۹/۲۲/۱۳۸۸

انتظار

حکایت عجیبی است؛ از دیشب که درخواست آماده باش را شنیده ام انگار در انتظار به سر می برم؛ دیشب که تا نصفه شب بیدار ماندم و امروز از صبح اول وقت که به شرکت آمده ام گوش به زنگ هستم؛ در ظاهر در انتظار یک خبر ناگوارم؛ شاید بازداشت مهندس؛ اما چیزی در درونم می گوید که انتظارم بیشتر شبیه یک شوق است؛ شوق نزدیک شدن لحظه پیروزی؛ شوق نهایی شدن سقوط دشمن؛ انهدام دولت کودتا! فقط یک لحظه چشم ها را بر هم بگذار و فکرش را بکن؛ خیابان های شهر را می گویم؛ یک لحظه جمعیت پایکوبان را تجسم کن! شما را به خدا جرقه نهایی را به این انبار باروت بزنید که ما بی تاب شدیم در انتظار جشن پیروزی؛ آخ که چه جشنی بگیریم روز آزادی وطن!