۹/۰۴/۱۳۸۹

نگاهی به مجموعه «دیگر اسمت را عوض نکن»



معرفی

عنوان: دیگر اسمت را نکن
نویسنده: مجید قیصری (1345)
ناشر: نشر چشمه
نوبت چاپ: چاپ اول، بهار 1388


معمای بی پاسخ جنگ

با گذشت بیش از بیست سال از پایان جنگ، به نظر می رسد شرایط مناسبی برای بازخوانی بی طرفانه این پدیده شوم فراهم آمده است. رویدادی که برای هشت سال تمام بزرگترین دغدغه ایرانیان بود و قضاوت در مورد آن معیاری برای سنجش هر خیر و شری محسوب می شد، امروز دیگر به همان سیاه و سفیدی پیشین نگریسته نمی شود. حالا کم کم وقت آن رسیده است که از خلال دود و آتش، نگاهی هم به آن سوی مرزها انداخت تا شاید در باتلاق متعفن جنگ، جوانه هایی از زیبایی نیز به چشم آید. به گمان من، تلاش «مجید قیصری» در «دیگر اسمت را عوض نکن»، ترسیم چنین نگاه متفاوتی به مسئله جنگ و انسان های درگیر در آن است.

داستان بلند «دیگر اسمت را عوض نکن»، مجموعه تک گویی هایی است که در قالب نامه نگاری های یک سرباز مرزی ایرانی با یک افسر مرزی عراقی شکل می گیرد. افسر عراقی پیشگام برقراری این ارتباط است و به مرور قصد خود از این نامه نگاری ها را با سرباز ایرانی در میان می گذارد. قصدی که نویسنده با زیرکی صحت آن را در هاله ای از ابهام باقی می گذارد تا تعلیق ناشی از این ابهام و پرسش های بی پاسخ آن به جذابیت و کشش اثر کمک کند.

از زاویه دید «اسمت را عوض نکن»، افسر عراقی، -آن هم همان کسی که در اشغال خرمشهر نقش فعالی داشته است- می تواند چهره ای متفاوت از یک دژخیم خون آشام داشته باشد. نویسنده با حوصله تمام سعی می کند تا مخاطبش را به برقراری یک ارتباط عاطفی با این افسر عراقی تشویق کند، همانگونه که سرباز ایرانی داستان کم کم به این وادی کشیده می شود. این چهره جدید می تواند کمک کند تا نگاه به طرفین حاضر در جنگ از دو قطبی «ظالم و مظلوم»، به یکدستی «قربانیان» تغییر یابد. قربانیانی که تفاوتی ندارد «این ور خاکریز» باشند یا «آن ور خاکریز»؛ سایه شوم جنگ، همچون «سرما» و «بی خوابی» همه را یکسان در بر می گیرد:

«... این طرف رودخانه سرد شده، آن طرف رودخانه را نمی دانم». (سرباز ایرانی)
«... این طرف رودخانه هوا سرد شده، مثل آن طرف رودخانه خین». (افسر عراقی)
«...این ور خاکریز یکی خواب از سرش پریده، آن ور خاکریز را نمی دانم». (سرباز ایرانی)
«... خواب از سر من خیلی وقت است رفته». (افسر عراقی)
«... این طرف خاکریز آماده باش است؛ آن طرف را نمی دانم». (سرباز ایرانی)
«لعنت به این جنگ؛ شب می شود، مرخصی ها لغو می شود، روز می شود، آماده باش می شود...». (افسر عراقی)

با این حال «مجید قیصری» نمی تواند در این نگاه خود چندان عمیق شود. شیوه نگاه از بالا به مقوله جنگ شیوه نگاهی مبتکرانه و جدید نیست، هرچند که نویسندگان داخلی کمتر بدان پرداخته باشند. در چنین شرایطی می توان انتظار داشت طرح یک داستان در این فضا، بجز همان نگاه غیر سیاه و سفید، حرف های جدید و عمیق تری هم داشته باشد که البته در «دیگر اسمت را عوض نکن» چندان مشاهده نمی شوند. شاید عمده ترین دلیل این ضعف، به ناتوانی نویسنده در پرداخت هماهنگ طرفین ارتباط باز می گردد. بدین معنا که آنچنان بر روی تصویر سازی افسر عراقی متمرکز شده است که طرف ایرانی را به کلی از یاد برده و گویی برای ترسیم سیمای او به ذهنیت عادی و احتمالا رایج خوانندگان از یک جوان ایرانی بسنده کرده است. ذهنیت هایی که باید با معدود عباراتی آشنا یادآوری و بازسازی شوند:

«اگر بفهمم کار کیست دهانش را آسفالت می کنم».
یا «من خودم با هر دختری که دوست می شدم اسم یکی از دوستان نزدیکم را به آنها می گفتم».
و البته «فکر می کنند با آنها شوخی دارم یا می خواهم سیگاری بار بزنم».

گمان می کنم این تصویرهای سطحی، برگرفته از بی دقتی نویسنده در درک فضای روایت داستان است. ماجرا پس از پایان جنگ و در آستانه حمله عراق به کویت (مردادماه 1369) رخ می دهد، اما به نظر می رسد نویسنده چندان تلاشی نکرده است که به یاد بیاورد جوان ایرانی اواخر دهه شصت از چه ادبیاتی استفاده می کردند و یا در چه حال و هوایی به سر می بردند؟ آیا جوان ایرانی سال 69 آمادگی لازم برای برقراری ارتباط عاطفی با یک افسر عراقی را داشته است؟ و البته اینکه چقدر باور پذیر است که یک افسر عراقی، هنوز دو سال از پایان جنگ نگذشته از اعمال خود آنچنان پشیمان شده باشد که تاکید کند: «ننگ را نمی شود با رنگ پاک کرد، نمی دانی با همین یک جمله چه آتشی در جان من کردی...»؛ اما در عین حال برای حضور در جبهه کویت بی تابی و لحظه شماری کند؟!

همین بی دقتی، در ادبیات به کار گرفته شده از جانب افسر عراقی نیز قابل مشاهده است. هرچند او توضیح می دهد که مادری ایرانی داشته و به همین دلیل فارسی را نسبتا خوب حرف می زند، اما باز هم اشتباهاتی که نویسنده قصد دارد تا به ضعف تسلط عراقی به زبان فارسی نسبت دهد چندان قابل هضم و یکدست نیستند. گاهی در ساده ترین مسایل اشتباهاتی رخ می دهد (نظیر تاکید و اشاره چندین باره در نوشتن «کومک» به جای «کمک») و گاه ترکیباتی به کار گرفته می شود که لازمه اش تسلط کافی به زبان است. (برای نمونه: «همین که پای من به این جنگ باز شده...»)

روی هم رفته من نمی توانم «دیگر اسمت را عوض نکن» را اثر موفقی در زمینه نگاه به جنگ و قربانیان آن بخوانم. اما اگر ازاین زاویه صرف نظر کنیم، سیر داستان به گونه ای است که هرچه بیشتر به پیش می رود مخاطب را بیشتر جذب خود می کند و شوق پی بردن به راز پنهان ماجرا را هر لحظه در او شعله ورتر می سازد تا داستان روی هم رفته جذاب باشد و با پایان بندی خوبی که دارد یک اثر قابل توجه محسوب شود.

پی نوشت:
در مورد این مجموعه داستان از اینجا و اینجا بخوانید