۱۱/۰۳/۱۳۸۸

حکایت این روزهای من - 10

می گویند بزرگترین پروژه خاورمیانه است؛ باور نمی کنی. مدت ها است که فهمیده ای باید این «بزرگترین ها» و «برترین ها» را بشنوی و باور نکنی. امروز یک گروه اروپایی برای مذاکرات اولیه آمده اند. جلسه باید ساعت یک تشکیل می شد. ساعت یک و ده دقیقه مسوول هماهنگی جلسات زنگ می زند که کارشناسان پیمان کار ایرانی نیامده اند. خوب به من چه؟ رییس گروه 10 روزی هست که استعفا داده و شرکت هم به هیچ خودش نگرفته و کسی را جایگزین نکرده و حالا نصف کارها بی صاحب مانده.


با ساختمان پیمانکار تماس می گیری؛ می گویند بچه ها 10 دقیقه ای هست که راه افتاده اند. ساختان پیمانکار همین ساختمان کناری است! دنبال شماره همراهشان می گردی، چند بار به همدیگر پاست می دهند و دست آخر می گویند: برای کارهای شرکت شماره شخصی افراد را نمی دهیم. می گویی لااقل خودتان تماس بگیرید و ببینید این فاصله چند متری چرا اینقدر طول کشیده است. می گویی و خودت را فریب می دهی که حتما پیغام را می رسانند.


گروه هفت نفره اروپایی در یک اتفاق دو در سه چپانده شده اند. اتاق هم گرم است و هم سرد است؛ بو می دهد و دم کرده و نور ندارد و ... خوب به تو چه. ساعت یک و نیم می شود که بالاخره پیمانکارها می رسند. دندان هایشان را خلال می کنند و می روند داخل اتاق جلسه. صندلی کم است. می دوی واحد کناری و ریش گرو می گذاری. صندلی عاریه را که می چپانی توی اتاق دیگر انگار همه روی هم سوار شده اند. لب تاپ لازم است و پروژکتور. می دوی طبقه چهارم. واحد IT می گوید مگر لب تاپ پیمان کار را هم ما باید تامین کنیم؟ تو چه می دانی؟ لب تاپ را بچه های PIPING برده اند. پروژکتور هم باید همین دور و بر باشد که نیست!


می دوی طبقه پنجم و با واحد PIPING تماس می گیری. می گویند با لب تاپ کاری ندارند، می توانی ببری. می دوی طبقه سوم، وارد واحد که می شوی بوی غذا همه جا پیچیده. یک نظر با اکراه از پشت میزش جدا می شود. باید دنبالش بروی. برت می گرداند طبقه پنجم. وارد واحدی می شوی که انگار متروکه است. دونفر لب تاپ مفت گیرآورده اند و مشغول اند. می گویند باید یک سری اطلاعات را کپی کنیم و یک ربعی طول می کشد. خوب حتما مهم تر از جلسه است! گوشه اتاق چشمت به پروژکتور می افتد. می دوی طبقه چهارم و به IT خبر می دهی که پروژکتور را پیدا کرده ای، می گویند مسوول جلسات باید درخواست بدهد. می دوی طبقه سوم، مسوول جلسات هنوز اخمش توی تخمش است و می گوید دیگر لازم نیست. همان لب تاپ کافی است. (نمی دانی تو چرا بدهکار شده ای) باید برگردی طبقه پنجم و منتظر بمانی؛ یادت می افتد که تو هم از همین قماشی. سوار آسانسور می شوی و دکمه پارکینگ را فشار می دهی. اینجا مکان سیگاری ها است. سیگار را که گیراندی می خواهی فکر کنی که الآن تیم خارجی به چه می اندیشند؟ گور پدر کافرشان. بعد می خواهی فکر کنی که این پروژه به کجا می رسد؟ گور پدر مملکت. همان بهتر که به خودت فکر کنی؛ به سه ماه حقوق عقب افتاده.