۲/۱۷/۱۳۸۹

نقدی بر موضع متجاوز و مظلوم در دفاع از حقوق زنان

توضیح: اگر فرصت مطالعه یک یادداشت 3500 کلمه ای را ندارید این پست را نادیده بگیرید، اما اگر حاضرید برای یک نقد خوب وقت کافی اختصاص دهید باید بگویم از نگاه من یادداشت زیر یکی از پرمحتوا ترین نقدهایی بود که در جریان بحث های اخیر پیرامون اظهارات خانم صدر نوشته شده است. این یادداشت را «حمزه عرب زاده» عزیز نوشته و در فیس بوک منتشر کرده بود که لطف کرد و به من اجازه بازنشرش را در اینجا داد.


اخیرا دو مطلب در باب دفاع از حقوق «زنان» از شادی صدر و علی عبدی منتشر شد (که از بد روزگار ما، آغازگر آن سخنان سخیف حجت الاسلام صدیقی بود) در مطلب اول شادی صدر با متهم کردن کلیتی به نام «مردان ایرانی» همه آنان را متهم به پایمال کردن حقوق کلیتی دیگر به نام «زنان ایرانی» کرده بود آن هم به واسطه تصویری از مردان ایرانی که جز با «تیکه انداختن» به دخترها دوره بلوغ را آغاز نمیکنند. علی عبدی در مقاله خود درعین تایید برخی نکات مقاله شادی صدر، تلاش کرده است تا این اتهام را از «مردان ایرانی به مثابه یک کل» بزداید و ضمن مبری کردن گروهی از مردان که البته در صف فمینیسم برای احقاق حقوق زنان تلاش و مبارزه میکنند، این اتهام را متوجه گروهی خاص از مردان کند و در عین حال گروهی از زنان را نیز به نقض حقوق زنان متهم کند. البته نوشته علی عبدی از این جهت که در کلیت انتزاعی «مرد ایرانی»/ «زن ایرانی» شکاف میاندازد و از تقلیل مبارزه برای «حقوق زن» به یک نزاع جنسیتی میرهد و هم از این جهت که او برخلاف خانم صدر پا را از نگاه جانی/ قربانی فراتر مینهد و به مساله تبعیض به عنوان یک مساله ساختاری نگاه میکند ارزشمند است. پرداختن به مساله نابرابری جنستی از طریق متهم کردن عدهای به عنوان «ظالم» و «متجاوز» ( که در نوشته شادی صدر با اصطلاحاتی تند و یکسونگر همراه میشود) و البته بدل کردن گروهی به «مظلوم»، طفره رفتن از اصل و ریشه مساله است. درست همانند داستان تکراری کسانی که مبارزه علیه مفاسد اقتصادی را به مبارزه با گروهی «فرصت طلب» و «غارتگر بیت المال» تقلیل میدهند، اما با حذف این غارتگران، فساد اقتصادی دوباره بازتولید میشود.


اما عنصر مشترک در هر دو این نوشته ها آن است که هردو پیشاپیش به نوعی نظام حقوقی/ رفتاری ارجحیت میدهند و نوع دیگری از الگوهای رفتاری/حقوقی را تحت عنوان الگوهای مردسالار/ ضد زن / تبعیض آمیز و... پس میزنند. این ترجیح، متضمن آن است که به شکل پیشینی به یک برداشت و مفهوم از «زن»، «مرد» و «حق» اصالت دهیم و لذا در دام نوعی ذاتگرایی گرفتار شویم. این نقد همزمان میتواند متوجه دفاع انتزاعی از «حقوق بشر» نیز باشد. ارائه لیست طویلی از حقوقی که همه انسانها در همه زمانها و در همه نقاط جهان باید واجد آن باشند، پیشاپیش متضمن اصالت دادن به یک برداشت و تفسیر از مفهوم «انسان» و البته «حق» است. ادعای چنین اصالت جهانشمولی تنها از طریق یک نگاه ذات باورانه به مفهوم «انسان» و «حق» و ... ممکن است. ذاتی که دوستان طرفدار حقوق بشر یا حقوق زنان بر آن اشراف یافته اند و عده دیگری یا آن را پایمال میکنند یا قربانی آنند و یا از آن غافلند. مشکل آنجا پیدا میشود که گاه کسانی که خود _ از نگاه مدافعین حقوق بشر_ «قربانی»اند و حقوق آنها رعایت نمی شود اصلا بدنبال این حقوق نیستند و دست مهربان مدافعین حقوق بشر را پس میزنند. بسیاری از زنان روستایی، مردان خود را همینگونه «غیرتی» دوست دارند و توقع چایی ریختن برایشان یک امر تحقیرآمیز یا تبعیض آمیز نیست. در این صورت مدافعین حقوق بشر احتمالا به این دفاع ساده بسنده میکنند که آنها از حقوق خود آگاه نیستند و مسخ الزامات یک فرهنگ عقبمانده و تبعیض آمیزند و باید از طریق فرهنگسازی آنان را آگاه کرد_همان استدلال تکراری که چپها برای آگاه سازی کارگران به کار میبردند. ( در قسمتهای بعدی نوشته این پاسخ احتمالی را نقد خواهم کرد)


