. شاید دلیلش ارتباط این افراد با سازمانی باشد که نزد ایرانیان محبوب نیست. اما آیا این مسئله تفاوتی در قضاوت تاریخی ایجاد خواهد کرد؟ آیا اکثریت قریب به اتفاق اعدامیان سال 67 را هم اعضای سازمان مجاهدین تشکیل نداده بودند؟ پس تفاوت ماجرا در چیست؟


آنچه من به صورت گذرا می خواهم بدان اشاره کنم نقش تاریخی افکار عمومی است. نقشی که تاثیرگذاری اش کم از تصمیمات سیاست مداران ندارد. واکنش ها به اخبار اعدام طی یک سال گذشته (علی رغم تمامی کاستی هایی که به نظر نگارنده دارند) به هیچ وجه قابل مقایسه با واکنش عمومی به اعدام های گسترده در سال 67 نبوده است. اما به نظر می رسد هیچ کس نمی خواهد توده مردم را به دلیل چشم پوشی و یا دست کم سکوت در برابر آن اعدام ها شماتت کند. هیچ کس نمی خواهد به یاد بیاورد که اعدام های 67 با سکوتی مرگبار در فضای عمومی جامعه مواجه شد. کمتر کسی یادآوری می کند که نه تنها افکار عمومی، که حتی معدود روشنفکران و نخبگان جامعه نیز در دهه شصت لب به اعتراض و انتقاد نگشودند. گویی همگی در سکوتی شیطانی به جنایتی مشترک رضایت داده بودند. یک نفر فرمان می داد، یک نفر جلاد بود و دیگران در سکوت نظاره می کردند.


با گذشت 20 سال از وقایع دهه شصت، به نظر می رسد بسیاری اطمینان یافته اند که هیچ رد پایی از آنان در دل تاریکی های دهه مخوف باقی نمانده است. حال کم کم به خود جرات می دهند تا از سیاهی خارج شوند و جایگاه مدعی را به خود اختصاص دهند. گویا زمانه «کی بود، کی بود، من نبودم» فرا رسیده است. پس فرصت مناسبی است که در مسابقه انسان دوستی گوی سبقت را از یکدیگر بربایند و هریک با فریاد بلندتر مدعی العموم جنایاتی شوند که زمانی در سکوت نظاره گرش بودند. در این میانه چه دیواری کوتاه تر از سیاست مداران باقی مانده؟ چه لزومی به این اندیشه که نقش این سیاستمداران تا چه اندازه متفاوت از نقش توده مردم و یا روشنفکران زمان بوده است؟


این روزها شش نفر دیگر در انتظار اجرای حکم اعدام به سر می برند. نه به دلیل قتل، نه زنای محسنه و نه قاچاق مواد مخدر. بلکه به ادعای ارتباط با سازمانی که سال ها است تنها به یک بلندگوی گوش خراش و بی خاصیت بدل شده است. به گمان من این روزها جامعه ایرانی در بوته آزمایش دیگری قرار گرفته است تا دست کم به صورت آزمایشگاهی برای خودش یادآوری کند با کسب تجربه ای بیست ساله، در صورت قرار گرفتن در شرایط سال های شصت چه واکنش متفاوتی بروز خواهد داد؟ آیا همچنان می خواهیم به انتظار بنشینیم تا شاید در فرصتی مناسب تمامی گناهان را به گردن سیاستمدار و یا سیاستمدارانی دیگر بیندازیم؟


پی نوشت:

گمان می کنم نیاز به تکرار نباشد که حسین علی منتظری در میان نخبگان زمان خود از این جهت یک استثنا بود. با این حال اعتراضات او نه تنها تفاوتی در اصل قضیه ایجاد نمی کند، بلکه حتی بار گناه دیگران را نیز سنگین تر می کند که چرا حتی در شرایطی که چنین مقامی نیز لب به اعتراض گشود از او حمایت نشد؟

محسنه ---> محصنه (ممنون از تذکر دوستان)