۹/۱۵/۱۳۸۸

برای هم کلاسی های دیروز

16 آذر امسال دیگر دانشجو نیستم؛ دیگر این روز، روز من نیست؛ اما هنوز با شنیدن نامش چیزی در درونم به لرزش در می آید؛ مگر می شود به این زودی فراموش کرد خاطره تمامی آن سال ها را که با اشک و اراده می خواندیم:


بار دگر شانزدهم آذر

آمد و سر به سر

بر قلوب مردم شعله افکند


ما باور داشتیم که «دانشگاه آخرین سنگر است» و گمان می کردیم که ما آخرین سربازان به جای مانده در این سنگر؛ امانت دانشگاه برای ما یادگار ده ها سال مبارزه پیشینیانی بود که شاید هیچ گاه اسمشان را هم نشنیدیم اما می دانستیم که برای بقای این سنگر چه جان فشانی ها کردند؛ آخر قطره های خون را مرور زمان از سنگفرش دانشگاه پاک نخواهد کرد.


این اولین شانزده آذری است که از جنبش دانشجویی می نویسم اما دیگر نمی توانم از «ما» استفاده کنم، هرچه هست از این پس کار «شما» است؛ تصمیمش با شما است و اجرایش از شما و هزینه هایش در انتظار شما؛ اما اجازه می خواهم این بار نه عنوان یک هم کلاسی، که دست کم به عنوان یک دوست پیشنهادی دوستانه، یا شاید خواهشی عاجزانه از شما داشته باشم.


دوستان من؛ باور کنید که هیچ چیز ارزش جان و سلامتی شما را ندارد؛ 16 آذر روز بزرگی است؛ روز شما است؛ روزی که چشم های بسیاری به دانشگاه دوخته شده است؛ اما دانشگاه بدون خود شما هیچ مفهومی نخواهد داشت؛ دانشگاه، دانشگاه نیست وقتی که دانشجویانش در بند باشند و یا جانشان را ...


بگذارید به هیچ چیز بدی فکر نکنیم؛ اجازه بدهید تنها به آینده زیبایی فکر کنیم که در انتظار ما است؛ فردای «آزادی» که بی تردید خواهد آمد؛ فردای وطن ما که سایه شوم استبداد از سرش کنار رفته؛ بزرگداشت 16 آذر در پیمودن راه آزادی تاثیرگذار است اما همه چیز در آن خلاصه نمی شود؛ 16 آذر نه آغاز مبارزه ما است و نه پایان آن، پس همه چیز را در این روز خلاصه ندانید؛ به مزدوران استبداد بهانه ای برای توسل به خشونت ندهید؛ از دانشگاه خارج نشوید و نگذارید پای نظامیان بار دیگر به دانشگاه باز شود؛ خود را برای فرا رسیدن صبح آزادی حفظ کنید و ایمان داشته باشید که آن روز نزدیک است.