۱۰/۲۷/۱۳۸۸

عروسک های دماغ دراز

«...اگنس غذای ساده ای سفارش داد و به بررسی عروسکی که وسط میز بود پرداخت. یک مجسمه کوچک کائوچویی که محصولی را تبلیغ می کرد. هیکل خیلی بزرگی داشت با پاهایی کوتاه و یک دماغ مهیب که تا سر نافش می رسید... (اگنس) مجسم کرد که کسی این پیکره را زنده کند. وقتی این مجسمه صاحب روح شود، اگر کسی دماغ کائوچویی سبزش را بپیچاند، مثل کاری که اگنس می کرد، به احتمال بسیار زیاد درد شدیدی احساس خواهد کرد. به سرعت یاد خواهد گرفت که از مردم بترسد زیرا همه می خواهند با دماغش بازی کنند و زندگی اش به صورت ترس و رنجی دایمی درخواهد آمد. آیا مجسمه برای خالقش احترامی مقدس قایل خواهد شد؟ آیا به خاطر زندگی اش از او تشکر خواهد کرد؟ آیا در برابرش دعا خواهد خواند؟...».


جاودانگی – میلان کوندرا – بخش پنجم: «اتفاق»