۲/۱۴/۱۳۸۹

هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد

پز روشنفکری یک فحش نیست؛ یک ناهنجاری سیاسی-اجتماعی است که برای نزدیک به یک قرن است که دامان جامعه ایرانی را گرفته و رها هم نمی کند. البته قبول دارم که اگر چنین ترکیبی به ناروا و نابجا به کار رود می تواند توهین آمیز قلمداد شود، پس همین جا از دوستانی که گمان می کنند در پست پیشین (از ضعفمان پز روشنفکری می سازیم) به آنها توهینی شده پوزش می خواهم. اما موضع من هچنان همان موضع پیشین است که متاسفانه گمان می کنم در تعبیر آن سوءتفاهم هایی پیش آمده است.


مخالفت با حرکت هایی چون حمایت از آزادی بیان وبلاگ نویسان حکومتی نه از این بابت است که آنان نباید چنین حقی داشته باشند و نه از این بابت است که «خیاط در کوزه افتاده» و حالا بگذارید کمی از خنک شدن دلمان لذت ببریم. اصولا انتقاد من به این مصداق خاص و حرکت ویژه نیست. این اتفاق تنها بهانه ای بود که من به عارضه «غفلت از شرایط زمانی و مکانی» اشاره کنم. مثالی هم که در یادداشت پیش زدم کاملا گویا بود. مسئله این نیست که ما نباید شعار زنده باد مخالف سر بدهیم. مسئله این است که اصلا سر دادن چنین شعاری از جانب ما فاقد معنا و اعتبار است. اگر درک تعابیر جدیدش کمی دشوار است به سراغ همان امثال و حکم سنتی خودمان بروید: وقتی ما در حق حیات و تنفس خود هم محتاج و اسیر همین آقایان کودتاچی و حامی کودتا هستیم، شعار زنده باد مخالف من تنها می تواند به یک مثل تعبیر شود: «گربه دستش به گوشت نمی رسید، می گفت بود می دهد». حرف من ساده است:


تنها کسی می تواند ادعا کند صرفه جویی کرده که اصلا پول بیشتری برای خرج کردن داشته و خرج نکرده است.

کسی می تواند ادعا کند که گذشت کرده که فرصت و اختیار انتقام را در اختیار داشته اما استفاده نکرده است.

کسی می تواند مدعی روزه گرفتن شود که نان و آبی در اختیارش بوده تا روزه خواری کند و نکرده است.


از همه ساده تر و بدیهی تر اینکه یک گوسفند قربانی نه می تواند، نه معنی دارد، نه حق دارد و نه اصلا مطلوب است که دلش برای سلاخ خودش بسوزد. سلاخ می تواند، حق دارد، معنی دارد و حتی مطلوب است که دلش به حال قربانی خود بسوزد و از قربانی کردن او دست بردارد. در برابر، میان گوسفندان آنکه تظاهر می کند یا تصور می کند که در لحظه قربانی شدن هم دلش برای سلاخش سوخته احمق ترین گوسفندان و بی خاصیت ترین آنها بوده است. در مقابل، گوسفندی که در لحظه قربانی شدن در برابر سلاخش دست به مقاومت می زند حتی اگر شکست هم بخورد به هر حال وظیفه خود را به انجام رسانده است.


«گذشت کردن»، «ترحم کردن» و «دلسوزی کردن»، مصادیق عامیانه ای هستند که مدرن و سیاسی اش می تواند به «زنده باد مخالف من» ختم شود و تمامی این ویژگی ها مخصوص و برازنده جناح «غالب» و البته «قادر» هستند. جناح مغلوب و تحت فشار که هر لحظه تلفات بیشتری هم می دهد نه می تواند و نه مطلوب است (تاکید می کنم که اصلا مطلوب هم نیست) که چنین شعارهایی سر بدهد و در چنین غالبی فرو رود.


پی نوشت:

در یک کامنت به عنوان مثال از سید محمدخاتمی نام بردم و شعار زنده باد مخالف او در دوران ریاست جمهوری. این شعار در آن زمان معنا داشت چرا که دست کم روی کاغذ یک رییس دولت می تواند مخالفینش را تحت فشار قرار دهد. اما زمانی که در موقعیت ضعف قرار بگیرید این شعار تنها می تواند یک استدعا و یا التماس به حاکمیت قدرتمند باشد.
در همین زمینه بخوانید:

«ما نمی خواهیم فیلترینگ عوض شود، ما می خواهیم فیلترینگ سیاسی نباشد» - آرش کمانگیر

«در دفاع از صدای مخالف» – یادداشت ها و برداشت ها