۴/۰۷/۱۳۸۹

چرا از موسوی حمایت می کنم؟

17 ماه پیش در این وبلاگ نوشتم: «کم کم دارم از نامزدی میرحسین و البته پیروزی او در انتخابات به وحشت می افتم». آن زمان هنوز مشخص نبود که بین خاتمی و میرحسین چه کسی در نهایت نامزد خواهد شد. تردید و یا -به همان بیان بگویم- وحشت من از نامزدی میرحسین برپایه اولین گفت و گوی او با وبسایت کلمه شکل گرفت. برای نسل من میرحسین چهره نسبتا ناشناخته ای بود و قضاوت ها برپایه اندک اخبار رسیده صورت می گرفت. آن زمان برای نشان دادن دلایل تردید خود به نوشته ای از خانم توحیدلو ارجاع دادم با عنوان «اندیشه دهه شصتی با ورژن دهه هشتادی».


یک ماه پس از آن، زمانی که سیدمحمد خاتمی نامزدی خود در انتخابات را اعلام کرد سر از پا نمی شناختم. آن زمان نوشتم: «من شرطی ندارم». اشاره ام به موجی از شرط و شروط گذاری برای حمایت از خاتمی بود و استدلالم این بود که «برای من حمایت از خاتمی هیچ شرطی ندارد؛ من از خاتمی هیچ انتظاری ندارم؛ کمترین توقعی که می توان از وی داشت انتشار یک برنامه مدون است اما من همین انتظار را هم از او ندارم؛ من هرچه انتظار و توقع دارم از خودم دارم. خاتمی گزینه مورد نظر من برای ریاست جمهوری آینده ایران است اما انتظارات من را او نباید برآورده کند؛ این خود من هستم که باید تلاش کنم؛ همین که خاتمی اندک فضای تنفسی را برایم ایجاد کند کافی است؛ اگر هم نکرد –که می کند- باز هم مهم نیست؛ مگر پیروزی احمدی نژاد به معنی سکوت بود؟ مگر چهار سال حضور احمدی نژاد به معنی توقف جامعه مدنی کشور بود؟»


اولین بار که خبر نامزدی موسوی را شنیدم شوکه شدم. خبر مثل پتکی بر سرم فرود آمد. خاتمی پیش از آن تاکید کرده بود که در صورت حضور میرحسین کناره گیری خواهد کرد و ترس از وفای به عهد خاتمی خشم من را از تصمیم میرحسین دو چندان می کرد. پس برایش نوشتم: «میرحسین هم آمد... کسی که 12 سال پیش انتظارش را می کشیدیم و نیامد؛ چهار سال پیش التماسش را کردیم و نیامد؛ و امروز که با وجود خاتمی از حضورش بی نیازیم به اصرار پا به عرصه انتخابات گذاشته است» و از سر خشم فریاد زدم: «آقای موسوی! چرا چهار سال پیش نیامدید؟ چرا آن زمان که همه التماستان کردند تاقچه بالا گذاشتید و شرط پشت شرط حواله کردید و دم از شبکه اختصاصی و نیروی انتظامی زدید؟ آن زمان میان نامزدهای اصلاح طلب اتحاد و ائتلافی وجود داشت؟ آن زمان احساس «وظیفه» نمی کردید؟ حتما باید مملکت به گل می نشست تا قدمی به پیش بگذارید؟ بر فرض هم که اینگونه باشد؛ هدفتان از آمدن چیست؟ اگر پیاده سازی یک برنامه مشخص و مدون است که همان چهار سال پیش و در ادامه دولت اصلاحات بهترین فرصت برای چنین کاری را داشتید و استفاده نکردید؛ امروز دیگر بر ویرانه های دولت نهم چه برنامه ریزی نجات بخشی می خواهید انجام دهید؟ اگر هم هدفتان تنها نجات کشور از دست احمدی نژاد است که باید عرض شود: «نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی»! دیگر نیازی هم به زحمت عالی نیست؛ خوشنام تر و موجه تر و البته محبوب تر از شما همین حالا هم در عرصه حضور دارد؛ اگر واجب کفایی هم بود دیگر حجتی برای نامزد شدن شما وجود نداشت».


