۹/۲۲/۱۳۸۸

ارتش اینه پسر

بچه که بودم آرزو داشتم خلبان شوم! در چنین آرزویی تنها هم نبودم؛ در شهرک نیروی هوایی همه پسر بچه ها رویای خلبانی در سر داشتند. غروب که می شد و پدرها که بر می گشتند همه یک شکل بودند؛ از دور که گروه گروه می آمدند، لباس های خلبانی و قامت افراشته شان مثل دمی بود که آتش اشتیاق ما را برای زودتر بزرگ شدن و زودتر خلبان شدن شعله ورتر می کرد. بزرگترین رقابت ما تکرار خاطرات پدرانمان برای یکدیگر بود؛ رشادت های دیروز پدر برای پسربچه امروز افتخار بود و همه از این افتخارها داشتیم.


اما گذشت زمان بی رحمانه رویاهای کودکی را پرپر کرد؛ از زمانی که توانستم بفهمم که «بابا» هیچ چیز در زندگی ندارد؛ وقتی که از خانه های شهرک بیرونمان کردند و فهمیدم که «بابا» پس از سی سال خدمت حتی یک سقف برای پناه خانواده اش ندارد، دنیا برایم تغییر کرد. لباس های پرافتخار و پر نشان به صندوقچه سپرده شد و «تیمسار» پر ابهت دیروز مسافر کشی شد که دست هایش همیشه سیاه بود و لباس هایش بوی روغن و بنزین می داد. همه اینها به یک طرف؛ گلایه ها و کنایه های مادر از دست تنگی و خانه به دوشی به مرور کاری کرد که هشت سال جنگ و جبهه نتوانسته بود بکند: غرور «بابا» شکست؛ چهره اش چروک خورد و انگار شعله ای در درونش خاموش شد.


ارتش دیگر ابهت گذشته را نداشت؛ قامت ارتش دیگر افراشته نبود و کسی را به آسمان نمی رساند؛ ارتش روغن سیاه و بوی اگزوز و ماشین رنگ خورده بود؛ خانه اجاره ای بیرون شهر بود، سگ لرز زدن صبح های سرد زمستان در صف اتوبوسی که قرار بود تو ی 13 ساله را به اتوبوس بعدی برساند. کمر خم شده پدر زیر بار اقساط جهیزیه خواهرت بود و از همه بدتر، چشم های شرمگینش که مدت ها بود از چشم هایت فرار می کرد. نفرین های مداوم مادر شایسته چنین ارتشی بود؛ اما «بابا» هیچ وقت حرف نزد.


سکوت «بابا» همیشه برایم سوال بود؛ گاهی احساس می کردم که می توانم صدایش را از پس این سکوت بخوانم؛ گه گاه هم که ناپرهیزی می کرد و از جنگ می گفت می دیدم که چشمانش برق می زند؛ اما از انقلاب زیاد نمی گفت؛ می دانست جواب من همیشه یک شوخی طعنه آمیز است: «دیدی آه اعلی حضرت بالاخره گرفتت؛ مجسمه اش رو کشیدی پایین، حالا بکش». بعد دوباره سکوت می کرد؛ می فهمیدم می خواهد چیزی بگوید اما گمان می کند که من نمی فهمم؛ یا چیزی می خواهد بگوید که در کلام نمی گنجد؛ حقیقتی است که واژه ای برایش تعریف نشده؛ آنچنان عظیم است که اگر هم امکان بیان پیدا کند مبتذل می شود؛ انگار با سکوتش می خواست تکرار می کرد «تو نمی فهمی بچه؛ گفتنی نیست؛ باید تجربه کنی تا بفهمی».


چند روز پیش یک خبر منتشر شد؛ شاید فقط یک شایعه؛ حتی شاید ضعیف تر از یک شایعه؛ اما برای من خیلی بزرگ بود؛ من درکش کردم؛ احساسی را درک کردم که سال ها با سکوت به گوشم خوانده می شد؛ برایم خیلی چیزها را دوباره زنده کرد؛ کثافت و سیاهی را از روی رویاهای کودکی ام کنار زد؛ انگار دوباره متولد شدم؛ انگار دوباره همان کودکی شدم که رویایش پرواز بود؛ احساس کردم دوباره «بابا» لباس هایش را از صندوقچه بیرون کشیده و پر غرور به سویم حرکت می کند؛ نزدیک می شود و وقتی به هم رسیدیم محکم بغلش می کنم؛ این بار هم نیازی به کلام نیست؛ سکوتش این بار دیگر برایم گویاتر از هر زمان دیگری است؛ حتی با سکوتش فریاد می زند «ارتش اینه پسر».