۱۲/۰۲/۱۳۸۹

یادداشت وارده: در دفاع از حرکت بدون خشونت و مطالبات حداقلی

حمزه عرب زاده- در عاشورای 88، شاید برای نخستین بار، حرکت خیابانی طرفداران جنبش سبز بوی خشونت و رادیکالیزم به خود گرفت. در روزهای منتهی به حرکت 25 بهمن، لینکها و تبلیغات مربوط به راهپیمایی بیش از گذشته رنگ خشونت به خود داشت و این امر تا حدی خود را در آنچه در 25 بهمن رخ داد نشان داد. شکی نیست که این تند شدن حرکت و شعارها، عکس العمل طبیعی رفتار حکومت در سرکوب بسیار خشن حرکت اعتراضی مردم بوده است اما آیا این مساله میتواند توجیه گر افزایش خشونت باشد؟ آیا این به معنی آن نیست که این رفتار حاکمیت است که نوع رفتار و تاکتیک های مبارزاتی ما را تعیین میکند؟

دفاع من از عدم خشونت و رد رادیکالیزم مطالبات و شعارها بهیچ وجه از موضع «اخلاق گرایانه» نیست که معتقدم هر خشونتی غیر اخلاقی نیست و خشونت در جای خود میتواند اخلاقی باشد. دفاع من از تعدیل خواستها و کنشها کاملا مبتنی بر رویکرد «عملگرایانه سیاسی» است.

در ابتدا باید دید که ما در این مقطع میتوانیم چه چیزی را از حرکتهای خیابانی بدست آوریم؟ تاکید میکنم که این سوال به این معنا نیست که «چه میخواهیم؟»، بلکه سوال این است که با توجه به شرایط کنونی چه چیزی را «میتوانیم» بدست آوریم؟ و بدین ترتیب طرفداران سرنگونی حکومت را نیز مخاطب خود میگیرم.

همانطور که تجربه این جنبش تا بدین جا نشان داده، با توجه به توازن قوای موجود، حرکتهای خیابانی در حال حاضر نمیتواند به براندازی حکومت منجر شود (هرچند معتقدم که دستیابی به چنین هدفی، بهیچ وجه در دراز مدت مطلوب هم نخواهد بود. اما خوب یا بد بودن آن خارج از چهارچوب این بحث است و در اینجا صرفا در مورد نامحتمل بودن آن بحث میکنیم و بدیهی است که بار ارزشی منفی آن صرفا نتایج بحث زا تقویت خواهد کرد)

متاسفانه قیاس با/استقرا از انقلاب 57 و به خصوص انقلاب مصر و تونس، آدرس غلطی به برخی هواداران جنبش (و البته برخی موج سواران خارج نشین که با ژستهای فیلمهای هالیوودی مدام بر طبل رادیکالیزه کردن جریان میکوبند) داد و این گمان را در آنها تقویت کرد که "ما نیز میتوانیم با تکیه بر حرکت خیابانی حکومت را سرنگون کنیم" قیاسی که به چند دلیل مع الفارغ است.

اول. حکومت مصر و پهلوی وابستگی سیاسی/اقتصادی و نظامی به آمریکا و کشورهای غربی داشتند و این کشورها به خاطر وجهه بین المللی خود و شرایط داخلی خودشان، شاه و مبارک را از سرکوب شدید منع میکردند در حالیکه در ایران چنین مساله ای وجود ندارد.

دوم. در انقلاب 57 و انقلاب مصر، مبارزه برای آزادی با مبارزه برای استقلال- که یک انگیزه مهم برای یک حرکت اجتماعی است - همسو بود در حالیکه در مبارزه جنبش سبز انگیزه ای برای استقلال نیست ( روشن است که منظور این نیست که جنبش سبز به وابستگی سیاسی می انجامد ولی بدلیل عدم وابستگی حکومت ایران، خواست استقلال نمیتواند بعنوان یک انگیزه مطرح شود)

سوم. در قیام 57 و انقلاب مصر، خواست آزادی هم جهت با خواستگاههای دینی بود در حالیکه در ایران چنین توازی ای وجود ندارد و بلکه بر عکس قشری از جامعه که نگاه سنتی تری به دین دارند و از قضا به همین دلیل، دین یک انگیزه سیاسی قوی برای آنها به شمار میرود، از حکومت طرفداری میکنند. و برای طرفداران جنبش هم دین یک انگیزه اساسی به حساب نمی آید و حتی اگر هم بیاید مهمترین خواست نیست.

