
تمام نمایش می توانست محتوای آن باشد؛ نمایشنامه ای که آمده بود بگوید «چرا همه عمر ما باید برای وطن فداکاری کنیم؛ یک بار هم وطن برای ما فداکاری کند». آمده بود برای بسیاری یادآوری کند «نابودی ما نابودی وطن نیست... ما وطن نیستیم...» آمده بود تا در پاسخ به تشویش تجزیه وطن شانه بالا بیندازد که «خوب بشود»! آمده بود تا بگوید همه اینها حتی ارزش آشفته کردن خواب یک سرباز را هم ندارد تا چه رسد به قربانی کردن یک عشق*. تمام نمایش می توانست همین ها باشد و خوب هم باشد، اما همین نبود. اگر فرصت می کردید ذهن خود را از انبوه دیالوگ های کوتاهی که هرکدام گاه یک فلسفه عمیق را در پس خود پنهان ساخته بود رها کنید، آنگاه می توانستید ببینید آنچه در برابر شما قرار دارد یک سخنرانی حکیمانه نیست، این به واقع یک «تیاتر» است. پادشاه فرزانه در برابر شما برای سخنرانی نایستاده است؛ او در حال اجرای یک «والس» زیبا است که به زیبایی درون و شیرینی کلامش می ماند؛ او حتی می تواند ساکت بماند و برای شما برقصد** و با زبان بدن به قلب های شما راه پیدا کند.
از نگاه من رومولوس کبیر همه چیز داشت و همه چیز را هم در حد خوبی داشت؛ حتی در بسیاری از مواقع پای را از این «حد خوب» به مراتب فراتر گذاشته بود و در لحظاتی شما را متقاعد می ساخت که شاهکار یعنی همین؛ با این حال گمان می کنم جای خالی یک موسیقی در نمایش احساس می شد؛ یک موسیقی آرامش بخش، دست کم در طول میان پرده هایی که برای رفع خستگی و فشار اجرا در نظر گرفته شده بودند. با این حال نمی توان گله مند بود؛ هیچ وقت همه چیز یکجا به شما داده نمی شود!
پی نوشت:
* این حرف را اگر همه باور داشتیم هیچ گاه در این کشور کتابی همچون «دکترنون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» نوشته نمی شد.
** خودم خودم را به یاد «زوربا» انداختم!
اگر اینقدر گران نبود، حتما یک بار دیگر نمایش را می دیدم!
نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر