۹/۰۸/۱۳۸۹

نگاهی به رمان «یوسف آباد، خیابان سی و سوم»


معرفی:
عنوان: یوسف آباد، خیابان سی و سوم
نویسنده: سینا دادخواه
ناشر: نشر چشمه
نوبت چاپ: چاپ اول پاییز 88 – چاپ پنجم پاییز 89


روایت سرد تهران


«شهری از شهر دیگر به تو سزاوار نیست و بهترین شهرها شهری است که تو را در بر گیرد». گویا این حدیثی است از امام اول شیعیان که سخت مورد توجه «سینا دادخواه» قرار گرفته و دستمایه ای شده است برای خلق اثری که من «روایت سرد تهران» می خوانمش. «یوسف آباد، خیابان سی و سوم»، برای مخاطب تهرانی رنگ و بوی دیگری دارد. سرشار است از اشاره های آشنا؛ از مکان هایی که با آنها زندگی کرده و از هزارتوی شهری که در هر گوشه اش خاطره ای دارد. در یک کلام، داستان بیش از هرچیز تصویر سازی متفاوتی است از تهران دهه هشتاد.

خواننده داستان همراه با نویسنده و روایت های چهارگانه اش، تهران گردی مفصلی را تجربه می کند که طعمی متفاوت از ترافیک و شلوغی و هیاهو دارد. تهران آشنا رنگ روزمره خود را از دست می دهد و با قلم نگارنده دوباره رنگ می شود؛ دوباره تصویر می شود و به باور من در این تصویرسازی جدید به چشم مخاطب تهران نشین زیباتر می آید. این بازسازی تصویر شهری آنچنان در اثر دادخواه پررنگ است که گاه بر کلیت اثر و داستانی که در آن جریان دارد سایه می افکند و خود را به عنوان عنصر اصلی به مخاطب تحمیل می کند. مکان وقوع رخدادهای داستان با چنان جزییاتی بازسازی می شود که گاه مخاطب احساس می کند می تواند سرش را از روی کتاب بلند کند و در جایی اطراف خود، خیابان یا پاساژی در همین نزدیکی ها، وقوع داستان و شخصیت های زنده آن را ببیند. از این نظر روایت آقای دادخواه برای مخاطب تهران نشین بسیار دلنشین است، هرچند من نمی توانم هیچ قضاوتی در مورد احساس احتمالی مخاطبان غیرتهرانی به این عنصر پررنگ داستان داشته باشم.

با این حال به گمان من، اصرار بر این تصویر سازی شهری آنچنان ذهن نویسنده را به خود مشغول ساخته است که برخی دیگر از عناصر مورد نیاز داستان از قلم افتاده و یا دچار ضعف های جدی شده اند. مهم ترین این عناصر از نگاه من «شخصیت پردازی»های مستقلی است که اتفاقا ساختار ویژه داستان باید برآنها استوار باشد. «یوسف آباد، خیابان سی و سوم» در چهار روایت و از زبان چهار شخصیت داستان نقل می شود. پس می توان پیش بینی کرد که حداقل انتظار مخاطب از روایت های متفاوت و چهارگانه، برداشت های جدید از کلیت و دستمایه اصلی داستان باشد. اتفاقی که گمان می کنم به هیچ وجه رخ نمی دهد و آنچه عملا قابل مشاهده است زبان مشترک و ثابتی است که به شخصیت هایی به ظاهر متفاوت نسبت داده می شود. به بیان دیگر، پسر جوان 23 ساله با همان ادبیات و دغدغه ای سخن می گوید که مرد چهل ساله و یا دختر جوان 20 ساله. این ضعف تا بدانجا پیش می رود که شاید بتوان ادعا کرد اگر تکه ای از تک گویی های هر یک از شخصیت ها را بدون اشاره های مستقیم به جایگاه ویژه وی جدا کرده و در کنار هم قرار دهیم، مخاطب قادر به تشخیص نخواهد بود که هر دیالوگ متعلق به کدام یک از شخصیت های داستان است.

