۹/۲۵/۱۳۸۸

اتاق صدا

تا کی باید برای هدفمان بکشیم و یا کشته شویم؟ گاه آنقدر عصبانی هستم که می دانم امکان یک گفت و گوی منطقی وجود ندارد و گرنه این پرسش را از نویسنده و کارگردان «اتاق صدا» می پرسیدم.


این روزها «گروه لیو» مجموعه ای از مونوگ هایش را در کارگاه نمایش به اجرا در می آورد و «اتاق صدا» اولین کاری بود که من از این مجموعه دیدم. نمایش همه چیز داشت؛ دکور مناسبی که فضا را کاملا برای شما آماده می کرد و امکان استفاده مناسب از آن را به بازیگر می داد. نمایش نامه ای کاملا منسجم و هدفمند و در نهایت اجرایی خوب که تا پایان نمایش شما را گاه مشتاقانه و گاه همدلانه با خود همراه می برد. همه چیز در این تک گویی دست به دست هم می دهد تا شما یک روز خوب را تجربه کنید؛ خوشحال باشید از یک نمایش خوب با ساختار و اجرای قوی و در پایان بتوانید با اشتیاق بازیگر را تشویق کنید؛ البته اگر به مانند من در کابوسی از بازتولید خشونت فرو نروید!


داستان نمایش حکایت مردی است که یک سازمان جاسوسی (فرضی است اما می تواند ساواک باشد) او را برای فریب دادن خانواده یک مبارز سرشناس تربیت می کند تا بتواند نام مخفی گاه اسلحه و مهمات را از آنان بپرسد. مرد ساده در این راه دست به هر کاری می زند؛ دروغ می گوید و پستی نشان می دهد؛ اما کم کم متوجه می شود که به یک مهره سوخته بدل شده است. آنجا است که تغییر ماهیت می دهد و به ناگاه مشخص می شود که چندان هم ساده لوح نیست.


موضوع نمایش بسیار جذاب انتخاب شده است؛ آن هم در شرایط کنونی کشور؛ با این حال نمی توانم درک کنم چرا نویسنده بی جهت تصمیم می گیرد تا چنین انتخاب زیبایی را با تکرار یک اسطوره سازی از مد افتاده و تکراری نابود کند. داستان تا زمانی که مشخص می شود مرد جاسوس دیگر یک مهره سوخته است عالی پیش می رود؛ به صورتی که اگر با همین سرانجام شوم برای مرد خودفروش به پایان می رسید من امروز شما را به یک نمایش تمام عیار دعوت می کردم. نمایشی که نه تنها عناصر اجرای یک نمایش را به خوبی رعایت کرده است، بلکه حکایتی را روایت می کند که به گوش ما آشنا است اما کمتر به اجرا درآمده؛ حکایت مزدورانی که برای خوش خدمتی به اربابانشان دست به هر جنایتی می زنند اما سرانجام به مانند دستمالی مصرف شده به دور انداخته می شوند. چنین داستانی نه تنها بازخوانی و روایت شخصیت هایی چون سعید امامی بود، بلکه به خوبی می توانست به بسیاری دیگر نیز زنهار دهد که «جنایت و مکافات» تفکیک ناپذیر هستند.


اما آنچه در «اتاق صدا» شاهد آن هستیم به کلی متفاوت است؛ گویی نویسنده و کارگردان هنوز در حال و هوای دهه پنجاه شمسی به سر می برند؛ هنوز دوست دارند اسطوره باشند و اسطوره بسازند؛ مردن در راه هدف را ترویج کنند تا کشتن در راه هدف هم توجیه شود؛ به جنایت و حماقت رنگ و بوی احساسی و شعاری بدهند تا دوباره غبار شور شر بر چهره خرد بنشیند. چنین انتخابی نه تنها «اتاق صدا» را به یک سم اعتقادی بدل می کند، بلکه حتی از لحاظ نمایشی نیز به آن ضربه غیرقابل جبرانی می زند. داستان مرد خودفروشی که به ناگاه متحول شده و به صف مبارزان می پیوندد، داستان مادر و همسر مبارزی کشته شده که با آغوش باز این جاسوس پیشین و احتمالا عامل قتل فرزندشان را می پذیرند، و دست آخر داستان زنان و مردانی که دست به حمله ای مسلحانه می زنند که خود از پایانش آگاه هستند، همه و همه داستان هایی است که برای چندین دهه در این کشور روایت شده اند و بجز تکراری شدن، نتیجه ای نیز جز بازتولید خشونت نداشته اند.


از نگاه من آنان که کشته شدن در راه هدف را می پذیرند درست همانانی هستند که کشتن در راه هدف را هم می پذیرند؛ مادری که در راه هدف از خون فرزند خودش می گذر بدون تردید در راه همان هدف به خون فرزند دیگری رحم نخواهد کرد؛ آنان که مردن برای زندگی و آزادی را ترویج می کنند نه مفهوم زندگی را درک کرده اند و نه آزادی را می شناسند؛ ای کاش دست اندر کاران «اتاق صدا» پیام «رمولوس کبیر» را درک می کردند و ای کاش هزاران بار و هزاران بار دیگر «رمولوس کبیر» ساخته شود تا همه ما آن را ببینیم، درک کنیم و یاد بگیریم.


پی نوشت:

همچنان توصیه می کنم تماشای تک گویی «اتاق صدا» را از دست ندهید.

درمورد این مونولوگ از «هما روستا» بخوانید.