۹/۱۹/۱۳۸۸

آقای سروش! تفاوتی هست میان منطق و سفسطه

بهانه این نوشته گفت و گویی است از دکتر عبدالکریم سروش که امشب در شبکه بی بی سی دیدم*. در مورد بحث پیرامون ماجرا انقلاب فرهنگی و نقش دکتر سروش در آن که بخش عمده گفت و گو را تشکیل داد بعدها خواهم نوش؛ اینجا تنها قصد دارم به بخش «تئوریک» صحبت های سروش (یعنی دقیقا همان جایی که ادعا می کند تخصص او است) بپردازم و در این زمینه به سه نمونه مشخص که از این مصاحبه به خاطر دارم اشاره می کنم. کوتاه بگویم که از نگاه من دکتر سروش در بخش به اصطلاح تئوریک صحبت هایش هیچ چیز نگفت بجز مجموعه ای از سفسطه های پیاپی!


آقای سروش در پاسخ به پرسشی از تعریف «روشنفکر مذهبی» می گوید: «تعریف بسیار ساده و مشخصی دارد؛ من همیشه گفته ام همان گونه که روشنفکر غیر مذهبی معنی دارد، روشنفکر مذهبی هم معنی دارد؛ همان گونه که دموکراسی غیر دینی معنی دارد، مردم سالاری دینی هم معنی دارد؛ اساسا هر چیزی که نقیضش قابل تصور باشد خودش هم قابل تصور است»*. سپس ادامه می دهند: «روشنفکر دینی کسی است که نقد می کند؛ یعنی بر خلاف مبلغ دینی که تنها تبلیغ می کند، روشنفکر دینی به سراغ نقد دینی می رود» و در ادامه هم در اشاره ای به دکتر شریعتی می گوید «البته ایشان تنها نقد سیاسی و اجتماعی می کردند و نقد دینی و کلامی نمی کردند و این مباحث بعدها به ایشان اضافه شد».


اشاره اول من به تعریف «روشنفکر دینی» است. آقای سروش پاسخ خود برای تعریف «روشنفکر دینی» را با یک سفسطه آغاز می کند: «هرچیزی که نقیضش قابل تصور باشد خودش هم قابل تصور است». اگر قرار بود وارد بحث فلسفی شویم شاید می توانستیم بپرسیم: «وجود» را هر کسی می تواند درک کند، اما آیا کسی قادر به درک نقیض آن، یعنی «عدم» هست؟ که البته ایشان حتما جوابی برای این پرسش پیدا می کردند یا در آستین داشتند؛ به هر حال دنیای فلسفه به اندازه کافی کش می آید! اما من می خواهم به اصل تعریف ایشان از روشنفکر دینی اشاره کنم.


ایشان مدعی هستند روشنفکر دینی کسی است که در چهارچوب دین نقد می کند و با این تعریف تلاش می کنند برای ترکیب «روشنفکر مذهبی» محتوایی دست و پا کنند، حال آنکه عملا تنها کاری که می کنند به چالش کشیدن تعریف «نقد» است! از چه زمان «نقد» هم چهارچوب بردار شد؟ آیا بزرگترین ویژگی نقد که سبب بقایش می شود «بی حد و مرز» بودنش نیست؟ آیا اگر نقد را هم به انحصار درآوریم به مانند هر اندیشه راکدی به مردابی متعفن بدل نمی شود؟ چگونه می توان نقدی را تصور کرد که حق ندارد پا را از گلیم خود فراتر بگذارد؟ چطور می توان به سرانجام نقد امیدی داشت در حالی که از ابتدا برای آن مرزی مشخص کرده باشیم؟ برای مثال و با تعریف آقای سروش یک روشنفکر مسلمان حق دارد هر انتقادی از اسلام بکند بجز اینکه بگوید: «امکان دارد محمد اصلا پیغمبر نبوده باشد»! یا مثلا هر اندیشه ای را حق دارد نقد و یا رد کند بجز این اندیشه که «قطعا خدایی وجود دارد و قطعا یگانه است»؟ آیا این مبتذل ساختن معنای نقد نیست؟


آقای سروش در ادامه به طرح نظرات خود در مورد رابطه دین و حکومت می پردازد و طی چند جمله به قدری سخنان متضاد بر زبان می آورد که من دقیقا نمی دانم کدام یک اندیشه ایشان است و باید نقد شود! با این حال تلاش می کنم که به همه این موارد اشاره کنم. ابتدا و همان گونه که پیش از این اشاره شد مدعی می شوند «دموکراسی دینی معنی دارد چرا که دموکراسی غیر دینی معنی دارد». (تکرار سفسطه) سپس تاکید می کند که اعتقاد دارد از داخل دین به هیچ وجه نمی توان دموکراسی بیرون کشید. (خداوند به شما خیر و به ما دموکراسی عطا فرمایند!) بعد که از وی پرسیده می شود اساسا حالا که راه کارهای اداره دموکراتیک حکومت به صورت سکولاریسم ابداع شده و در دست رس قرار دارد چرا باید برای آشتی دادن دین با دموکراسی تلاش کرد؟ مجددا از تلاش برای پیوند دادن دین با دموکراسی دفاع کرده و مطرح می کنند: «هرچند نمی توان از داخل دین دموکراسی استخراج کرد، اما مسلمان ها می توانند در کنار یکدیگر به صورت دموکراتیک زندگی کنند» و این بار و با این سفسطه جدید تعریف «حکومت سکولار» را به چالش می کشند. گویی پیشنهاد تشکیل یک حکومت سکولار به معنی پیشنهاد دست شستن تمامی افراد جامعه از اعتقادات مذهبی است!


دکتر سروش بدون تردید به خوبی می داند که «دموکراتیک زندگی کردن مسلمانان در کنار هم و احتمالا در کنار معتقدان به دیگر ادیان و یا باورها» یکی از پایه های تعریف حکومت سکولار است. پس حال که از چنین ترکیبی برای رد حکومت سکولار استفاده می کنند عملشان چه توجیحی جز زبان بازی و منحرف کردن اصل پرسش می تواند داشته باشد؟


نکته نهایی شاید کمی گزنده باشد؛ اما من همان گونه که گفتم باور دارم که «نقد» مرز نمی شناسد. از جناب سروش پرسیده شد: «شما به اسلام منهای روحانیت اعتقاد دارید؛ پس چرا از آقای کروبی به عنوان یک روحانی حمایت کردید»؟ ایشان ابتدا پاسخ دادند که «یک شخص روحانی با جامعه روحانیت تفاوت دارد». (این پاسخ ایشان کاملا قابل درک و تایید است) و سپس در تشریح «جامعه روحانیت» توضیح دادند «روحانیت یک صنف است که از راه دین ارتزاق می کند». با شندین چنین اظهار نظری دلم می خواست به جای مجری بی بی سی قرار می گرفتم و از ایشان می پرسیدم «ببخشید جناب سروش؛ مگر شما از چه راهی ارتزاق می کنید»؟



پی نوشت:

* فکر نمی کنم لینکی به این گفت و گو پیدا کنم؛ دسترسی مناسبی به اینترنت ندارم؛ به همین دلیل هم تمامی نقل قول های داخل گیومه نقل به مضمون است؛ هرچند گمان می کنم تقریبا «کپی برابر اصل» از آب درآمده باشند.