۱۰/۰۹/۱۳۸۸

آنکس که نداند و نداند که نداند

می گویی «خشونت بد است» و جواب می دهد «اول آنها زدند». اصرار می کنی که «بازتولید خشونت فرجامی جز خود خشونت ندارد» و جواب می دهد «آخر آنها انسان های بدی هستند؛ اهل خشونت هستند؛ حقشان همین است»؛ می گویی «بد و خوب ندارد؛ خشونت خودش به ذات بد است» و ناگهان فریاد می زند «تو خجالت نمی کشی؟ این همه شهید دادیم! این همه انسان مظلوم به خاک و خون کشیده شدند! تو چقدر حقیری که همچنان بزدلانه از مبارزه فرار می کنی»! این بار دیگر چیزی نمی گویی، چون احتمال می دهی دیگر به جای جواب شنیدن یک سیلی بخوری!


وقتی با کسانی روبه رو می شوم که شش ماه است کتک خورده و دم بر نیاورده اند، اما ناگهان صبرشان تمام شده و برای دفاع از خود هم که شده دست به سنگ برده اند، نه تنها درکشان می کنم، بلکه با تمام وجود با آنها احساس هم دردی می کنم؛ من هم شنبه خونین یک سنگ پرتاب کردم؛ نه از روی کینه قبلی، نه از روی علاقه به خشونت، نه با یک ایدئولوژی مشخص و برنامه ریزی از پیش تعیین شده، بلکه تنها و تنها در واکنش به یک حس گذرا؛ یک احساس خشم بی حد و حصر آنی؛ لحظه ای که از شدت خشونت دشمن دیگر به هیچ چیز بجز مقابله به مثل نمی توانستم فکر کنم؛ هرگاه به یاد آن روز می افتم به تمامی کسانی که واکنش های مشابهی را تجربه کرده اند حق می دهم؛ اما حکایت آنان که تلاش می کنند خشونت را تئوریزه کنند چیز دیگری است و یادداشت «علی علی زاده» در واکنش به «مسعود بهنود» نمونه ای از این تلاش ها است.


باور داشته و دارم که پاسخ حرف های کتره ای یا سکوت است یا همان حرف های کتره ای. برای کسی که تاریخ نبردهای معاصر جهان و جنگ در فلسطین و سپس صحرای کربلا را به هم می دوزد و در چهار سطر خلاصه می کند و در این صحنه پردازی تاریخی هر نقشی که صلاح بداند را به هرکسی که دلش می خواهد منتصب می کند چه جوابی می توان داد؟ وقتی کسی با خیال راحت سی سال تلاش همچنان مداوم ریشه شناسی های انقلاب را روانه زباله دان می کند و همه چیز را به دو کلام تقلیل می دهد که «مردم خمینی را می خواستند به دلیل فلان جمله و موج غالب (!) فعالان سیاسی آن دوران یعنی بازرگان و سحابی (!!!) را نخواستند دوباره به همان دلیل» چگونه می توان کلامش را نقد کرد!


با این حال از یادداشت جناب علی زاده این بهره را می برم تا به بهانه آن به ایشان و تمامی دوستان هم رایشان یک نکته را یادآوری کنم: مسئله مخالفت با خشونت، مسئله به محاکمه کشاندن فلان جوان باتوم خورده ای که در دفاع از خود یک سیلی به گوش دشمن زده نیست؛ مسئله تلاش برای احتراز از ورطه هولناکی است که امثال شما با تقدس بخشیدن به این خشونت جنبش را به سویش روانه می سازید. از انقلاب 57 گفتید پس از همان جا جواب بشنوید؛ خشونت های پس از انقلاب از آنجایی شروع نشد که یک انقلابی سنگی را به سوی سرباز گارد شاهنشاهی پرتاب کرد؛ بلکه از آنجا شروع شد که امثال شما «شجاعت»، «شهامت»، «آزادگی» و در یک کلام «انقلابی گری» را در همین سنگ پرانی ها خلاصه کردید؛ نتیجه آن شد که هرکس بیشتر سنگ بزند پس بیشتر شجاع است؛ هرکس به جای سنگ پراندن تیر شلیک کند قهرمان است و در نهایت هر کس از کشتار حمایت کند و مردم را به آن فرا بخواند «رهبر انقلاب» است. طبیعی بود با چیره شدن چنین تعابیری دیگر امثال بازرگان همان «فولگس»هایی می شدند که یارای رقابت با «بولدوزر» امثال خمینی را نداشتند؛ به حق که رهبری چنان انقلابی باید بر عهده خشن ترین و خشونت پسندترین جریان و چهره ها می افتاد که افتاد و نتیجه همان شد که شد؛ هرچند دیدید اما پند نگرفتید.


دوست عزیز؛ نیازی نبود نفرت خود از «لیبرال های ایرانی» را تصریح کنید؛ هرکس می توانست با یک نگاه ساده به یادداشتتان آن را بفهمد؛ اما یک نکته که دست کم من نمی توانم بفهمم آن است که چطور پس از 30 سال هنوز هم نفهمیده اید نه خشونت های پیش از انقلاب 57 و نه کشتارهای پس از آن، هیچ یک کار «لیبرال های ایرانی» نبود؟ نمی دانید و گویا نمی خواهید هم بدانید که اگر پهلوی ها به نصایح همان «لیبرال های ایرانی» گوش می کردند و از خشونت دوری می جستند اصلا هیچ گاه نوبت به انقلاب نمی رسید تا آنهمه انسان جانشان را برای پیروزی اش فدا کنند؛ بر فرض هم که آنها گوش نکردند؛ اگر پس از انقلاب این بار شما و امثال شما به حرف همان «لیبرال های ایرانی» عمل می کردید نه کسی اعدام می شد و نه کشور به ورطه برادر کشی می افتاد؛ که باز هم نکردید و باز هم دیدیم که چه شد؛ همه اینها فدای سر مبارکتان؛ گوش نکردند و گوش نکردید که نکردید؛ دیگر به تقاص کدام جنایت باز هم می خواهید یقه این «لیبرال های ایرانی» را بگیرید؟ به تقاص حرف هایی که زدند و هیچ کس گوش نکرد؟


همه اینها را گفتم، هرچند که گمان نمی کنم گفتن و نگفتنش برای امثال شما تفاوتی داشته باشد؛ حکایت شما از نگاه من، حکایت همان است که نداند و نخواهد که بداند، یا در بهترین حالت نداند که نداند؛ اما این نکته آخر را برای شما و تمام آنان که این یادداشت را می خوانند می گویم، باشد که این یکی را دیگر جدی بگیرید؛ اگر می خواهید خشونتتان را پی بگیرید، پی بگیرید؛ اما شما را به هرآنچه قبول دارید در توجیه این منشتان از موسوی مایه نگذارید؛ از همان میرحسینی می گویم که به گفته خود شما هنوز از انقلاب 57 شرمنده نیست؛ موسوی در تمامی بیانیه هایش بر دوری از خشونت و حفظ آرامش تاکید کرده است، هرچند کودتاچیان تمام تلاششان را به کار گرفته اند که با هر جنایتی هم که شده تاب و توان او را به پایان برسانند. دعوت به خشونت از جانب موسوی نقطه پایان جنبش سبز خواهد بود و این را میرحسین به همان خوبی می داند که کودتاچیان می دانند. شما هم اگر نیازدارید در توجیه خشونت همراهانی داشته باشید بنده مصباح یزدی را به شما معرفی می کنم که از پیشگامان تئوریزه کردن خشونت است؛ احتمالا با شما هم نظر خواهد بود.