۳/۲۶/۱۳۸۹

حزب گریزی از تک تک ما نهادینه است

در جریان تبلیغات انتخاباتی سال گذشته، انجمن دانشگاه شریف مناظره ای میان حمیدرضا جلایی پور و عباس عبدی برگزار کرد. برای من هم فرصتی پیدا شد که از هرکدام سوالی بپرسم که در واقع به بیان دو انتقاد ختم شد. نوبت به آقای عبدی که رسید گفتم: «یکی از عمده ترین شعارهای آقای کروبی حزب گرایی است و نشانه آن را هم حزب اعتماد ملی می دانند. اما آنچه پیرامون ایشان دیده می شود عملا در تضاد کامل با فرهنگ تحزب است. مثلا شاخص ترین چهره تبلیغاتی ایشان «غلامحسین کرباسچی» است. اما آقای کرباسچی درست در همان زمانی که دبیرکل حزب کارگزاران هستند و حزب ایشان حمایت از آقای موسوی را تصویب کرده است، در یک اقدام بی سابقه در تاریخ احزاب جهان از حزب خود مرخصی گرفته اند تا بر خلاف نظر حزب، از کروبی حمایت کنند. همچنین خود آقای عبدی زمانی در حزب مشارکت فعالیت می کردند. اما وقتی فهمیدند اکثریت اعضا حاضر به اجرای نظریه «خروج از حاکمیت» ایشان نیستند از حزب کناره گیری کردند. حتی محمدعلی ابطحی هم در شرایطی در اردوی مهدی کروبی به سر می برد که مجمع روحانیون مبارز رسما از میرحسین حمایت کرده بود. خلاصه اینکه تمامی اطرافیان آقای کروبی تنها تا زمانی به تحزب اعتقاد داشتند که اکثریت حرف آنان را تایید کنند، وگر نه یا استعفا می دادند و یا برخلاف قواعد تحزب ساز خود را می زنند». (نقل به مضمون)


گمان می کنم امروز و با گذشت یک سال از کودتا همه باید متوجه شده باشیم که چنین انتقاداتی به بخش عمده ای از جامعه ایرانی (اتفاقا طیف دموکراسی خواه و مدعی تحزب آن) وارد است. برای نمونه در همین جنبش سبز شعار «جنبش یک رهبر ندارد و هر عضو جنبش یکی از رهبران آن است» آنچنان به اشتباه تفسیر شد که برای بسیاری به معنای «من عقل کل هستم و همه باید از من پیروی کنند» تعبیر شد. نتیجه آنکه شاخص ترین چهره جنبش، یعنی میرحسین موسوی در منشور خود مدام تاکید می کند که این منشور قطعا ضعف دارد، باید دیگران هم نظرشان را بدهند و جنبش سبز مصون از اشتباه نیست. اما پیاده نظام جنبش تا همین اندازه هم حاضر نیستند خود را جایزالخطا ببینند. تا زمانی که مثلا بیانیه ای به میل و مزاقشان خوش بیاید به به و چه چه شان به راه است، اما در اولین اختلاف نظر خود با بیانیه های چهره های شاخص و یا احزاب و گروه ها به هیچ وجه حاضر نیستند بپذیرند که ممکن است حق با طرف مقابل باشد. مثلا این احتمال هم وجود دارد که میرحسین موسوی با 40 سال سابقه مبارزاتی و مدیریتی و با بهره گیری از چندین مشاور و رایزنی با بسیاری از چهره ها درست گفته باشد و بنده بیست و چند ساله اشتباه کرده باشم. بلافاصله انشعاب می زنند و حکم صادر می کنند و این یکی را از رهبری خلع می کنند و به آن یکی هزار برچسب می چسبانند* و ...


جامعه ای که احزاب، گروه های اجتماعی، سازمان های مدنی و مردم نهاد در آن تضعیف شوند از حالت اندام واری خارج شده و به اصطلاح توده ای می شود. چنین عاقبتی برای تمامی دیکتاتورها، به ویژه عوام فریبانشان (پوپولیست هایی نظیر احمدی نژاد) بهترین هدیه ممکن خواهد بود. در این جامعه همه عقل کل هستند. نوجوان 18 تا 20 ساله ای که مثلا در رشته ریاضی تحصیل می کند از استاد دانشکده علوم سیاسی دانشگاه تهران بیشتر می داند. اگر اختلافی بین نظریات فلان جامعه شناس با بهمان راننده تاکسی وجود داشته باشد این استاد گرامی است که به نفهمی متهم می شود (اگر به مزدوری و خیانت متهم نشود). در این جامعه هیچ مرجعیت علمی و تجربی وجود ندارد. تجربیات تاریخی جمع آوری و انباشت نمی شود (آن چیزی که به نداشتن «حافظه تاریخی» مشهور است)، در نتیجه احترامی هم به سوابق و تجربیات افراد گذاشته نمی شود. هر کس که از راه می رسد باید راه را از ابتدا و با گام های خودش طی کند. دیگران یا با او همراه هستند یا بی منطق، نادان، متحجر، ترسو، خاین و ... محسوب می شوند. هرچند طبیعی است که حاکمیت کودتا از چنین اوضاعی استقبال کند و به گسترش آن دامن بزند، اما تمامی کاسه کوزه ها را هم سر این حاکمیت شکستن بی انصافی است. کاش اول یک سوزن به خودمان می زدیم، جوال دوز دیگران جای خود.


پانویس:

* توضیح غیرضروری اما ناگزیر اینکه قطعا در اینجا منظورم طرح مسئله و نقد و گفت و گو بر سر مواضع افراد و یا بیانیه احزاب نیست. بلکه اتفاقا منظورم دور زدن مسیر بحث و یکراست به سراغ نتیجه گیری نهایی رفتن است.