۵/۲۳/۱۳۸۹

مردم را بمب باران کردیم

دیروقت است و من تنها مسافر تاکسی. صدای آقای خمینی از رادیو پخش می شود. راننده داغ می کند. شروع می کند به فحش دادن. مفصل و رکیک، غیرقابل نوشتن. می گوید «گند زد به مملکت و رفت». از آب و برق مجانی و پول نفت می گوید. «خوب شما چرا باور کردید؟». «بلانسبت شما؛ ...خل بودیم آقا. عکس طرف را توی ماه دیدیم. باور کن دیدیم. شما اصلا عکس این آقایتان را در ماه دیده اید»؟ اشاره اش به رهبر است اما من کمی موزیانه حرف را می چرخانم. «آقای ما میرحسینه. اون هم از این ادعاها نداره». دوباره داغ می کند. به میرحسین فحش می دهد. مفصل و رکیک. غیرقابل نوشتن. ناراحت می شوم اما به روی خودم نمیاورم. می گوید بخشی از سهام دانشگاه آزاد مال موسوی است. می گویم نیست اما زیر بار نمی رود. دوباره انگار چیزی یادش بیاید داغ می کند «یا اون مرتیکه کروبی». دوباره فحش می دهد. مفصل و رکیک. غیرقابل نوشتن. به ماجرای لایحه قانون مطبوعات اشاره می کند. می فهمم زیاد هم پرت نیست. دست کم حافظه تاریخی خوبی دارد. پس فقط در این تردید می مانم که احمدی نژادی است. انگار فکرم را خوانده باشد، خودش شروع می کند «یا این کوتوله که اصلا اسمش را نمی خوام بیارم». به احمدی نژاد هم فحش می دهد. مفصل و رکیک. غیرقابل نوشتن. دیگر فکرم به جایی نمی رسد. بعد سر درد دلش باز می شود. از صحنه های خشونتی که به چشم دیده می گوید. از وقایع کهریزک و تجاوز به جوانان می گوید. از خاطرات خانواده شهدای جنبش که گویا همه را خوانده است می گوید. تازه می فهمم مشکل این بنده خدا از کم اطلاعی نیست. اتفاقا بیش از حد معمول هم اخبار را پی گیری کرده است. به نظرم می رسد مشکل جای دیگری است. شاید مشکل از بمب باران خبری است. یعنی آنقدر که مردم را از هر طرف بمب باران خبری کردیم، راه کار و تحلیل ارایه ندادیم. دنیایی از اخبار و اطلاعات را به سویشان شلیک کردیم، اما هیچ وقت فرصت طبقه بندی و جهت دهی مشخصی به این اخبار پیدا نشد. خلاصه که از صرف این آتشبارهای خبری به تنهایی جز انسان هایی سردرگم و آشفته چیزی بیرون نمی آید.