۳/۲۲/۱۳۸۹

نگاهی به مجموعه داستان «تمام زمستان مرا گرم کن»

زندگی شلوغ، پر تنش، پرشتاب و آشفته شهرنشین قرن بیست و یکم، دستمایه اصلی مجموعه «تمام زمستان مرا گرم کن» است. «علی خدایی» به مانند نسل جدید داستان نویسان ایرانی به سادگی سراغ تجربیات روزمره شخصی می رود و آنها را با زبانی ساده برای مخاطبی که احتمالا در حال تجربه زندگی مشابهی است روایت می کند. ساده نویسی، پرهیز از درگیر شدن در آرایه های دشوار ادبی، دوری جستن از به کارگیری واژگان ناملموس در زندگی روزمره و در نهایت پرهیز از توصیفات طولانی و زاید، ویژگی این سبک از داستان نویسی جدید است که در اثر «علی خدایی» نیز به خوبی به چشم می آید.


با این حال «تمام زمستان مرا گرم کن» مجموعه ای کاملا یکدست نیست. فراز و فرود داستان های این مجموعه، نه تنها از لحاظ کیفی، که حتی از نظر سبک نگارش نیز کاملا نظر مخاطب را به خود جلب می کند. هرچند تمامی ویژگی های برشمرده شده در اولین و قوی ترین داستان مجموعه که نامش را به کل اثر تحمیل کرده دیده می شود، اما در 9 داستان دیگر، هیچ گاه تمامی ویژگی های مثبت و نقاط قوت داستان اول یکجا جمع نمی شوند.


در داستان های «مکالمه»، «سالاد لوبیا سبز با سیر تازه»، «تخت های روی آب» و «حوله های نیمه شب» نویسنده مخاطب را تا حدودی به فضای خانوادگی خود می کشاند و از این نظر به هسته اصلی اولین داستان -تمام زمستان مرا گرم کن- نزدیک می شود و مخاطب نیز احساس حضور در فضایی آشنا را تجربه می کند. با این حال در همین داستان ها نیز گاه رویاپردازی وجه غالبی به خود می گیرد (همچون «تخت های روی آب» و به صورتی کم رنگ تر «حوله های نیمه شب») و گاه تنها به تکیه بر وقایع روزمره، درست به مانند همان داستان اول اکتفا می شود. با این حال و علی رغم این اختلافات، این چند داستان، بهترین داستان های کل مجموعه را تشکیل می دهند که نشان دهنده نقطه قوت نگارنده در تاثیر پذیری از زندگی روزمره خود است.


«فانفار» و «شماره 69909» نیز از جنبه هایی به یکدیگر شباهت دارند. فضای هر دو داستان تحت تاثیر نوعی حس نوستالژیک عاشقانه قرار دارد که با رنگ و بویی از تاثر و افسوس فضایی خاکستری را در ذهن تداعی می کنند. با این حال از میان این دو نیز «فانفار» بیان و نگارش ساده ای دارد و در برابر «شماره 69909» تلاش کرده تا از عنصر ابهام برای تلطیف فضا استفاده کند و نویسنده خود را از التزام به تصویرسازی های شفاف رها ساخته است.


«عصرهای یکشنبه» (سومین داستان) وصله ناجوری است بر پیکره کلی مجموعه. داستانی با دستمایه ای به شدت کلیشه ای و تکراری که طولانی شدن و بی افت و خیزی اثر بر کسالت باری آن افزوده است. پس از آن، «مرغابی»ها (نهمین داستان) قرار دارد که هرچند از هر نظر بی شباهت به «عصرهای یکشنبه» است و بیشتر بر همان روایت ساده اتفاقات روزمره تکیه دارد، اما همگونی مناسبی با دیگر داستان های مجموعه ندارد.


در نهایت «خاکسپاری» نقطه پایان عجیبی بر این مجموعه است. نویسنده در آخرین داستان مجموعه یکسر به سراغ سبک جدیدی می رود که هرچند رگه هایی از آن را در «تخت های روی آب» نشان داده، اما اینجا کار را به کمال می رساند و مخاطبی را که به سیر در فضاهای ساده و آشنا، با نثری ساده و روان عادت کرده است غافل گیر می کند. گویی «خاکسپاری» سالادی است از عصاره تمامی داستان های پیشین که برهم تلنبار شده اند. رگه هایی از زندگی و تجربیات شخصی نگارنده در آن یافت می شود اما این بار این تجربیات در بسته هایی از ابهام، رویاپردازی و حرکت های رفت و برگشتی در طول زمان پیچیده شده که حتی می توان ادعا کرد گاه به فضایی سورریال نزدیک می شود.


