۵/۱۷/۱۳۸۹

هست، باور کنید هست

تقاطع طالقانی و ولیعصر تاکسی سوار شدیم تا سر ایرانشهر. پیاده شدیم و تا به پارک برسیم رفیق دادش بلند شد که «کیف پولم»! کارت ملی و کارت دانشجویی و عابر بانک و هزار ریز و درشت دیگر یک طرف، صد و چهل-پنجاه هزار تومانی هم تویش پول بود. تا سر خیابان برگشتیم ولی خبری نبود. با ناامیدی کامل برمی گشتیم که کل روزمان خراب شد و حالا قیدش پولش را هم که بزنی، دوندگی گرفتن المثنی برای کارت ها دمار از روزگارمان در می آورد. دوباره نرسیده به پارک رفیق ایستاد. گوشی همراهش زنگ زد و طرف گفت که کیف را پیدا کرده. قرار گذاشتند و فردایش رفیق رفت و با عزت و احترام کیف و محتویات کاملش را تحویل گرفت. خلاصه اش اینکه شاید آن بالاها میلیارد میلیارد گم شود و کک کسی را نگزد، اما این پایین ها خبرهای دیگری است. راننده تاکسی و مدیر و دانشجو و کارگر ندارد. حساب هایی هست که مردم سرشان می شود. نمی دانم اسمش چیست؟ حلال و حرام؟ انصاف؟ وجدان؟ خلاصه هست.