۳/۲۰/۱۳۸۹

زندگی یعنی

فارغ از اینکه دو روز دیگر 22 خرداد است و چه خواهد شد، بی اندیشه از آنکه باز هم احضارت کرده اند یا نکرده اند و دوباره تهدید شده ای یا نشده ای، گاهی باید مادر را در یک خرید روزانه همراهی کنی. در شلوغی بازار میوه و تره بار غرق شوی. میان هیاهوی ماشین هایی که جای پارک گیر نمی آورند و چرخ های پرشده از خرید روزانه دنبال زیبایی هایی بگردی که برای مدت ها در کنارت بوده اند و چشم دیدنشان را نداشته ای. سراغ ردیف های میوه بروی تا ببینی چه رنگ آمیزی شگرفی پیدا کرده اند. رنگ هایی که چشم را می نوازند و گاه حتی نامشان را هم نمی دانی. بعد روی هر ردیف سرکی بکشی، سیب سبز فرانسه، گلابی های براقی که نمی دانی چه رنگی هستند اما رویش نوشته «واردات چین»، بعد آناناس های برچسب خورده، سیب سرخ و زرد لبنانی و دست آخر «خربزه مشهدی» که برای لحظه ای حس آشنای غرور ملی را برایت زنده می کند. بعد لبخندی می زنی و با خودت می گویی نباید این نیم روز تعطیلی را به کشاکش های سیاست آغشته کنی. پس گم می شوی در میان کوه های هندوانه های سبزی که سینه سرخشان پیدا شده و مست می شوی از عطر توت های فرنگی و سرخوش از این همه رنگ، این همه «کوزه به سر»، این همه جنب و جوش با خود می گویی: «زندگی حتما یک خرید پنج شنبه از بازار میوه است».