چهارم. گفتمان جنبش سبز هیچگاه نتوانسته گفتمانی مبتنی بر عدالت اقتصادی باشد و به همین دلیل هم چندان در جذب قشر اقتصادی ناتوان، موفق نبوده. علی رغم اینکه موسوی در بسیاری از بیانیه هایش و نیز تبلیغات اتنخاباتی اش، به این مطالبات توجه کرده و منش سیاسی او گواه آن است که بیش از روسای دولتهای دیگر به عدالت اقتصادی توجه کرده. اما بنا به خواستگاه جنبش (انتخبات 88) و الویتهای مطالباتی آن (مانند دموکراسی و آزادی های اجتماعی و سیاسی) همچنان نتوانسته این قشر را به شکل وسیع با خود همراه کند. برعکس فارع از عملکرد و نیات واقعی، دولت احمدی نژاد و ریشه های انقلاب دارای گفتمان عدالت محورند (هرچند صوری) و به همین دلیل گروهی از طبقه مستصعف از آن حمایت میکنند ( به ویژه سیاست احمدی نژاد در برساختن دوگانه احمدی نژاد/هاشمی توانسته در میان گروهی از طبقه مستضعف، دولت حاکم را به بعنوان طرفدار طبقه مستضعف جلوه دهد) این در حالی است که نظام موجود در مصر و نیز حکومت پهلوی بهیچ وجه چنسن گفتمانی نداشتند و به همین دلیل طبقه محروم اقتصادی خیلی سریع در قیام ادغام شدند

پنچم. ترس گروهی از نخبگان سیاسی از انقلاب و کنش رادیکال که محصول تجربه آنها از رخداد 57 است، همواره تردیدی در رادیکالیزه کردن جریان ایجاد کرده است که همچنان بعنوان یک تردید استراتژیک در میان طرفداران جنبش سبز مطرح است در حالیکه در انقلاب مصر و به خصوص انقلاب 57 بدلیل فضای جهانی آن روز، ما با توافق گشترده تری برای براندازی حکومت مواجه بوده ایم.

ششم. نظام جمهوری اسلامی یک نظام ایدئولوژیک است در حالیکه ما در نظام سلطنتی پهلوی و نیز در حکومت مصر با یک نظام ایدوئولوژیک مواجه نبودیم.

همه اینها و دلایل بیشتری که میتوان برشمارد و نیز تجریه یک سال و نیمه اخیر گواهی است بر این مدعا که حتی اگر براندازی حکومت خوب باشد(؟!) در شرایط فعلی میسر نیست. اگر چنین فرضی را بپذیریم سوال این خواهد بود که چرا همچنان میتوان از حرکتهای خیابانی دفاع کرد. به نظرم، فواید حرکتهای خیابانی را میتوان چنین جمع بندی کرد:

اول. وجود یک جنبش خیابانی، در غیاب احزاب و رسانه ها میتواند جامعه را سیاسی نگه دارد و در خفقان موجود وقفه ایجاد کند. این مساله بهیچ وجه چیز کم اهمیتی نیست. درغیاب چنین فضایی تفکر سیاسی ناچار به درجا زدن میشود و به اوهام سیاسی دامن میزند.

دوم. ایجاد همبستگی و ارتباط میان منتقدین تحول خواه، تجربه بحث و گفتمان، دیالوگ میان نخبگان و فعالین، بدون این حضورهای گاه و بیگاه ممکن نیست. همانطور که تجربه جنبش سبز نشان داده است در پس و پیش هر حرکت، بحث و فعالیت سیاسی زیادی بوجود میاید که لازمه ساختن یک جامعه دموکراتیک است.

سوم. این حرکتها میتواند برسازنده یک آلترناتیو سیاسی باشد که در آینده اهمیت وجود آن نشان داده خواهد شد. بالاخص با وجود شکنندگی زیاد فضای سیاسی ما و امکان بسیار محتمل بروز توفانهای احتماعی در آینده نه چندان دور.


جهارم. تضعیف حکومت از طریق ریزش نیروها. شکی نیست که خشونت اعمال شده به حرکتهای مردمی در تمام دوران پس از انتخابات ریزش نیروی شدیدی را در میان هوادارن حکومت باعث شده. این امر با توجه به اینکه حکومت بر خلاف حکومت شاه دارای پایگاه مردمی ( هرچند به نظر من اقلیت 30% )است دارای اهمیت فوق العاده است.

پنچم. آگاهی بخشی در میان کسانی که سیاسی نیستند و البته بخش بزرگی از جامعه را شامل میشود و درگیر کردن این افراد در سیاست.

البته میتوان این را هم پذیرفت که این حرکتهای خیابانی مضراتی هم بدنبال دارد مانند:

- هزینه های انسانی
- سرخوردگیهای طبیعی پس از سرکوب
- افزایش شکاف و تخاصم میان طرفداران و مخالفان جکومت.

هرچند به ریز به این مضرات نپرداخته ایم ولی واقعیت این است که این هزینه ها بسیار سنگین است و کاهش آنها باید به شدت مورد توجه قرار گیرد.

حال به مساله ابتدایی میرسیم: چرا علی رغم همه خشونت اعمال شده از سوی حاکمیت، همچنان باید از تعدیل شعارها و پرهیز از خشونت پا فشارد: اگر دستاوردها و مضرات حرکتهای خیابانی را که در بالا شرح آن رفت در نظر آوریم دفاع از این موضع آسان است و میتوانیم با ملاک قرار دادن فواید و مضرات احتمالی مذکور، بررسی کنیم که افزایش خشونت و رادیکالیزه شدن مطالبات چه تاثیری بر دستاوردهای احتمالی و نیز در مضرات این حرکتهای خیابانی خواهد داشت.
. .
آیا اعمال خشونت و مثلا کتک زدن پلیس و بسیجی یا پاره کردن عکسهای خامنه ای و شعار علیه او یا شعار برای سرنگونی نظام، مانع از تکرار خشونت توسط جاکمیت یا عقبگرد آنها میشود؟ بی شک نه. بلکه بر عکس.

