۱۲/۰۸/۱۳۸۹

چرا هاشمی باید از سبزها حمایت کند؟

هیچ گاه متوجه نشدم چرا اصلاح‌طلبان در مقطع سال‌های 77 تا 79 بزرگترین هدف خود را تخریب هاشمی قرار دادند؟ البته منظور از اصلاح‌طلبان به هیچ وجه نزدیکان سیدمحمدخاتمی نیست. اشاره من امثال اکبر گنجی و عباس عبدی است که به ظاهر عضوی از جریان اصلاحات بودند اما عملا با اصلاح طلبان داخل ساختار حکومت یک گام فاصله داشتند. تردید ندارم این گروه در آن بازه با تشخیص غلط زمانی و اشتباه گرفتن مسیر حرکتی اصلاحات آنچنان افتضاحی به بار آوردند که دست کم خود من را به شخصه برای همیشه متقاعد ساختند که هیچ گاه با طناب امثال این آقایای وارد هیچ چاهی نشوم که طنابشان سخت پوسیده و شم سیاسی‌شان به شدت بیمار است. از نگاه من این آقایان به ظاهر سرشناس درست هم ردیف همان توده مردمی هستند که تنها و تنها به دلیل حمله احمدی نژاد به هاشمی از او حمایت می‌کنند. این دوستان هم مدت‌ها دچار این توهم بودند که هاشمی خون آشامی در پس پرده است که آقایان همچون شوالیه‌هایی (البته دن کیشوت وار) شهامت حمله به این دیو پلید را پیدا کرده‌اند و با سرخوشی ناشی از این پیروزی سال‌ها در ابرها سیر می‌کردند. تاریخ ثابت کرد که نه تنها هاشمی آن ابرقدرت پنهان نبود، که اتفاقا دوستان متوهم ما گرفتار بازی زیرکانه‌ای شده بودند که همزمان هم هاشمی را تضعیف می‌کرد و هم جریان اصلاحات را. اختلاف در جبهه‌ای که زمانی به پیروزی خیره کننده دوم خرداد 76 انجامیده بود خیلی زود نتایج فاجعه بارش را در انتخابات مجلس 82 نشان داد. زمانی که هاشمی به دلیل کینه گرفتن از اصلاح طلبان دیگر حاضر به حمایت از آن‌ها نبود و جناح رهبری به سادگی توانست مجلس را تصفیه کند. البته شوالیه‌های دیروز همچنان مدعیان گوش خراش امروز هم باقی مانده‌اند و به هیچ وجه زیر بار هیچ اشتباهی نمی‌روند.

شش سال از ماجرای رد صلاحیت فله‌ای اصلاح طلبان در جریان انتخابات مجلس هفتم گذشت تا کم کم دو جریان شاخص حاضر در کشور متوجه شوند در چه بازی شومی افتاده و تا چه حد متضرر شده اند. اصلاح طلبان عملا پس از جدایی از هاشمی هیچ گاه نتوانستند به قدرت بازگردند و هاشمی نیز پس از آنکه انتقام تمامی توهین‌های نیمه دوم دهه هفتاد را با پشت کردن به اصلاح طلبان گرفت، به کانون حملات جدیدی برای افراطیون جناح مقابل بدل شد. پس عقلای جناح اصلاحات بار دیگر در کنار هاشمی قرار گرفتند تا جبهه متحدی را علیه استبداد روزافزون و یکپارچگی نظامی حکومت تشکیل دهند. در این مبارزه جدید، دست‌کم تا پیش از انتخابات این هاشمی بود که بیشترین هزینه‌ها را پرداخت و مرکز شدیدترین و کثیف‌ترین حملات جناح مقابل قرار گرفت. با این حال پس از وقوع کودتا دوباره همه چیز تغییر کرد.

هاشمی هیچ گاه اتحاد نانوشته خود با اصلاح طلب در پیش از انتخابات را نشکست. او هیچ گاه نتایج اعلام شده را به رسمیت نشمرد و محمود احمدی نژاد را رییس جمهور ندانست. هاشمی حتی سکوت هم اختیار نکرد و در اولین فرصتی که برای سخن گفتن یافت، در خطبه‌های نماز جمعه پیش‌شرط‌هایی را مطرح ساخت که 15 ماه بعد شورای هماهنگی راه سبز امید هم مطالبات جنبش را همان پیش شرط‌ها قرار داد: «آزادی زندانیان سیاسی؛ رفع فضای امنیتی و سرکوب؛ آزادی احزاب و روزنامه ها؛ حضور طرفین معترض در صدا و سیما و در نهایت مراجعه به نظر نهایی مردم» . با این حال پایداری هاشمی بر سر پیمان پیشین و تاکید مداوم او بر پیش‌شرط‌هایش از جانب افراطیون معترض دوباره نادیده گرفته شد.

