۱۰/۰۸/۱۳۸۸

آیا باید بپذیریم که ما شکست خورده ایم؟

استاد تئوری جوش هیکل ریزه میزه و نحیفی داشت. یک بار برایم خاطره ای تعریف کرد و گفت روزی توی صف ایستاده بودم که دیدم یک نفر با هیکل درشت و ورزشکاری بدون نوبت جلوی صف ایستاد؛ اعتراض کردم که آقا شما حق ندارید جلو بزنید؛ باید توی صف بایستید؛ طرف آمد جلو و گفت حرف زیاد بزنی می زنم توی سرت! من هم خیلی آرام جواب دادم: «اگر تو بزنی توی سر من، معنی اش این می شود که حق داری جلوی صف بایستی؟» طرف هم که جلوی جماعت حسابی ضایع شده بود سرش را انداخت پایین و آرام رفت ته صف ایستاد.

حکایت خشونت های خیابانی شش ماه گذشته برای من چندان بی ارتباط با این خاطره نیست. نظام شش ماه است که برای سرکوب مخالفانش از خشونت استفاده می کند اما با این کار نه تنها نتوانسته است صحت انتخابات و مشروعیت دولت خود را به اثبات برساند، بلکه کم کم مشروعیت کلیت نظام و اصل ولایت فقیه را زیر سوال برده و حتی نابود ساخته است. از سوی دیگر مردمی که تنها با پرسش «رای من کجا است؟» پا به خیابان ها گذاشتند به دنبال شش ماه هزینه دادن امروز نه تنها در داخل کشور، که حتی در سطح جهانی همه را هم دل و هم رای خود ساخته اند. حامیان کودتا بهتر از هر کس دیگری می دانند که تداوم این وضعیت روز به روز به تزلزل بیشتر پایه های حاکمیت می انجامد؛ همین است که با بروز اولین نشانه های خشونت از سوی مردم جشن و پایکوبی راه انداخته اند که «اینها هم خشونت طلب هستند».


درک مطلبی که مسعود بهنود نوشت نیازمند نگاهی جامع و کل گرایانه به جریانات شش ماه گذشته و حتی سه دهه پیشین کشور است. من جدال این سه ده و حتی پیش از آن را جدال میان دو گروه می دانم. گروه اول می خواهد آزادانه حرف بزند و از حقوق خود دفاع کند و اعتقاد دارد حکایت «حق» و «آزادی» هیچ ارتباطی به «قدرت» ندارد؛ نه قدرت برای کسی حقانیت می آورد و نه آزادی می تواند تنها در انحصار قدرتمندها قرار گیرد. گروه دوم منطق «قدرت» برتر از هر چیز را پذیرفته اند؛ تا زمانی که قدرت دارند همه چیز را در انحصار خود می دانند و به پیش می روند؛ هرگاه هم که قدرت را از دست بدهند سکوت می کنند و سر را به زیر می اندازند تا زمانی که دوباره دستشان به قدرت برسد. تصور من از مرزبندی میان «ما» و «آنها»، مرزبندی میان گروه اول و دوم است و زمانی که خشونت در کشور همه گیر می شود به مسعود بهنود حق می دهم که بنویسد «ما شکست خوردیم»!


به تمامی کسانی که گاه ناچار می شوند در راه پیمایی ها از خود «دفاع» کنند حق می دهم؛ هر ذهن سالم و منطق پذیرفته شده ای می داند که حکایت دفاع از خود با به کارگیری خشونت و به رخ کشیدن قدرت متفاوت است؛ با این حال زمانی که به عکس های روز عاشورا نگاه می کنم به وضوح می بینم که در بسیاری از موارد کار از «دفاع» گذشته و در اولین تجمعی که مردم توانسته اند در برابر سرکوبگران مقابله کنند، رد پاهای بسیاری از «انتقام گیری» به چشم می خورد. اینجا همان نقطه ای است که شکست جنبش مسالمت آمیز را رقم می زند؛ «آزادی خواهی» و «حق طلبی» هیچ سنخیتی با «انتقام گیری» ندارد.


من باور دارم تمامی آنچه را که اینجا تلاش می کنم بنویسم در یک تصویر خلاصه می شود اگر به خوبی در آن دقت کنیم؛ تصویر زنی که خود را میان نیروهای پلیس گرفتار شده و معترضان خشم گین قرار داده است؛ در ظاهر شاید این زن قصد دارد که از نیروهای پلیس در برابر خشونت مردم جلوگیری کند؛ اما اگر دقیق تر به عکس نگاه کنیم خواهیم دید که تصویر بسیار بزرگتر و عمیق تر است؛ در واقع این زن تمام تلاشش را به کار گرفته تا از جنبش سبز در برابر تحمیل گفتمان خشونت دفاع کند؛ حال یا به کمکش می رویم و موفق می شود و یا همه باید بپذیریم که «ما شکست خورده ایم».

در همین رابطه بخوانید: برای مردمی که هر کدام استعداد ندا و سهراب شدن دارند

مجموعه ای از دیگر یادداشت های در این زمینه را از اینجا ببینید.