۳/۳۰/۱۳۹۰

شنبه روز بدی بود...

«آرش می‌خواندم». «آرش کمانگیر»، سروده جاودانه «سیاوش کسرایی». نمی‌خواستم پاهایم بلرزد. اگر می‌لرزید دژخیمان به پای ترس می‌گذاشت. صدایم باید آهنگ می‌گرفت. اگر در گلو می‌ماسید دژخیم به پای بلندای عربده‌اش می‌گذاشت. خیابان ولیعصر را پایین می‌رفتم و بلند بلند می‌خواندم:


«... منم آرش
سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده
مجوییدم نسب،
فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آمادهٔ دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه گوارا و مبارک باد!
دلم را در میان دست می‌گیرم و می‌افشارمش در چنگ
دل، این جام پر از کینِ پر از خون را
دل، این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم
که تا کوبم به جام قلب تان در رزم!
که جامِ کینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما
سبو و سنگ را جنگ است
درین پیکار
در این کار
دل خلقی است درمشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمان داری کمان گیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سربلند کوه مأوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا تیر است آتش پر
مرا باد است فرمان بر
ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
...»


فقط یک روز گذشته بود از آن سخنرانی سیاه. از بزنگاهی که حاکمی دیگر به مردمش پشت کرده بود. دم از خون و خون‌ریزی زده بود. تهدید کرده بود و خط و نشان کشیده بود. می‌گفت مسوول جان ما نیست. جان ما، پای آنان که ما را به خیابان کشیدند! چقدر کور شده بود. نمی‌دید که تنها بندی که ما را به خیابان‌ها وصل کرده خشمی است در نفرت از خفت. فریادی است در انزجار از دروغ. چقدر حقیر بودند که ندیدند جان ما مرغ اسیری نبود که از بند این قفس به محبس آن یکی گرفتار شود. جان ما کف دست‌های خودمان بود. سبک‌ و آزاد و رها. مثل «ندا»یی که پر کشید.


شنبه سیاه، شنبه خونین شد. آخرین فاجعه، از خرداد از پرحادثه. 30 خرداد 88، دست جلاد بار دیگر در خون فرو رفت. ما ماندیم، شهدایمان جاودانه شدند و حاکمیت دروغ برای همیشه در قلب‌های مردم مرد.