۲/۳۰/۱۳۸۹

درس هایی که از خیابان باید آموخت

ساکن تهران اگر باشید باور نمی کنم که گذرتان به میدان و چهارراه ولیعصر نیفتاده باشد، پس شاید شما هم به تجربه آموخته باشید که میان این میدان و چهارراه، به جز تشابه اسمی، یک تشابه دیگر هم وجود دارد: «ترافیک سرسام آور، ناشی از گره خوردن عابرین پیاده با خودروها».


ضلع غربی میدان ولیعصر، درست در ابتدای بلوار کشاورز همیشه انبوهی از عابرین پیاده حضور دارند که می خواهند از خیابان عبور کنند اما یا به ضرب و زور دو مامور راهنمایی و رانندگی متوقف شده اند یا لابه لای خودروهای گذری گیر کرده اند. هر وقت به این ترافیک برخورد می کنم با خود می اندیشم راه حل برطرف شدن این گره کور چیست؟ میدان چراغ راهنمایی ندارد. نه برای عابرین و نه برای ماشین ها. شاید در اولین پاسخ بتوان ادعا کرد که مشکل در قانون است. قانونی که اینجا در چراغ راهنمایی نمود پیدا می کند. یعنی اگر چراغ های لازم برای خودروها و عابرین در نظر گرفته شود هر کدام در نوبت تعیین شده عبور می کنند و دست کم از گره خوردن جمعیت و ماشین ها جلوگیری می شود. اما در فاصله یک کیلومتری این میدان سند معتبری در رد این پاسخ وجود دارد.


چهار راه ولیعصر به همه گونه چراغ راهنمایی و عابر پیاده مجهز است. علاوه بر آن همیشه چند تیم از مامورین راهنمایی و رانندگی در محل حاضر هستند. با این حال نه تنها ترافیک از میدان ولیعصر کمتر نیست، که اتفاقا در هم پیچیدن مردم و ماشین ها به مراتب بیشتر هم هست. هر وقت پشت چراغ عابر می ایستم، به عابرین پیاده ای خیره می شوم که بدون توجه به چراغ قرمز عابر تمام تلاش (و احتمالا به تعبیر خودشان زیرکی و زرنگیشان) را به کار می برند تا از لابه لای ماشین ها عبور کنند و خود را برای چند دقیقه هم که شده زودتر به آن سوی خیابان برسانند. اعتراف می کنم گاهی از برخی شان متنفر می شوم. گاهی به چشم گروهی جنایت کار به آنها نگاه می کنم. گاهی گمان می کنم برای آنها هیچ چیز جز خودشان و تنها خودشان اهمیت ندارد. برایشان مهم نیست که چراغ عابر حق تردد را به خودرو داده است و آنها با پریدن وسط خیابان دارند حق دیگری را پایمال می کنند.


اما گاهی هم که خاطرم کمی آرام تر است به یاد می آورم که اینها همانانی هستند که احتمالا 25 خرداد به خیابان آمده بودند. با دستبندهای سبز و در اعتراض به پایمال شدن «حق انتخاب»شان. اینها احتمالا همان حلقه های سبزی هستند که در جمع دوستانه خود از عملکرد حاکمان و کودتاچیان گله می کنند و حسرت دموکراسی های مدرن و حکومت های آزاد و قانون مدار را می خورند. از همه خنده دارتر و شاید هم تاسف بارتر اینکه اتفاقا به خاطر می آورم اگر با بیشتر این افراد در مورد ریشه مشکلات و چاره برون رفت از وضعیت کنونی صحبت کنیم حتما برایمان نسخه می پیچند که «مشکل در قانون اساسی است؛ باید قانون اساسی را عوض کنیم» و بعد من دوباره به خودم می آیم و به چراغ راهنمایی و رانندگی خیره می شوم و فکر می کنم که اگر یک قانون وجود داشته باشد که هیچ ایرادی به آن وارد نباشد و همه دنیا بر سرش توافق داشته باشند قطعا همین چراغ راهنمایی و رانندگی است.