۲/۱۱/۱۳۸۹

گزارش واره ای از تجمع روز کارگر در تهران

مقصد اول چهارراه ولیعصر است. شاید برای اینکه شرایط را بررسی کنم. شاید هم فقط برای سوار شدن BRT. اوضاع چندان غیرعادی به نظر نمی رسد. اتوبوس که به میدان انقلاب می رسد خیالم راحت می شود. اگر اینجا هم این همه مامور و گارد نگذاشته بودند دیگر شک می کردم که واقعا امروز اول ماه «می» باشد. نگاه مسافران به نیروهای دوباره صف کشیده خیره است. کسی چیزی نمی گوید. شاید بسیاری ندانند که دلیل این تکاپوی دوباره چیست اما دیگر کسی برای پرسیدن کنجکاوی نمی کند. همه می دانند که اگر پرنده ای هم در گوشه ای از این سرزمین بی اجازه پر بزند دل آقایان آنقدر می ریزد که فرمان لشکرکشی صادر کنند.


از انقلاب تا چهارراه نواب تقریبا خبری نیست. بعد از آن کم کم شروع می شود. موتور سوارها؛ گشتی ها؛ سربازان وظیفه؛ ماشین های پلیس؛ ون های نیروی انتظامی و ... به جلوی وزارت کار که می رسیم شوکه می شوم. انگار سال ها از آن روزهای پر التهاب گذشته و دیگر چنین جمعیی از نیروهای امنیتی را به یاد نمی آورم. دو طرف خیابان جای سوزن انداختن هم نیست. نه از تجمع مردمی و کارگری، که از صفوف به هم پیوسته نیروهای انتظامی و گارد و موتور سوار. از اتوبوس که پیاده می شوم همان داخل ایستگاه شروع به سنجیدن شرایط می کنم. سرم گرم وارسی دو طرف خیابان هستم که در مقابل شکم برآمده درجه دار نیروی انتظامی به خود می آیم. بی احتیاطی کرده ام. ایستگاه BRT منطقه بی طرف نیست. به خیر می گذرد. تا خارج شدن از ایستگاه از کنار سه افسر دیگر که باتوم های بلندشان با یونیفورم درجه داری نیروی انتظامی هماهنگی ندارد عبور می کنم. پله های برقی پر است از شعارهایی که ناشیانه مخدوش شده اند. زمزمه هایی از رهگذران به گوش می رسد اما از پل عابر که پایین می آییم همه ساکت می شوند.


فضا خیلی سنگین است. صف به هم پیوسته و فشرده نیروهای امنیتی تقریبا تمام پیاده رو را اشغال کرده و عابرین به دشواری باید از میانشان عبور کنند. در این شرایط طبیعی رفتار کردن کمی سخت است. اگر حواست نباشد و ناخواآگاه به کسی تنه بزنی، یا مثلا پای یکی از نیروها را لگد کنی و یا بیش از اندازه به یکی خیره شوی بازداشت شدنت قطعی است. همه در سکوتی مصنوعی در حال عبور هستند. کمی بعد، انگار که حوصله مامورین سر رفته باشد، یا اضطراب این سکوت سنگین دستپاچه شان کرده باشد از جا در می روند. بی خودی شروع به داد و بیداد می کنند. یک دختر را از صف عابران بیرون می کشند و به سمت ماشین «ون» حل می دهند. بلافاصله یک مرد را که شاید همراهش بوده می گیرند و می کشند. جای ایستادن نیست. حتی نمی توانم با نگاه هم دنبالشان کنم. ده قدم هم جلوتر نرفته ام که یک درجه دار نیروی انتظامی جوانی را بازداشت کرده و دستش را از پشت تا جایی که امکان داشته پیچانده و به جلو حل می دهد. پسرک هیچ چیز نمی گوید. به نظرم تلاشش را می کند که از درد دست ها خم به ابرو نیاورد. با موهای خرمایی نسبتا بلند چهره زیبایی دارد و تصویر «سهراب» را در ذهنم تداعی می کند. تا اینجا بازداشت سه تن را به چشم خودم دیده ام. باز هم جای ایستادن نیست. سر چهارراه بهبودی یک لحظه توقف پشت چراغ قرمز نزدیک است که کار دستم بدهد. موتور سوارهای بسیج نعره می کشند و حمله می کنند. مامور راهنمایی و رانندگی ماتش برده. می خواهم اجازه عبور بگیرم که می بینم جای این حرف ها نیست. جمعیت 20 – 30 نفری با ماشین ها در هم می پیچند. از چهار راه که رد می شوم جلوی ایستگاه مترو آزادی شلوغ است. 50-60 نفری که مثل همیشه جلوی در ایستگاه ها موضع گرفته اند. بیشتر خانم های 30 تا 50 ساله که از ده فرسخی هم معلوم است با آن سر و وضع چرا اینجا جمع شده اند. نفهمیدم چرا هنوز به سمتشان حمله نشده است. می خواهم به آنها بپیوندم که نگاه سنگین دو مامور را حس می کنم. راهم را کج می کنم و قید ماجراجویی را می زنم.


لغتنامه دهخدا در برابر واژه کارگر نوشته: «کسی که رنج می برد و زحمت می کشد؛ کسی که کاری انجام می دهد». بر اساس قانون کار نیز «کلیه اشخاصی که به هر عنوان در مقابل دریافت حق السعی به درخواست کارفرما کار می کنند کارگر شناخته می شوند». با هر کدام از این تعاریف که حساب می کنم آن مامور گارد و باتوم به دست نیروی انتظامی هم نوعی کارگر است. پس تجمع امسال چندان هم بی رونق نبود. دست کم صدها تن از این نوع از کارگرها در روز کارگر مقابل وزارت کار تجمع کرده بوند. تنها ایراد، ناآگاهیشان بود که به جای دفاع از حقوق خود در برابر کارفرما، از حقوق کارفرمایشان در برابر خود دفاع می کردند. هنوز برای گسترش آگاهی تا آن سرباز نیروی انتظامی کار داریم اما بالاخره روزش فرا می رسد.


پی نوشت:

من حدودا از ساعت 17:30 تا 17:45 دقیقه در حوالی وزارت کار بودم و از اتفاقات قبل یا بعد از آن بی خبرم.