هرچند همان زمان و درست در همان پست هم تاکید کردم «نمی خواهم تندروی کنم و یا حرفی بزنم که در آینده پشیمان شوم؛ تاکید می کنم که انتخاب من در این دوره بدون تردید سیدمحمد خاتمی خواهد بود، هرچند ناگفته پیدا است که اگر خاتمی به سود شما کنار بکشد من هم تبعیت می کنم و نام شما را جایگزین می کنم». (تنها توضیح مختصری که می توانم در مورد این گفته ارایه کنم اعتقادم به فرهنگ کار حزبی است).


کار به همینجا ختم نشد. تا زمانی که خاتمی همچنان نامزد انتخابات محسوب می شد، میرحسین زیر تیغ تند انتقادات من قرار داشت. حتی کار داشت به بد و بیراه هم کشیده می شد. زمانی که برایش نوشتم: «این روزها حرف و خبر از آخرین نخست وزیر ایران بسیار است و به همین میزان امکان نقد و سنجش ایشان افزایش یافته است. اما اگر جدیدترین سخنان ایشان را در حسینیه نازی آباد ملاک سنجش قرار دهیم تنها می توان یک نتیجه گیری از شخصیت جناب موسوی به دست آورد: مردی منجمد در تاریخ»!


و سرانجام ضربه نهایی فرود آمد. خاتمی کنار کشید تا چشم های بسیاری را تر کند. تردید ندارم که با اشک برایش می نوشتم: «این وداع اخلاقی نبود»: «نامزد شدن وی (خاتمی) تنها به شخص او مربوط نبود که بخواهد بر سر آن با کسی پیمان ببندد. برای من اخلاق گرایی مدرن در عرصه سیاسی این بود که خاتمی چه در زمان نامزد شدن و چه به هنگام کناره گیری نظر اطرافیان و حامیان واقعی خود را جویا می شد که در هیچ کدام از این دو مورد جناب سیدخندان به نظرات نزدیک ترین حامیانش وقعیی ننهاد. چطور می توان ناامید کردن خالص ترین هوادارن خاتمی را به دلیل پیمانی که ناسنجیده و عجولانه بر زبان آمده بود «اخلاقی» خواند؟»


و ما ماندیم و یک میرحسین بیرون آمده از تاریخ. بی اخلاقی های عده ای که خود را حامی و حتی مسوول ستاد میرحسین معرفی می کردند تردیدهای من را مدام دامن می زد؛ آن هم زمانی که باور داشتم «آیت الله خامنه ای تصمیم گرفته که انتخابات را با دوگانه موسوی – احمدی نژاد برگزار کند تا ز هر طرف که شود کشته سود اسلام حاصل گردد». برای من تا آن زمان موسوی گزینه ایده آل نظام برای گریز از بحران آفرینی های احمدی نژاد، بدون درغلتیدن به دام اصلاح طلبان محسوب می شد. اما این همه ماجرا نبود. موسوی ناشناس برای من –و شاید هم نسلان من- قرار نبود همچنان ناشناس بماند.


همه چیز از یک گفت و گوی جنجالی آغاز شد. گفت و گویی که من را واداشت تا بنویسم «چه می کند این میرحسین موسوی». با دیدن آن گفت و گو نوشتم «گمان نمی کنم کسی وجود داشته باشد که اخبار مربوط به انتخابات کشور را پی گیری کند و در برابر مصاحبه مطبوعاتی موسوی غافل گیر نشده باشد؛ آنقدر نکته مثبت در این مصاحبه وجود داشت که واقعا نمی دانم باید به کدام یک از آنها اشاره ویژه کنم» و به عنوان فهرست واره ای از آنچه نظرم را جلب کرده بود به موارد زیر اشاره کردم:


«جمع آوری گشت های ارشاد

استقبال از پیام نوروزی اوباما

تایید هولوکاست و تاسف به خاطر کشته شدن انسان ها با هر مذهب و عقیده

تاکید شدید بر لزوم آزاد سازی شبکه های رادیویی و تلویزیونی

انتقاد از وضعیت آزادی های نشر و بیان

تاکید بر بی اعتقادی به نظارت استصوابی و تلاش برای تغییر آن

دفاع از حق آزادی بیان کسانی که به نظام جمهوری اسلامی اعتقادی ندارند

و حتی استقبال از نرم های بین المللی و آرای مردم در مسئله فلسطین».


همه این موارد به کنار؛ موسوی بزرگترین تردیدها را کنار زده بود و شمشیر را آگاهانه از رو بسته بود: «اما اگر در نهایت بخواهم یکی را از میان تمامی این موارد مستثنی کنم ذکر شجاعانه و حتی پرمعنای این جمله است: «افراد را به خودی و غیرخودی تبدیل نمی کنم». قطعا فراموش نکرده ایم که آیت الله خامنه ای در یک نطق مفصل در نماز جمعه تهران مسئله «خودی و غیرخودی» را بنیاد نهادند و از آن پس این ادبیات در میان جناح اقتدارگرا تا چه حد جا افتاد و به کار گرفته شد. حال اینکه موسوی صراحتا و دقیقا با همان ادبیات از چنین نگاهی انتقاد و با آن مخالفت می کند برای من پیام امیدوار کننده است. شاید این یکی دیگر خوش بینی بیش از حد باشد، اما احساس می کنم آنجا که جناب موسوی تاکید کرده بود: «پیرامون حضور در انتخابات با کسی مشورت نکردم؛ البته مقام معظم رهبری به من وقت دادند که خدمت ایشان خواهم رسید. فکر نمی‌‌کنم کار خلافی کرده باشم» دیگر حجت را تمام کرد که قرار نیست در آینده نیز به کسی اجازه دخالت در دولت خودش را بدهد».


همه این موارد را نوشتم تا یک بار برای همیشه پاسخی به دوستانی داده باشم که هرگونه حمایت از موسوی را به گمراهی، غفلت، نخواندن تاریخ، کور شدن در برابر رهبری کاریزماتیک و جوگیری تعبیر می کنند و با کنایه هایی چون «سینه چاک های موسوی» و یا «سبزالله» به حامیان میرحسین حمله می کنند. دلم می خواست دست کم یک بار در حضور این دوستان برای خودم مرور کنم که نطفه حمایت من از موسوی در چه شرایطی بسته شد. ناگفته پیدا است که موارد بالا تنها بخشی از سیر تحول دیدگاه من نسبت به موسوی بود. مهم ترین مسئله ناگفته در این متن برنامه های اقتصادی مهندس بود. همان برنامه هایی که در مناظره با محسن رضایی به خوبی تشریح شد و من را قانع کرد بنویسم «موسوی دیگر کف خواسته های من نیست. این مرد انتخاب آگاهانه و آزادانه من است».


عملکرد مهندس پس از وقوع کودتا دیگر گفتن ندارد. روزی نبود که اعتماد و اعتقاد و من و بسیاری به مثل من به او بیشتر و بیشتر نشود. تاجایی که امروز صراحتا می توانم ادعا کنم اگر میان نظرات خود و تصمیمات موسوی تضادی ببینم، پیش از آنکه قلم را به دست بگیرم و به انتقاد بچرخانم تلاش می کنم تا بیشتر بدانم، بیشتر یاد بگیرم، بیشتر بخوانم و در نهایت علت تصمیم گیری های وی را دریابم. به گمان من چه 18 بیانیه موسوی و چه گفت و گوها و موضع گیری های وی در یک سال گذشته، هرکدام می توانند یک کلاس عملی آموزش سیاست باشند که برای من و هم نسلان من فرصتی استثنایی محسوب می شود.


پی نوشت:

- تمام مواردی که با رنگ آبی منتشر شده اند نقل قول مستقیم از مطالب پیشین همین وبلاگ هستند.

- پیش از این از انتشار چنین پستی سخن گفته بودم. مدت ها بود که گمان می کردم باید هم برای منتقدان و هم برای خودمان مرور کنیم که چگونه به مواضع امروز رسیده ایم. اما شاید آخرین ضربه برای نهایی شدن این پست را نوشته ابراهیم نبوی با نام «چرا از موسوی دفاع می کنم؟» زد و من را تحریک کرد تا دلایل خودم را بنویسم. به گمانم بد نباشد دیگر دوستان هم به ذکر دلایل خود در این مورد (حمایت و یا حتی انتقاد از موسوی) بنویسیند. شاید به یک جور بازی وبلاگی هم بدل شد.