باز هم به گمان من، این ضعف در پردازش دیالوگ ها، به صورت ریشه دارتری، ناشی از ضعف در پردازش شخصیت های داستان است. شخصیت هایی که تصمیمات و واکنش هایشان را نمی توان چندان «باورپذیر» قلمداد کرد. گویا نه تنها اعمال و واکنش ها، که حتی احساسات و عواطف مطرح شده، در نهاد هیچ یک از شخصیت های داستان عمق و ریشه ای ندارند و به سادگی قابل تغییر و یا حتی حذف شدن هستند. در این میان، شخصیت پردازی دو زن داستان با فاصله ضعیف تر از مردان قصه به نظر می رسد. امری که با توجه به جنسیت نگارنده تا حدودی قابل پیش بینی و یا دست کم قابل درک است. این ضعف در شخصیت پردازی های زنانه در روایت دوم داستان تا جایی پیش می رود که به نظر می رسد اساس حضور شخصیت «لیلا»، تنها یک واسطه ناخواسته برای تکمیل چرخه روایت است. در غیر اینصورت، نه حضور او و نه اعمال و احساساتش به هیچ وجه قابل درک نیست و هیچ کارکردی نمی توان برای آنها متصور شد. در ساده ترین نمونه این اعمال، نویسنده هیچ تلاشی نمی کند تا مخاطبش را متقاعد سازد که چرا زنی پس از تحمل 20 سال تنهایی و دوری از معشوق، تنها به دلیل یک درد دل شبانه دختری که اتفاقا چندان هم آشنا نیست حاضر می شود دست از عشق دوران جوانی بکشد و در قامتی پیامبرگونه و یا فراانسانی، یک شبه به جای یک معشوقه، برای خود نقش «مادری» قایل شود تا عاشق دیرینه را به دختر جوان برساند!

در نمونه ای نسبتا مشابه از رفتارهای غیرقابل باور و سطحی شخصیت های زن داستان می توان به روایت چهارم اشاره کرد. جایی که انتظار می رود نویسنده توضیح دهد چرا دختری که از عشق استاد خود زار شده و سر درد دل و گریه اش با دیگران هم باز شده است، فقط با یک ملاقات نیم ساعته نه تنها این عشق را به صورت کامل از سینه بیرون می کند، بلکه بلافاصله و احتمالا به پیشنهاد استاد راضی می شود که عاشق شاگرد استاد شود! عجیب تر آنکه توجیه ظاهری نویسنده در وقوع این چرخش احساسی، اشاره به عشق دیرین دختر به شاگرد استاد است که معلوم نیست چرا تا پیش از این هیچ اثری از آن نبود و اصولا با این عشق دیرینه و چند ساله، چرا دختر گریه های شبانه را برای استاد نگه داشته بود؟

«یوسف آباد، خیابان سی و سوم»، هرچند به مانند فضای زمستانی و سردی که از شهر تهران تصویر می کند، روابطی سرد و سطحی میان انسان ها برقرار می کند، اما در مجموع داستان روان و به نسبت منسجمی است که قدرت کافی برای جذب مخاطب و ایجاد کشش لازم برای خوانده شدن را دارد. در این میان قلم ساده نویسنده نیز به کمک می آید تا مخاطب بدون هیچ احساس آزردگی از نگارش داستان بتواند توجه خود را بر روی خود اثر متمرکز کند. در نهایت گمان می کنم، اولین اثر منتشر شده سینا دادخواه، هرچند اثری متفاوت و ماندگار در ادبیات جدید نخواهد بود، اما دست کم شایستگی رسیدن به چاپ پنجم در دومین سال انتشار خود را داشته است.

پی نوشت:
روز گذشته و در اولین جلسه از سلسله جلسات «هشت شب، هشت کتاب»، فروشگاه بهشتی میزبان گفت و گویی پیرامون این کتاب با حضور محمد چرمشیر بود. از استاد چرمشیر نکته های ظریفی یادگرفتم و احتمال می دهم این یادداشت نیز تحت تاثیر گفت و گوی این جلسه قرار گرفته باشد.