۳/۲۰/۱۳۸۹

رهبران ما ترسویند

یک زمان رهبری در این کشور پیدا شده بود که «قاطعانه» «فرمان» می داد. هیچ کس نمی دانست بر اساس چه منطقی فرمان داده است. آنچنان در این فرمان دادن هایش مرموز بود که بسیاری وی را با ماوراءالطبیعه مرتبط دانستند. مثلا گفته می شد حکومت نظامی است، رهبر فرمان می داد «ندیده بگیرید». می گفتند حق تیر داده اند، رهبر فرمان می داد «ندیده بگیرید». می گفتند کشتار به راه انداخته اند، رهبر فرمان می داد «بکشید ما را، ملت ما بیدارتر می شود». آن رهبر آنچنان قاطع فرمان می داد که محبوب شد. رهبر کاریزماتیک شد. میلیون ها نفر به عشقش سینه چاک می دادند و از شهامت و قاطعیت و قدرت رهبریش افسانه می ساختند. اما هیچ کس نگفت آنان که کشته شدند که بودند؟ چند مادر به سوگ فرزند نشستند؟ چند فرزند یتیم شدند؟ چند نفر بیوه شدند؟


رهبر قاطع بعدها هم به فرامین قاطع اش ادامه داد. «خرمشهر باید آزاد شود». آزاد شد. «لیکن حمله کنید». حمله کردند. «لیکن بکشید». کشتند. «لیکن کشته شوید». کشته شدند. رهبر فرمان می داد و همه اطاعت می کردند. آخر رهبر شهامت داشت. آنقدر شهامت و شجاعت داشت که صدها هزار نفر را بدون اینکه خم به ابرو بیاورد روانه میدان مین می کرد. سینه صدها هزار جوان را سپر گلوله و رگبار می کرد و در نهایت، بر مزار هزاران هزار شهید، صدها هزار گل پرپر شده این «رهبر» بود که پیروز بود. نام او بود که در تاریخ می ماند. او با تمام «شهامت» و «قاطعیتش».


این روزها رهبرانی پیدا شده اند که می ترسند. که نگرانند. که اشک می ریزند در سوگ سهراب و شرمنده اند از روی اشکان و شکسته پشتشان از داغ ندا و ترانه. این روزها رهبران متزلزلی پیدا شده اند که دستشان می لرزد هرگاه می خواهند فرمان حمله را صادر کنند. این روزها رهبران ترسویی پیدا شده اند که صدایشان می لرزد آنگاه که باید فریاد «کشته شوید» سر دهند. و این روزها رهبرانی پیدا شده اند که می گویند: «برای حفظ جان و مال مردم راهپیمایی برگزار نمی شود». من این رهبران ترسو را دوست دارم، به احترام همین ترس مقدس شان.


پی نوشت:

اگر حوصله اش را دارید لطفا این یادداشت قدیمی را هم بخوانید. برای همین روزها نوشته بودمش.