۹/۲۱/۱۳۸۸

برای «فرهاد فرنود» که حق بزرگی را تمام کرد

می دانم که تجربه اش را داری؛ می دانم آنقدر سرود بلدی که تمام تنهایی هایت را پر کنی؛ می دانم که غافل گیر نشدی؛ می دانم که نمی ترسیدی از زندان؛ بار پیش هم نترسیدی؛ اگر نگرانم نه از بابت دل تو است؛ دل تو اگر بزرگ نبود که زجر دوستانت را می دیدی و ساکت می ماندی؛ همان موقع که حراست بچه ها را به خاطر اعتراض به ورود «کامران دانشجو» به دانشگاه شریف احضار کرد همه فهمیدند که دولت کودتا قربانی می خواهد؛ خیلی ها گفتند که ساکت باشیم ای بسا به خیر بگذرد؛ اما تو نمی توانستی ساکت باشی؛ نه فقط به خاطر اینکه تو نماینده دانشجویان بودی، بلکه به این خاطر که تو دیگر بزرگ دانشگاه بودی؛ بزرگ انجمن بودی و هیچ کس به خوبی تو بار سنگین این بزرگی را احساس نمی کرد.


همان موقع که نامه اعتراض و استعفایت از شورای فرهنگی را آوردی خیلی ها گفتند که منصرفت کنم؛ می دانستند که اگر کسی بتواند منصرفت کند فقط من هستم؛ اما نمی دانستند که در چشمان تو اراده ای بود که زبان من را هم بند می آورد؛ چقدر حقیرانه بود اگر می خواستم به تو بگویم «فرهاد؛ کار دست خودت می دهی؛ کینه حراست، کینه شتری است؛ کسی که انتظار ندارد؛ خودت را به درد سر نینداز». می دانستم حقیرانه است و نگفتم؛ اما در چشمانت دیدم که تا آخرش را خوانده ای؛ نمی توانستی بنشینی و ببینی که بچه ها را دارند به پای کودتا قربانی می کنند؛ آخر تو بزرگشان بودی؛ حق بزرگی چیز دیگری بود.


نه؛ نگران دل بزرگ تو نیستم؛ اگر نگرانم تنها از حقارت آنان است؛ نمی دانم حقارت آنان بیشتر است یا بزرگی تو؛ نمی دانم بی شرمی آنان پایدارتر است یا شرافت تو؛ اما می دانم که تو حق بزرگی را تمام کردی. اینجا خیلی ها چشم انتظارت هستند؛ همانان که سرشان را بلند کردی تا دوباره با افتخار بگویند «اینجا شریف است و شریف می ماند».


--- پی نوشت: خبر بازداشت فرهاد را سه روز پیش با جزییات برای «موج سبز آزادی» فرستادم، منتشر نشد؛ این درد دل را هم برای آنها فرستادم و خواهش کردم که منتشر کنند، باز هم نپذیرفتند؛ جای گلایه زیادی نیست؛ تا همین جا هم دوستان موج سبز هزار خسته نباشید طلب دارند.