۸/۲۵/۱۳۸۹

در دایره قسمت، اوضاع چنین باشد!

توی تاکسی نشسته ام. رادیو سخنان آیت الله خمینی را پخش می کند. موضوع بحث نمایندگان مردم است و زبان ویژه ایشان قابل پیش بینی است. جایی اشاره می کنند که نمایندگان مجلس سنا یک مشت پیرمرد فاسد از طبقه «اعیان» بودند. سپس تاکید می کنند که ما دیگر نمی خواهیم «اعیان» را انتخاب کنیم؛ بلکه ما می خواهیم «اعیان را آدم کنیم»! راننده از خوشحالی می زند زیر خنده. شروع می کند به تعریف که امام «چیز دیگری بود» و فلان بود و بهمان بود؛ سپس سر درد دلش باز می شود که «ضربه ای که انقلاب خورد از خانواده هاشمی خورد»! اطلاعاتی که یکی پس از دیگری ارایه می دهد اخبار و شایعاتی است که در سایت هایی همچون رجانیوز می توان یافت. قرارداد «استات اویل»؛ دزدی های میلیاردی «فرزندان هاشمی»؛ حکومت 16 ساله هاشمی بر کشور و دست آخر اینکه «هیات وزیران خاتمی، جلسه تشکیل دادند، خودشان تصویب کردند که تمامی زمین های لویزان را به اسم خودشان سند بزنند! کاملا هم قانونی»!

به گمان من حکایت جامعه ما تا حدی از سردرگمی گذشته و به بن بست رسیده است. زبان و ادبیات عامی ترین حامیان دولت کودتا درست همانی است که پرسر و صداترین روزنامه نگار مدعی «بی طرفی و استقلال» به کار می برد. انبوهی از اتهاماتی که هر یک تحت عنوان «افشاگری» به سوی فضای رسانه ای شلیک می شوند عملا کار گره های کور را به حد بن بست رسانده است. در این فضا که دیگر گوش شنوایی نیست و همه خودشان از اسرار نهان و غیب خبر دارند و هرچه بگویی در بهترین حالت تنها به «بی خبری» متهم می شوی، سخن گفتن از ضروریات تاریخی و لزوم «سیاست ورزی» کارکرد خود را بیش از هر زمان دیگری از دست داده است. حرکات کاتوره ای آنچنان شدت و سرعتی به خود گرفته اند که گمان نمی کنم هیچ گونه تلاشی برای دست یابی به یک نظم پایدار از راه های کم هزینه به سرانجامی برسد. متاسفانه و علی رغم تمامی تلاش ها، تجربه تاریخی سه دهه گذشته و به ویژه انقلاب 57 نه تنها به هیچ جا نرسیده، بلکه اتفاقا به ابزار و دست مایه ای برای بزرگترین ناقضان آن بدل شده است. یعنی درست همانانی که قدم در راه همتایان سی سال پیش خود گذاشته اند مدعی می شوند که می خواهند جلوی تکرار اشتباهات را بگیرند. با چه راهکاری؟ با همان نظم ستیزی و ساختار شکنی جنجالی و اتهام پراکنی به عالم و آدم. با همان ترسیم های سیاه و سفید و خط کشی برای جبهه سازی های مجازی و ایجاد دوقطبی های متضاد. من گمان نمی کنم این ره به کعبه آمال هیچ کدام از ما راهی بیابد.

به گمان من، سرنوشت یک کشور را در بزنگاه هایی چون انقلاب 57 و یا آنچه ما امروز با آن دست به گریبانیم، میزان بلوغ و گسترش قشر روشنفکر آن تعیین می کند. تردیدی وجود ندارد انقلاب 57 یک انقلاب کاملا مردمی بود که توده مردم نقش اصلی را در پیروزی آن ایفا کردند. اما سرنوشت کشور را خود انقلاب تعیین نکرد، بلکه نخبگانی تعیین کردند که گرد هم آمدند تا شیوه حکومت پس از انقلاب را تعیین کنند. به باور من جامعه روشنفکری ایران در زمان انقلاب 57 آنچنان بالغ نشده بود که تلاشی در راستای بازسازی گام به گام کشور به خرج دهد. امثال مهدی بازرگان در آن فضا تک چهره های تنهایی بودند که خیلی زود به حاشیه رانده شدند. موج غالب اسیر شور و هیجاناتی بود که پاکسازی های گسترده، موج اعدام ها، مصادره اموال، پرخاش جویی و خط و نشان کشیدن برای تمامی جهان را به حفظ آرامش ترجیح می دادند.

حال و پس از گذشت سه دهه، به گمان من باز هم کشور در شرایط مشابهی قرار گرفته است. اینجا قضاوتی بر سر اینکه نظام شاهنشاهی چه شباهت ها و یا تفاوت هایی با نظام جمهوری اسلامی داشته است ندارم؛ اما دست کم گمان می کنم بتوان ادعا کرد احساسی که بخش عمده جامعه در این دو مقطع تاریخی داشته و دارند مشابه است. بخشی که به درست یا غلط حاکمیت خود را تا ریشه فاسد و غیرقابل اصلاح می پندارند. پس باز هم به گمان من، توپ در زمین قشر روشنفکر است. جامعه ای که تنها گذشت زمان ثابت خواهد کرد طی سی سال گذشته از لحاظ کمی و کیفی رشد یافته است یا خیر؟ آیا می تواند این بار جلوی انفجار را بگیرد و از متلاشی شدن جامعه پیش گیری کند یا خیر؟ آیا این بار هم دوراندیش ها در اقلیت قرار می گیرند؟ آیا این بار هم هر که بلندتر فریاد کشید و بیشتر تندروی کرد سکان دار خواهد شد؟ من هنوز هیچ پاسخی برای این پرسش ها ندارم و تنها می توانم امیدوار باشم و تلاش کنم.