اما فرار گاه و بی گاه از روایت ساده زندگی روزمره، تنها ویژگی متمایز «علی خدایی» در این اثر نیست. به نظر می رسد همانقدر که محتوا و دست مایه داستان های مجموعه دچار تغییر می شوند، ادبیات و شیوه نگارش نویسنده نیز عوض می شود. برای مثال جمله بندی های کوتاه که در چند داستان بارزترین ویژگی متن به شمار می آید، به ناگاه در برخی کاملا -و احتمالا تعمدا- به فراموشی سپرده می شوند. برای مثال می توان به عبارات آغازین چند داستان مجموعه دقت کرد:


«تمام زمستان مرا گرم کن»: «ساعت زنگ زده است. بیدار شده ام.دیشب در آشپزخانه، حمام، دستشویی و زیر راه پله ها سم سوسک ریخته ام. کف حمام سوسک ها مرده اند».

مکالمه: «عصر بود. گرم بود. مریض ها منتظر بودند. منشی یکی یکی صدایشان می کرد. می آمدند، می نشستند، آستین ها را بالا می زدند».

«حوله های نیمه شب»: «ساعت سه صبح رسیدم. نگهبان راه را نشانم داد. خیابان پر از درخت بود و چراغ ها لای برگ ها گم شده بوند».


در برابر چنین شروع هایی با تکیه بر جملات کوتاه، می توان به نمونه هایی کاملا متفاوت هم اشاره کرد:


«شماره 69909»: «بعد از مراسم یکشنبه تمام روز روی سنگ فرش های کلیسا خوابیده بودم، روی خزه هایی که همه جا را گرفته بود و درختان بلند که خورشید را تکه تکه می کرد بالای سر من بود». و یا در ادامه همین داستان «یک روز تعطیل پیش از ظهر در آینه دیدم که موهایم سفید شده است و حالا در این موقع که عصر است و خورشید تکه تکه شده، در آینه کوچک زنی نگاه می کنم که رنگ لب هایش را در آسمان ایران پاک می کند و من دوباره موهایم را می بینم که سفید شده است».


البته تغییر در شیوه نگارش به همین جا ختم نمی شود، چرا که نویسنده دست کم در یکی از داستان های مجموعه به ناگاه تصمیم می گیرد که بسیاری از قواعد مرسوم نگارشی را زیر پا بگذارد. نهاد و گزاره را وارون کند. جای فاعل و مفعول را تغییر دهد و سپس دوباره به جای اول برگرداند. گویا می خواهد نشان دهد در بی قیدی به سر می برد و چنین قواعدی را به رسمیت نمی شناسد. به بخشی از داستان «تخت های روی آب» دقت کنید:


... گفت مرد که «خیلی خوب. می دانم امروز سه شنبه و شما تا سه و نیم و ویدا پهلوی تو». گوشه روسری را مرتب کرد زن و مرد شیشه را بالا کشید. زن رفت و هوا گرم بود. ماشین چرخید یک نیم دور و مرد رفت ...


«تمام زمستان مرا گرم کن» برنده جایزه ادبی منتقدان و نویسندگان مطبوعات به عنوان بهترین مجموعه داستان دهه هفتاد است. متاسفانه من مجموعه های زیادی از داستان های دهه هفتاد را نخوانده ام که بخواهم نظرم را در مورد چنین انتخابی اعلام کنم. با این حال امیدوارم دوستان نویسنده و منتقد در انتخابشان اشتباه کرده باشند و آثار بهتری هم از این مجموعه در دهه هفتاد کشور منتشر شده باشند. همچنین «علی خدایی» با این اثر خود جایزه گلشیری بهترین مجموعه داستان سال 1379 را از آن خود کرده است.

به عنوان حسن ختام، بخشی از داستان «تمام زمستان مرا گرم کن» را در زیر می آورم:


... راننده می گوید: «بیمارستان؟ اگر از چهارباغ برویم از دکه سر چهارراه روزنامه تونو می خرید». برمی گردم. بزرگتر یکی از دوستانش را دیده و با هم حرف می زنند. پشت چراغ قرمز ایستاده ام. من هستم و راننده. روی تابلو بزرگ آگهی روبرو نوشته: «تمام زمستان مرا گرم کن. گرما در یک بسته کوچک. فقط فشار دهید و گرما را روی سینه، روی قلب، بین انگشتان، روی پنجه های پا و ... حس کنید». راننده می گوید: «می بینید آقا! هر روز یک چیز تازه که مردم را بچاپند. تمام زمستون مرا گرم کن. حالا لااقل آگهی یک بخاری بود، آدم گرمی و داغی را می فهمید. حالا با یک پاکت پستی، تمام زمستون مرا گرم کن». از کنار پل تا محل کارم چهار دقیقه راه است. می توانم به داستانم فکر کنم، یا این خیابان را تماشا کنم ...