۹/۲۰/۱۳۸۸

من نقد می کنم، پس هستم

نمی دانم انتظارش را داشتم یا نه؛ اما گمان می کنم انتقاداتم از دکتر سروش چندان مورد استقبال قرار نگرفته است؛ کامنت های دوستان را که خواندم با خودم گفتم اگر 500 کلمه از ابتدای متن را به دلیل زیاد شدن حجم مطلب حذف نمی کردم دیگر چه اتفاقی می افتاد؟!


از تک تک انتقاداتی که از سروش کردم هنوز دفاع می کنم؛ هنوز هم می گویم ترکیبی چون «روشنفکر مذهبی» کلاهی است گشاد که تا از روی سر جامعه روشنفکری این مملکت برداشته نشود، همچنان اندرخم یک کوچه خواهیم بود. روشنفکری پسوند و پیشوند بر نمی دارد؛ همان گونه که «نقد» کردن مرز و چهارچوب نمی شناسد؛ اگر برای دکتر سروش «روشنفکر مذهبی» همانقدر معنا دارد که «روشنفکر غیر مذهبی»، برای من «روشنفکر غیر مذهبی» همانقدر بی معنا است که «روشنفکر مذهبی». دیوارهایی که گرد ترکیب روشنفکری کشیده می شود حصارهایی است که ترسوها برای فرار از رویارویی با نقد بی پرده پدید آورده اند. برای من آن روحانی که صراحتا هرگونه نقد منطقی و عقلانی از دین را رد کرده، همه چیز را در چهارچوب بسته «ایمان» خلاصه می کند بسیار قابل درک تر و حتی قابل احترام تر از کسی است که می خواهد بر خود برچسب «روشنفکر»، «عقل گرا»، «متجدد» و الخ بگذارد، اما همچنان چنته اش از ابزار دفاع از اندیشه هایش خالی است؛ پس ناچار همه رقبای خود را به انگ «غیرمذهبی» از صحنه خارج می کند تا برای خود جولانگاهی عاری از رقیب پدید آورد و به جای مبارزه در آن بچرد!


اما دفاع من از «نقد» بی چهارچوب تنها به یادداشتی که در مورد دکتر سروش نوشتم باز نمی گردد؛ اتفاقا به آن چیزی برمی گردد که ننوشتم! یعنی اول نوشتم و بعد حذف کردم اما از امروز تصمیم گرفته ام که دوباره بنویسم؛ در ابتدای آن یادداشت نه تنها از سروش، که از محسن مخملباف و عباس عبدی هم انتقاد کرده بود. شاید در کنار هم قرار گرفتن چنین نام هایی کمی عجیب به نظر برسد؛ اما برای من همه اینها یک نقطه مشترک بزرگ دارند: آنها سی سال است که بر اشتباهاتشان تاکید می کنند! اشتباهاتی که هر کدام به اندازه یک جنگ خانمان برانداز به این کشور ضربه زده است و هنوز اثرات مخربش در جامعه به چشم می خورد؛ من گمان می کنم در برابر چنین افرادی امثال احمدی نژاد یک قربانی بیشتر نیستند؛ قربانیانی که از راه رسیدند تا به راحتی تمامی اشتباهات 30 سال گذشته را به گردنشان بیندازیم و در زباله دان تاریخ دفن کنیم.


اما من نقد می کنم؛ من نقد را زندگی می کنم همانگونه که مهندس موسوی گفت مبارزه را زندگی کنید؛ من برای انتقاد از آنچه نامطلوب می دانم چشم انتظار فردای موعود نمی مانم، چرا که چنین فردایی هرگز از راه نخواهد رسید اگر بخواهیم بر نامطلوب های خود چشم بپوشیم؛ برای من اعضای جنبش سبز آنانی نیستند که یک دستبند سبز به مچ هایشان می بندند؛ بهای این دستبند از هیچ هم تجاوز نمی کند و عایدی اش همان هیچ است؛ برای من مرز میان همراهان جنبش سبز و دشمنان آن را «صداقت»، «اخلاق» و «خردورزی» است؛ «شهامت» اعتراف به اشتباه است؛ شهامت نقد از خود است؛ من کسی را که با گذشت سی سال همچنان حاضر نیست بپذیرد با بالارفتن از دیوار سفارت چه خیانتی در حق این کشور کرده نه عاقل می دانم و نه صادق؛ من کسی را که بعد از سی سال همچنان از جنایتی همچون انقلاب فرهنگی دفاع می کند به همان چشم جنایتکار سی سال پیش نگاه می کنم؛ من دلم لک زده که یک نفر بیاید و در مورد چنین نامه هایی توضیح بدهد و بعد ادعای سخنگویی جنبش سبز داشته باشد.


من باور دارم که سرنوشت امروز ما ناشی از اشتباهی است که همه ما، کل این مردم، هم در نسل کنونی و هم در نسل های پیشینش مرتکب شده ایم. مشکلات نه با رهبری سید علی خامنه ای آغاز شده است و نه در دوران احمدی نژاد خلاصه می شود؛ من باور دارم تا زمانی که بخواهیم تقصیرها را به گردن دولتمردان و حکمرانان، چه دولتمردان کنونی و چه دولتمردان پیشین بیندازیم، تنها خودمان را فریب داده ایم؛ باید از خودمان شروع کنیم و برای نقد کردن مرزی قایل نشویم جز «اخلاق» و «انصاف».