۹/۱۶/۱۳۸۸

16 آذر

دلم آشوب است؛ نمی دانم به خاطر مرخصی نداشته از شرکت خارج نمی شوم و یا واقعا ترس به سراغم آمده؛ نباید ترس باشد؛ نه اینکه نمی ترسم؛ اما خوب می دانم که نیروی شرمندگی بیشتر از ترس است؛ شاید کرخت شده ام؛ گیج شده ام؛ نمی دانم باید چه کار کنم؛ رفتنم سود دارد؟ خطر دارد؟ می ارزد؟ نمی ارزد؟ بازداشت می شوم؟ دوباره همه خانواده و دوستان را به دردسر می اندازم؟


زنگ می زنم؛ خواهرم دانشگاه تهران است؛ زنگ می زنم؛ شاید هر نیم ساعت یک بار: چه خبر؟ جواب نمی دهد؛ سکوت می کند و احتمالا گوشی را به سمت جمعیت برمی گرداند؛ صدای شعارها بهترین پاسخ است: «محمود خاین...». دوباره زنگ می زنم: چه خبر؟ حمله کردن؛ با اتوبوبوس از بیرون آدم آوردن، مجبور شدیم تو دانشکده فنی قایم بشیم؛ فعلا نمی تونیم بیایم بیرون. عصبانی می شوم؛ دلم می خواست آنجا باشم؛ می گویم: حریف چهار تا جوجه بسیجی هم نمی شید؟ اونجا که دیگه گارد نیست ازشون حمایت کنه؟ یادم می آید که خواهر 18 ساله کلا 50 کیلو هم وزن ندارد! باز دلم می خواهد آنجا بودم؛ دوباره زنگ می زنم: چه خبر؟ دوباره گوشی را به سمت جمعیت می گیرد: «مرگ بر دیکتاتور»؛ «دانشجو می میرد...» دلم پر می زند؛ طاقتم نمی گیرد؛ از شرکت می زنم بیرون؛ اینجا خبری نیست؛ دوباره بر می گردم؛ غروب شده؛ دوباره زنگ می زنم: چه خبر؟ داریم می ریم خونه؛ چی شد؟ چی می خواستی بشه؟ یهو وحشی شدن؛ دانشکده فنی رو نابود کردن؛ فرار کردیم تو دانشکده های دیگه قایم شدیم؛ حالا اتوبوس هاشون رو آوردن و دارن می رن؛ ما هم داریم کم کم می ریم خونه.


غروب شده؛ چند تا کلیپ پراکنده گیرم آمده؛ معلوم است که مردم باز هم به خیابان آمده اند؛ انگار اینها ترس را نمی شناسند؛ یکی تیتر زده « دختران جوان رهبری تظاهرات و جنگ و گریز را بر عهده دارند». باور می کنم؛ خودم بارها دیده ام؛ از ما (پسرها) کم تر می ترسند؛ شاید هم دل پرتری دارند؛ یا شاید باور دارند که «این انقلاب، انقلاب زن ها است». دلم می گیرد؛ نمی دانم چرا؟ شاید هم نگرفته؛ شاید پر از شوق است؛ پر از غرور و افتخار به چنین هم وطنانی است؛ نمی دانم؛ دلم نمی خواهد اینجا باشم؛ پشت این مونیتور...