۹/۲۹/۱۳۸۸

در باب شجاعت خردمندانه

توضیح: بهانه نوشتن این یادداشت نامه محسن مخملباف به مصطفی تاج زاده است که در آن لرزیدن احمد جنتی در هنگام بازجویی را مورد تمسخر قرار داد. زمانی که نسبت به این اقدام مطلبی منتشر کردم با پرسشی در مورد شجاعت مواجه شدم. این یادداشت بیانگر نوع نگاه من به شجاعت است.


شجاعت را چگونه تعریف می کنید؟

جایی خواندم همه انسان ها می ترسند؛ تفاوت تنها در این است که گروهی از آنچه می ترسند می گریزند و گروهی دیگر تلاش می کنند با آنچه از آن بیم دارند مواجه شده و بر آن چیره گردند. این شاید یکی از ساده ترین و زیباترین تعاریفی است که من از انسان های «ترسو» و یا «شجاع» شنیده ام، با این حال گمان می کنم این تعریف جامع نیست.


من گمان می کنم برای اینکه انسان شجاعی وجود داشته باشد، لزوما باید یک «امر مقدس» وجود داشته باشد که انسان شجاع حاضر نباشد به هیچ قیمتی از آن چشم پوشی کند. برای مثال، هنگامی که «وطن» برای گروهی «مقدس» محسوب می شود، کشته شدگان در راه دفاع از وطن همگی «شجاع» لقب می گیرند. اگر «آزادی» مقدس تعبیر شود این مبارزان راه آزادی هستند که «شجاع» خوانده می شوند و در نهایت حتی اگر معیاری نظیر «ناموس» مقدس دانسته شود، آنگاه کسی که به خاطر «ناموس» می کشد و یا کشته می شود «شجاع» است. در تمامی این موارد می توانید «میزان هزینه پرداخت شده» را نشانه «میزان شجاعت» فرد قلمداد کنید؛ ناگفته پیدا است که گریز از پرداخت هزینه (مثلا کشته شدن و یا تحمل شکنجه) در راه دفاع از «امر مقدس» نیز نشانه «ترس» و مشخصه انسان «ترسو» خواهد بود.


شاید موضوع کمی مشخص شده باشد؛ دست کم می توان امیدوار بود این یک تعریف است که هرکس می تواند با تغییر در مصادیق «امر مقدس»، در تعریف شجاعت از آن بهره ببرد. با این حال یک جای کار هنوز ایراد دارد! اگر به مواردی که به عنوان مثال ذکر شدند دقت کنید مشاهده خواهید کرد در تمامی آنها یک نقطه مشترک وجود دارد: هزینه پرداخت شده همواره «جانی» است! به این معنا که اگر کسی در راه دفاع از وطن مقداری پول پرداخت کند هیچ گاه یک انسان «وطن پرست» او را فردی «شجاع» نخواهد خواند! اگر کسی می خواهد از نگاه «وطن پرست»ها شجاع باشد لزوما باید در این راه جان خود را به خطر انداخته و یا فدا کند! در موارد دیگر نیز موضوع کاملا به همین ترتیب است؛ بدین صورت معیار به ظاهر واحدی برای تشخیص انسان های شجاع ایجاد شده است که تقریبا تمامی افراد جهان، فارغ از اینکه «وطن پرست» باشند، «خدا پرست» باشند، «ناموس پرست» باشند و الخ، همه می توانند انسان های شجاع را تشخیص دهند: «انسان های شجاع کسانی هستند که در راه امر مقدس خود جانشان را به خطر انداخته و یا فدا می کنند»! آیا گمان می کنید به تعریف جامع و کاملی در مورد شجاعت رسیده ایم؟ من چنین باوری ندارم!


پذیرش این حقیقت که «پرداخت هزینه جانی» از نگاه تمامی انسان های جهان، با هر باور و اعتقادی که داشته باشند هزینه بالایی محسوب می شود به خودی خود نشانگر این حقیقت است که انسان ها تنها در تقدس یک معیار است که اشتراک دارند و آن «جان» آدمی است. جان انسان و زندگی او بالاترین سرمایه مورد توافق جامعه بشری است؛ این بدان معنا نیست که تمامی انسان ها «جان» خود را برتر از هرچیز می دانند؛ بلکه بدان معنا است که هر کس، (فارغ از اینکه چه «امر مقدسی» را بالاترین داشته آدمی بداند) اگر بخواهد گران بهاترین اندوخته خود را به پای این «امر مقدس» قربانی کند، بدون تردید به سراغ «جان» خود می رود. آیا این خود نشان نمی دهد که همین «جان» می تواند برای گروهی «امر مقدس» محسوب شود؟


تعریف «انسان های شجاع کسانی هستند که در راه امر مقدس خود جانشان را به خطر انداخته و یا فدا می کنند» دارای یک نقص بزرگ است: اگر کسی امر مقدس خود را «جان» آدمی بداند، در به کار گیری این تعریف دچار یک تضاد و تناقض می شود؛ این مشکل زمانی بحرانی می شود که به یاد بیاوریم «جان» آدمی اتفاقا تنها معیاری است که توسط تمامی انسان ها به عنوان یک اندوخته گران بها و مورد توافق پذیرفته شده است؛ بدین ترتیب تعریف فوق در مورد یکی از فراگیرترین معیارهای آدمی دچار یک تناقض درونی است.


چه چیز ارزش همه چیز را دارد؟!

من باور دارم هر امر مقدسی زاییده خود انسان ها است. وطن هیچ چیز نیست بجز مرزی فرضی که انسان ها خود بر سر حدود آن توافق کرده اند و سپس گروهی از آنان «وطن پرستی» را یک ارزش قلمداد کرده اند. «ناموس»، «دین»، «ایدئولوژی» و الخ همه مفاهیمی هستند که انسان به آنها ارزش و اعتبار داده است (و یا نداده است!) و بدون وجود انسان معنایی نخواهند داشت. پس حال که خود می توانیم (و احتمالا می خواهیم) امری را «مقدس» کنیم، من گمان می کنم بهتر است به امری تقدس بدهیم که در نهایت برای کل جامعه بشری مفیدتر بوده و یا دست کم ضرر کمتری داشته باشد. تقدس بخشیدن به «رنگ پوست» برای جامعه بشری هیچ چیز به همراه نداشت جز سال های سال کشتار، برده داری و تبعیض. تقدس بخشیدن به «نژاد» جنگ جهانی را به همراه داشت؛ تقدس بخشیدن به «مذهب» سبب جنگ های صلیبی شد؛ مقدس دانستن «وطن» به کشور گشایی انجامید و «ناموس پرستی» به قتل های ناموسی ختم شد؛ من باور دارم که اینها مقدسات خوبی نبودند!


برای پی بردن به علت وقوع چنین فجایعی، پرسش کلیدی من این است: چه چیز باعث می شود تا تمامی این امور مقدس در نهایت به جنایت ختم شود؟ نقطه اشتراک این وقایع چیست؟ و پاسخ برای من همان است که پیش از این نیز گفته ام: «مقدس ندانستن جان آدمی»! هیچ تردیدی ندارم هرکس آنقدر شجاعت(!) داشته باشد که برای «امر مقدس» خود جانش را هم فدا کند، بدون تردید در صورت لزوم و برای همان امر مقدس از گرفتن جان دیگران هم ابایی نخواهد داشت. آنان که برای کشته شدن آماده می شوند برای کشتن هم آماده شده اند؛ آنان که جان خود را به قربانگاه «امر مقدس» می برند، جان دیگران را نیز در پای آن قربانی می کنند و این قانون تنها در یک مورد استثنا دارد: آنان که «حفظ جان آدمی» را امر مقدس خود قرار می دهند.


من باور دارم اگر بخواهیم دنیایی متفاوت از آنچه که هست داشته باشیم، دنیایی بهتر که دیگر در آن کسی کشته نشود، شعله های جنگی افروخته نگردد و جان کسی به خاطر باورهایش در معرض خطر قرار نگیرد، تنها و تنها باید یک چیز را مقدس بدانیم و آن «جان آدمی» است. حفظ جان یک انسان از نگاه من «امر مقدسی» است که باید تقدس آن را گسترش داد و از دیگران نیز خواست تا به آن بپیوندند. برای من انسان شجاع کسی است که «جان آدمی» را مقدس می داند و این درست جایی است که تعریف «شجاعت» با تعریف «خرد» پیوند می خورد. (این ادعا را توضیح خواهم داد) دنیای انسان هایی خردمند که در حفظ جان خود و دیگران شهامت دارند دنیای کسانی است که برای زنده ماندن و زنده نگه داشتن، هر چیز دیگری را فدا می کنند؛ من گمان می کنم تنها چنین خردمندانی هستند که مفهوم واقعی «انسان» و «زندگی» را درک کرده اند و «شجاعت» لازم برای دفاع از آن را داشته اند. در دنیای چنین انسان هایی هیچ کس کشته نخواهد شد و به قتل نخواهد رسید؛ هیچ کس به هیچ دلیل حاضر نیست جان دیگران را تهدید کرده و یا به خطر اندازد، چرا که حاضر نیست جان خود را به خطر اندازد؛ من باور دارم این دنیا، دنیایی آرمانی است.


جنبش سبز و شجاعت خردمندانه

پس از انتخابات شاید اولین بار همزمان با تشکیل دادگاه های فرمایشی و نمایش اعترافات اسرای جنبش بود که بحث «شجاعت» در داخل جنبش سبز عمومیت پیدا کرد. بلافاصله پس از اولین اعترافات بار دیگر پرسش هایی تاریخی در میان مردم زنده شد: «آیا مبارزین آزادی باید در راه هدف خود شکنجه ها را تحمل کنند؟»؛ «آیا کسی که حاضر به اعتراف می شود یک خاین است؟» «تا چه حد باید در برابر شکنجه ها مقاومت کرد و در صورت ناتوانی در مقاومت نسبت به چه چیزهایی می توان اعتراف کرد؟»


پرسش هایی از این دست فراوان بودند و هیچ کدام نیز در کشور ما تازگی نداشتند؛ چندین دهه حکومت های استبدادی و دستگاه های امنیتی و اطلاعاتی سبب شده است تا مبارزه، بازداشت و شکنجه برای بسیاری از ایرانیان امری شناخته شده باشد. با این حال من گمان می کنم جنبش سبز برای اولین بار رویکرد متفاوتی در قبال این پرسش ها داشت؛ رویکردی که اگر سه یا چهار دهه زودتر مطرح می شد یا به مصداق ترویج خیانت قلمداد و طرد می شد و یا می توانست مسیر تاریخ کشور را تغییر دهد. مهندس موسوی در بیانیه شماره 10 خود به زیبایی چکیده این رویکرد را بیان کرد: «برادران ما! غمگین نباشید. بدانید که مردم وضعیت شما را درک می‌کنند و می‌دانند که حفظ جان شما واجب‌تر از هر چیز دیگر است».


با رویکرد جدید جنبش به مسئله شکنجه و مقاومت، نقشه کودتاچیان برای پخش اعترافات و ایجاد جو سرخوردگی و ناامیدی در جنبش سبز خیلی زود شکست خورد. با همین رویکرد بود که شخصی مانند محمدعلی ابطحی، نه به عنوان یک خیانت کار بزدل، بلکه به عنوان یک قربانی خشونت در جنبش شناخته شد و بسیاری سعی کردند تا حتی به او روحیه بدهند. برای قضاوت در مورد چنین رویکردی می توانید تصور کنید که اگر همین جناب ابطحی مثلا 35 سال زودتر اعترافاطی مشابه را در سیمای ملی شاهنشاهی انجام داده بود احتمالا به عنوان یک عنصر منفور شناخته می شد و اگر هم از دست گروه های انتقام جو جان سالم به در می برد باز هم ادامه زندگی برای خود و خانواده اش دشوار می شد. من رویکردی را که به احیای زندگی امثال ابطحی ختم می شود می ستایم؛ از نگاه من جنبش سبز در یک سیر تکامل تاریخی، یک پاسخ انسانی برای پرسشی قدیمی یافته است.


با این حال رویکرد جنبش سبز همچنان به شفاف شدن تعریف شجاعت کمکی نکرده بود؛ در واقع جنبش نشان داده بود که به صورت عملی راه کار برخورد با ماجرا را دریافته است، اما هنوز بر روی کاغذ و به صورت تئوری جوابی به این پرسش داده نشده بود؛ تا اینکه اولین گام برای تئوریزه کردن این رویکرد را نیز مهندس موسوی و این بار در بیانیه شماره 16 خود برداشت. آنجا که نوشت: «به عنوان مثالی دیگر صفت شجاعت را در نظر آورید. شهامتی که یک انسان رشید (مثلا یک پدر در دفاع از فرزند جوانش) نشان می‌دهد همراه با هیاهو نیست، مانع از دوراندیشی و مستلزم قبول هزینه‌های بی‌دلیل نیست، اما هول‌انگیزتر و اثرگذارتر از زور بازوی دیگران است. آیا مشابه این کیفیت‌ را در شجاعتی که مردم ما به نمایش می‌گذارند مشاهده نمی‌کنید؟».


از نگاه من، آنچه مهندس موسوی در بیانیه 16 آورده است هنوز کاملا شفاف نیست؛ در واقع این تنها ارایه یک مثال برای تفهیم منظوری بزرگتر است. با این حال همین مثال سرنخ هایی را در اختیار قرار می دهد تا در یافتن پاسخ مسیر درستی را در پی بگیریم. من با پی گیری همین سرنخ ها و در جست و جوی یافتن پاسخ مناسبی برای شجاعت به طرز عجیبی به یکی از آثار استاد بهرام بیضایی رسیدم!: نمایش نامه «شب هزار و یکم»!


از نمایش نامه بیضایی در آینده خواهم نوشت؛ اینجا تنها به پاسخی که فعلا برای خودم قطعی شده اشاره می کنم: «شجاعت» هیچ گونه مفهوم قطعی و مشخصی ندارد؛ گستره تعابیر این واژه آنچنان سیال است که دست کم من را متقاعد ساخته چنگ زدن به مفهومی تا این حد غیر قطعی به هیچ وجه خردمندانه نیست؛ من گمان می کنم ما در پیشینه فرهنگی و سنتی خود مفهوم دیگری داریم که به زیبایی می تواند جایگزین شجاعت شود و سنگ محک قابل تری را در اختیار ما قرار دهد: «خرد»!


شاید در ظاهر امر «خرد» کاربردی کاملا متفاوت از «شجاعت» داشته باشد و جایگزین ساختن چنین مفاهیمی با یکدیگر منطقی به نظر نیاید؛ اما با یک امتحان ساده می توان دریافت که اتفاقا «خرد» به خوبی می تواند در هر لحظه به عنوان بهترین جایگزین برای «شجاعت» به کار گرفته شود؛ به طوری که نه تنها تمامی بار مسوولیت این واژه را به دوش بکشد، که حتی گزاره های بیشتری به ما بدهد و انتخاب تصمیم نهایی را برای ما آسان تر کند. برای این آزمون کافی است که پرسش «کدام عمل شجاعانه تر است؟» را با پرسش «کدام عمل خردمندانه تر است؟» جایگزین کنید. به سادگی درخواهید یافت که پرسش دوم نه تنها در هیچ یک از موارد کارکرد پرسش اول غیر منطقی و بی مفهوم نخواهد بود، که حتی به نوعی پیشاپیش پاسخ پرسش اول را نمایان می کند.



تکلیف شجاعت چه می شود؟

من واژه شجاعت را دوست دارم؛ گمان می کنم که همه چنین واژه ای را دوست داشته باشند؛ «شجاعت» از آن دست واژگانی است که به خودی خود همواره بار معنایی مثبت و قابل تحسینی دارد. چشم پوشی از چنین واژه ای کار دشواری است. شاید به همین دلیل من برای خود قانون جدیدی وضع کرده ام و بر پایه این قانون کارکرد جدیدی برای واژه شجاعت برگزیده ام. (به هیچ وجه ادعا ندارم که این یک عمل ابتکاری است و برای اولین بار به ذهن من خطور کرده است) از نگاه من «شجاعت»، قدرت تشخیص «خردمندانه» یک عمل و سپس انجام آن است. هرگاه که خرد بر درستی امری مهر تایید بزند و چنین تاییدی با عمل همراه شود من می توانم آن اقدام را «شجاعانه» بدانم؛ حتی اگر این شجاعت در پنهان شدن از ترس دشمن تجلی پیدا کند!


اگر با همین معیار جدید بخواهم به یک نمونه تاریخی اشاره کنم، دوست دارم به ماجرای دادگاه دکتر حسین فاطمی بازگردم؛ مردی که تا آخرین لحظه در کنار دکتر مصدق ماند و از پیمانی که با مردم و جنبش ملی آنان بسته بود کوتاه نیامد. با این حال زمانی که دکتر فاطمی به دست نیروهای شاهنشاهی بازداشت و در دادگاه محاکمه شد، به هیچ وجه سعی نکرد خشم محاکمه کنندگان را بیش از پیش برانگیزد؛ فاطمی «خردمندانه» تشخیص داد که حفظ جانش در آن شرایط از هر چیز دیگر واجب تر است؛ سپس شجاعانه چنین تصمیمی را جامع عمل پوشاند و دفاعیه ای منطقی برای دادگاه خود تنظیم کرده و هرگونه مخالفت خود با شخص محمدرضا پهلوی را رد کرد. هرچند دفاعیه فاطمی به داد او نرسید و در نهایت دادگاه فرمایشی حکم از پیش تعیین شده اعدام را به اجرا گذاشت، اما من گمان می کنم آزاد مردی چون فاطمی، حتی در آخرین لحظات عمر خود نیز به وطن خود خدمت کرد و برای هم وطنانش سرمشق زیبایی از «شجاعت» بر جای گذاشت.