حدود 20 ماه از کودتای خرداد 88 می‌گذرد. هاشمی اولین و شاید تنها چهره فعال سیاسی است که در این ماجرا مطالبات کاملا شفافی را بیان کرده و در تمام این مدت بر مطالبات خود پای فشرده است. تخریب و توهینی که هاشمی در این مدت از جانب حکومت کودتا تحمل کرده است، چیزی کم از دیگر چهره‌های شاخص معترضان نداشته. تنها کافی است نگاهی به چندین بار بازداشت و توهین و ضرب و شتم اعضای خانواده اش، شعارهای پیاپی در توهین و تمسخر او و محکوم نمودن فرزندانش بدون برگزاری دادگاه نگاهی بیندازیم. با این حال حساب هاشمی از حساب رهبران جنبش جداست، چرا که این رهبران اگر چه از جانب دستگاه سرکوب تحت فشار قرار دارند، اما عزیز ملتی شده‌اند و در قلوب تک تک مخالفان جای گرفته‌اند و برای پشتیبانی از آنان بعید نیست که میلیون‌ها نفر به خیابان‌ها بریزند. اما هاشمی که از حکومت رانده شده، به واسطه جو‌سازی افراطیونی که از اعتدال او کینه به دل داشتند هیچ گاه نتوانست در میان مخالفان هم جایگاه و پشتوانه‌ای برای خود بیابد. در واقع باید پذیرفت که حملات مخالفان نظام به هاشمی چیزی کم از حملات هواداران احمدی نژاد نداشته است.

من نمی‌دانم چرا یک عده گمان می‌کنند همچنان چیزی از هاشمی طلب دارند؟ من نمی‌دانم چطور کسی می‌تواند مدعی اخلاق، انصاف و دموکراسی باشد، اما به سادگی به خودش اجازه بدهد هر توهین و اتهامی را بدون ارایه هیچ شاهد و مدرکی روانه او کند؟ «مرگ بر هاشمی» گفتن این روزها به همان میزان که ساده و بی‌خطر است، برای افراطیون هر دو جناح سند افتخار و اعتبار به حساب می‌آید و جالب اینکه همین افراطیون مدام هاشمی را تهدید می‌کنند که باید هرچه سریع‌تر به جبهه آنان بپیوندد و مواضعش را شفاف کند.

پرسش من از تمامی مخالفان حاکمیت کنونی که هاشمی را مورد سرزنش و حمله قرار می‌دهند این است که از این مرد چه انتظاری دارند؟ چه مطالبه‌ای را باید مطرح می‌کرده که نکرده است؟ کدام مهر تایید را بر کودتای انتخاباتی نباید می‌زده که زده است؟ چقدر توهین و تحقیر و تهدید از جانب حاکمیت را باید تحمل می‌کرده که نکرده است؟ خانواه و فرزندانش در برابر چه میزان حمله و توهین و ضرب و شتم باید مقاومت کنند که نکرده‌اند؟ کدام یک از این دوستانی که خود را فعال سبز و آزادی خواه قلمداد کرده و به خود اجازه صدور محکومیت هرچهره‌ای را می‌دهند به‌اندازه هاشمی توانسته‌اند سنگ پیش پای کودتا بیندازند و اینچنین نظام را در بن بست قرار دهند؟ چند نفر از ما به تنهایی در برابر سیل بنیان کن حکومت نظامیان سنگی بزرگ‌تر از سنگ هاشمی انداخته‌ایم که خود را محق‌تر از او می‌دانیم؟ چند نفر از ما این فرصت را داشتیم که با تایید کودتا جایگاهی تا بدان حد رفیع و امتیازاتی تا بدان حد دست نیافتنی را حفظ و بیمه کنیم اما از تمام آن‌ها چشم پوشی کردیم؟ چند نفر از ما تنها و تنها به دلیل خودداری از تکفیر رهبران جنبش تحت چنین فشارهای کمرشکنی قرار گرفته‌ایم که هاشمی قرار دارد؟ از همه اینها گذشته؛ چرا هاشمی باید به جماعتی بپیوندد که مدام او را مورد توهین و تحقیر قرار می‌دهند؟ چرا باید تجربه تلخ حمایت از افراطیونی را تکرار کند که به محض کسب قدرت و یا آزادی پیش از هرچیز تمام عقده‌های خود را بر سر خود او خراب خواهند کرد؟

به باور من، چه هاشمی و چه دیگر چهره‌های شاخص جریان اصلاحات، از قبل هشت سال درگیری و جدال دولت خاتمی تجربیات گران‌بهایی کسب کرده‌اند که سبب می‌شود اشتباهات پیشین را تکرار نکنند. مشکل تنها و تنها از جانب تازه واردهایی است که نه در کوران مجادلات پیشین قرار داشتند و نه به خود زحمت می‌دهند از تجربیات تاریخی دیگران استفاده کنند. به ناگاه از راه رسیده‌اند و می‌خواهند تاریخ را خود شروع کرده و خود به پایان برسانند و خود قاضی و مجری باشند. من تنها می‌توانم امیدوار باشم شمار چنین افرادی در داخل ساختار حاکمیت روز به روز افزایش یافته و در داخل جنبش سبز هر روز کمتر و کمتر شود.