۱۱/۲۴/۱۳۸۹

راهپیمایی حق ماست - 5

من حقم را می‌گیرم

من به هزار و یک دلیل با برگزاری راهپیمایی 25 بهمن مخالف بودم، اما اینجا و اکنون جای طرح این مخالفت‌ها نیست. تصمیمی است که گرفته شده و اتفاقا با استقبال اکثریت فعالان سبز هم مواجه است. حرف من اینجا چیز دیگری است: من در راهپیمایی 25 بهمن شرکت می‌کنم برای اینکه نشان دهم به هیچ اخذ مجوزی برای راهپیمایی کردن در کشور خودم باور ندارم. من می‌خواهم نشان دهم که برای حرف زدن در کشور خودم از کسی اجازه نمی‌گیرم. من می‌خواهم نشان دهم که هرآنگونه دوست داشته باشم می‌اندیشم و باورهایم را تسلیم فریب هیچ اهل تزویری نخواهم کرد، و من می‌خواهم نشان دهم که راهپیمایی حق من است و من حقم را می‌گیرم.

یک هفته تمام است که دستگاه سرکوب حاکمیت خط و نشان می‌کشد و مزدوران رسانه‌ای‌اش وعده لت و پار کردن مردم را می‌دهند. من هیچ تردیدی ندارم که این جماعت آنچنان رذل و ددمنش هستند که از هیچ جنایتی فروگذار نکنند. من هیچ تردیدی ندارم که مزدورانشان برای دریدن و وحشی‌گری له له می‌زنند. من تردید ندارم از به خاک و خون کشیدن مردم لذت می‌برند و مشتاق جاری شدن خون بر سنگ‌فرش خیابان‌ها هستند. باز هم تردید ندارم که مرگ هراس‌آور است. ضربات مزدوران دردناک و تیرهایشان کارگر است. بی‌رحمیشان بی‌پایان است و گرفتار آمدن در چنگالشان کابوسی فراتر از تصور. من از این گرداب هولناک می‌ترسم. اما تمام ترس من از چوب و چماق و گلوله و شکنجه نیست. ترس‌های دیگری هم در این جهان وجود دارد.

من بیشتر از آن می‌ترسم که روزی کالبدی شوم بی‌روح، بی‌احساس، بی‌شور و بی‌هیجان. آنکه روحش را به شیطان فروخت، و یا حتی بدتر، آنکه از ترس روحش را به شیطان تقدیم کرد.

من بیشتر از آن می‌ترسم که زمانی کودکی از من بپرسد که در زمانه بیداد و جنایت و خفگان تو چه کردی؟ و پاسخ من جز سکوتی از شرمساری نباشد.

من بیشتر از آن می‌ترسم که زمانی شاهد پوزخند مزدور و دژخیم باشم که سرکوفتم می‌زند: عربده جویی و درنده‌خویی ما بر آزادی‌خواهی شما چربید.

و من بیشتر از آن می‌ترسم که در تنها جدالی که میان صفوف حق و باطلش تردید نداشته‌ام خاموش و گوشه‌گیر بمانم و تمام آرزوهای کودکی‌ام را با دستان خود دفن کنم و دیگر حتی نتوانم در رویاهایم خود را آزادمردی بدانم که بر سر آرمان‌هایش می‌ایستد.

من فردا به تمام آنانی که به مانند من می‌اندیشند خواهم پیوست تا دست در دست هم در برابر سرنیزه‌های مزدوران فریاد بزنیم:

«هرگز از مرگ نهراسيده‌ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود.
هراس من - باری -همه
از مردن در سرزمينی است
که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد
»

همچنین بخوانید: