۳/۲۰/۱۳۸۹

تفاوت سیاستمدار در قدرت با اپوزوسیون تحت فشار

«محمد معینی» در «راز سر به مهر»ش نکته سنجی زیبایی داشته از خلال نامه سرگشاده مهدی کروبی، آنجا که به طعنه و کنایه از اسرار قتل های زنجیره ای سخن گفته شده است. گلایه آقای معینی، تداوم شیوه نامیمونی است که تحت عنوان «مصلحت سنجی» بر فضای سیاسی کشور ما حاکم بوده و هست. شیوه ای که به نظر می رسد همچنان در میان برخی چهره های شاخص جنبش سبز نیز پی گیری می شود و مانع از انتشار سالم و شفاف اطلاعات در فضای جامعه می شود. من با انتقادی که ایشان از گذاشتن کلاه «مصلحت سنجی» بر سر هر بی اخلاقی دارند موافقم، اما گمان می کنم این همه ماجرا نیست.


نمی دانم نامربوط و پراکنده خواهد شد یا نه، اما می خواهم بحث را حتی به انتقادات اخیر نسبت به مهندس موسوی هم گسترش دهم. آنجا که بسیاری از ایشان می خواستند و می خواهند که به نقد دهه شصت، عملکرد رهبر وقت و حتی خودشان در دوران جنگ و وقایع سال 67 بپردازند. از نگاه من انتظار دوستانی که گمان می کنند پرده پوشی و پنهان کاری در شأن جنبش سبز نیست کاملا وارد است. این جنبش نمی تواند هیچ تابوی غیرقابل نقدی را تحمل کند، چرا که اساسا برای شکستن ساختمانی بناشده از تابوهای نامیمون به پا خواسته که کشور ما و فضای سیاسی آن را در برگرفته اند و ساختاری صلب و تنگ را ایجاد کرده اند. با این حال باز هم من گمان می کنم این همه ماجرا نیست.


از نگاه من، انتقاد امروز ما به وضعیت دیروز همه این چهره ها کاملا وارد است، اما مشکل اینجا است که انتقاد اگر زمانش گذشته باشد و در زمانی نامربوط مطرح شود نه تنها سازنده نخواهد بود که می تواند مخرب نیز باشد. انتقاد از پرده پوشی سیاست مداران در قدرت همواره پسندیده و سازنده است چرا که می تواند همچون عاملی بازدارنده قدرت نامحدود را به چالش بکشد و از وقوع اتفاقات ناخوشایند جلوگیری کند. اما به گمان من جنس انتقاد از کسانی که از دایره قدرت اخراج شده اند و در موضع اپوزوسیون تحت فشار قرار گرفته اند باید متفاوت از انتقاد از حاکمان و منسب داران باشد.


متاسفانه در دهه شصت یا فزایش نبود و یا جامعه ما کوتاهی کرد و حاکمان خود (از جمله نخست وزیر وقت) را به نقد و چالش نکشید. حتی زمانی که ماجرای قتل های زنجیره ای فاش شد باز هم اصلاح طلبان حاضر در قدرت کمتر از هر طیف و یا چهره دیگری (نظیر هاشمی رفسنجانی) نقد شدند و مثلا آن زمان کسی از آقای کروبی نپرسید که چرا کمیسیون اصل نود مجلسی که شما ریاستش را بر عهده دارید در پی گیری آمران قتل های زنجیره ای به خط قرمز غیرقابل عبور رسیده است؟ اما اینها همه گذشته است و تنها به درد تحلیل های تاریخی مورخان و جامعه شناسی سیاسی در فضاهای دانشگاهی می خورند. امروز دیگر انتقاد از کروبی و خاتمی به دلیل عملکردشان در پرونده قتل های زنجیره ای چه گره ای از کار پیچیده و به بن بست کشیده شده جامعه باز می کند؟ اینکه اثبات کنیم موسوی بیست و چند سال پیش فلان اشتباه را کرد یا نکرد، بجز خنک شدن دلمان چه سنگی از پیش پایمان بر می دارد؟ (نمونه بارز دیگرش هاشمی رفسنجانی است که ناگفته می دانیم احمدی نژاد و حامیانش تا چه حد برای فتح سنگر او بی تابی می کنند)


مسئله مردود دانستن نقد نیست. اتفاقا هر حاکمی حتی پس از فرود از دوران قدرت خود هم باید به زیر تیغ نقد کشیده شود تا از تکرار اشتباهات تاریخی پرهیز شود. مسئله این است که ما در شرایط ویژه ای قرار داریم. حاکمان دیروزمان دیگر امروز نه تنها در قدرت نیستند که حتی به کنج آفیت هم نرسیده اند. آنها امروز اپوزوسیون تحت فشاری هستند که بجز پشتوانه مردمی، ابزارهای زیادی برای بقای خود ندارند. در چنین شرایطی باید پذیرفت که این چهره ها بخواهند از معدود کارت های بازی خود، نظیر اطلاعاتی که احتمالا از پشت پرده های نظام دارند استفاده کنند. من گمان می کنم در شرایط فعلی ما باید بیش از هر چیز از خود بپرسیم که خالی شدن دست مخالفان دولت فعلی از کارت های تاثیر گذار قدرت به سود جنبش دموکراتیک کشور است یا به زیان آن؟



پی نوشت:

هرچه نگاه می کنم به این نوشته (یادداشت خودم را عرض می کنم)، می بینم که علی رغم ادعایش به نوعی به بازتولید همان «مصلحت سنجی» می رسد. نمی دانم ایراد کار کجا است. یا من منظورم را نمی توانم درست بیان کنم، یا اینکه از پایه اشتباه می کنم. امیدوارم دوستان دیگری نیز در این مورد بنویسند تا مطلب کمی شفاف تر شود.