اول. بسیجی های معتقد را بیشتر در عزم خود راسخ میکند و بهانه بیشتری به سرکوبگران برای اعمال خشونت میدهد و موجب میشود حاکمیت مواجب بگیران بیشتری را در خدمت گیرد. بدین ترتیب موجب هر چه بیشتر نظامی شدن فضا میشود.

دوم. احتمال ریزش نیروهای طرفدار حاکمیت را کمتر میکند. به دو گونه محتمل است که حاکمیت دچار ریزش نیرو شود. یکی ریزش نیروهای منفعت طلب و باج بگیر که در هر حال تا وقتی ترس و هزینه شکست برای آنها تا حد بسیار زیادی بالا نرفته باشد، خشونت علیه آنها به ریزش این نیروها نمی انجامد و برعکس موجب میشود برای حفظ موقعیت و ترس از عواقب شکست، هر چه بیشتر به سرکوب مخالفان بپردازند. دوم ریزش نیروهای معتقدی است که به حقانیت نظام موجود باور دارند و در هر حال بخشی از جامعه را شامل میشوند. اعمال هرگونه خشونت و شعار رادیکال مانع از جذب آنها میشود (به نظرم جذب این افراد یکی از مهمترین اهداف حرکتهای خیابانی است.

خشونت و رادیکالیزه شدن و افزایش مطالبات به سرخوردگی دامن میزند و عده کثیری را از حرکت متداوم و طولانی مدت تر دلخسته میکند. هزینه های انسانی را افزایش میدهد. وجه عقلانیت، دموکراتیک و ضد خشونت جنبش را در «جایگاه» و «بعنوان» یک آلترناتیو سیاسی کاهش میدهد و ممکن است جنبش را در صورت پیروزی به سمت انتقام گیری و تکرار وقایع انقلاب 57 سوق دهد. راه را برای موج سوارانی که در بیرون نسشته اند و بی هیچ مسولیتی مدام بر طبل رادیکالیزه شدن جریان میکوبند باز میکند. فضا را بر مفاهمه و دیالوگ مستمر می بنند. و قهرمان پروری را جایگزین اندیشه ورزی و عملگرایی میکند. با ایجاد فضای دلهره و ترس، افراد غیر سیاسی و کمتر سیاسی را نسبت به جنبش بدبین میکند و این ابهام را احیانا ایجاد میکند که موج خشونت دو سویه است.

راه را بر هرگونه مصالحه احتمالی با حکومت میبندد. هر چند با این توازن قوا و با اندیشه حاکم بر حاکمیت در هر حال امکان مصالحه نزدیک به صفر است. اما تصور اینکه روزی بتوان حکومت را وادار به عقب نشینی کرد به معنی آن است که این تصور وجود دارد که در مقطعی حاکمیت پیش از سرنگونی حاضر به مصالحه میشود و در اینجا مصالحه همراه با هزینه کمتری خواهد بود. ( این استدلال برخلاف استدلالات قبلی تنها برای عده ای مورد قبول است که باور داشته باشند نفس سرنگونی حکومت دارای هزینه زیاد است و بهتر است در هر مقطع که میتوان با پذیرش عقب نشینی از حاکمیت تن به مصالحه داد. همانطور که گفتم این موضوع خارج از چهارچوب این بحث است و لذا کسانی که به این مساله اعتقاد ندارند میتوانند از این بند استدلال صرف نظر کنند).

با توجه به تمام این استدلالات، به نظر می آید که در مقطع کنونی جنبش باید تلاش کند تا جای ممکن به تعدیل مطالبات و شعارها و نیز پرهیز از هر خشونت حتی به صورت عکس العملی بپردازد. هر چند راقم خود بارها در صحنه های خیابان حضور داشته و متوجه موضوع هست که گاه پرهیز از خشونت دشوار میشود اما درک این موضوع به مثابه یک تاکتیک ضروری و مهم، ممکن است در خویشتنداری ما موثر باشد. به ویژه که اخیرا آن وجه ارزشی که در کمینه کردن مطالبات و پرهیز از خشونت بود در برخی نیروهای جنبش سبز به ضد ارزش بدل شده است و از سوی برخی از خارج نشینان به آن دامن زده میشود.

هرچند معتقدم که رادیکالیزه شدن جریان بویژه با بازداشت موسوی و کروبی و سرکوبهای شدید، بعنوان یک عکس العمل طبیعی بیشتر و بیشتر میشود، اما تصور میکنم بخشی از ما که با این استدلالات موافقیم باید تلاش کنیم تا جای ممکن به ترویج اعتدلال و پرهیز از خشونت بپردازیم.