به عقیده نگارنده، برای دفاع از حقوق زنان باید ابتدا «حقوق» را به مثابه امری که ریشه در تاریخ و روابط قدرت دارد فهم کنیم نه یک امر ذاتی. چنین نگاهی میتواند ما را از پرت افتادن به دام «ذاتگرایی» نجات بخشد و البته دلالت های جدیدی را در دفاع از حقوق زن بهمراه بیاورد. مایلم به گفتهای از میشل فوکو اشاره کنم (بی آنکه مغلطهای برای باورپذیر کردن استدلالات تلقی شود): «هر جامعهای رژیم ویژه خود را از حقیقت دارد، یعنی نوع گفتمانی که در مقام حقیقت پذیرفته میشود {مراقبت و تنبیه}». با تکیه بر یک نگاه تکاملی (هرچند بهنر است واژه «تطوری» را بکار بریم)، در یک سیر تاریخی، در هر جامعهای آن برداشتی از «حق» رواج پیدا میکند و در مقام حقیقت پذیرفته میشود که بتواند با تولید سازوکارهای قدرت به شکل مادی بر جوامع دیگر غلبه کند. تعریفمان را از جامعه میتوانیم به کوچکترین و بزرگترین جوامع تعمیم دهیم. یک خانواده در برابر خانواده دیگر، یک روستا در برابر روستاهای دیگر و یک کشور در برابر کشورهای دیگر. جوامعی که موفق نشوند روابط قدرت و پایههای حقوقی (رسمی و غیررسمی) خود را به شکلی ایجاد کنند که تولیدکننده قدرت بیشتر باشد، یا در سیر تاریخی خود حذف میشوند و یا برای بقاء مجبور به تاسی از روابط قدرت و پایههای حقوقی و حقیقتهای جوامع دیگر میشوند. اینچنین است که در سیر تاریخی جوامع بشری، شاهد نوعی همگرایی هستیم. (برای نمونه کشور روسیه نهایتا ناچار میشود روابط اقتصادی و حقوقی امریکا را بپذیرد.) در یک مسیر تاریخی، این روابط قدرت و این روابط اقتصادی «حقیقتهای» سازگار با خود را نیز تولید میکنند. برای نمونه در یونان بعد از شکست از امپراطوری روم، فلسفه رواقی جایگزین فلسفه افلاطونی میشود و «تارک دنیا شدن» به یک حقیقت و امر مقدس بدل میشود. (امری سازگار با زندگی فلاکت بار یونانیان پس از شکست از روم)


از این منظر، درک ریشههای تاریخی آنچه اکنون به عنوان تبعیض جنسیتی شناخته میشود آسان است. در بیشتر جوامع شکاری (و تا حدود کمتری جوامع کشاورزی) گذشته چون ریشهها و روابط تولیدی به گونهای بود که این مردان بودند که میتوانستند اقتصاد جامعه را شکل دهند، نقشی محوری پیدا کردهاند و زنان نیز باید باروری میکردند تا نیروی انسانی جامعه را تامین کنند. یا برای مثالی دیگر چون مرگ و میر مردان بدلیل جنگیدن بیش از زنان بوده است طبیعی است که چند همسری برای مردان میتوانسته مورد تشویق قرار بگیرد و ...


شاید این استدلالات تا حدودی بدیهی و کسل کننده باشد اما دلالتهای آن میتواند برای دفاع از «حقوق زن» اهمیت داشته باشد. ما وارثین یک تاریخ هستیم با حقیقتهایی که در یک سیر تاریخی بوجود آمدهاند. اگر امروز مفاهیم جدیدی از «حقوق زن» و «حقوق بشر» برای گروه کثیری از طبقه متوسط و قشر تحصیل کرده به الگوهای حقیقت بدل شده، به این دلیل نیست که «آگاهی فرهنگی» جامعه ( یا آن گروه از جامعه) افزایش پیدا کرده است و این حقایق کشف (و نه تولید) شدهاند؛ بلکه به این دلیل است که روابط نوین اقتصادی در جامعه ما شکل گرفته است که این حقوق/ حقیقت های جدید را در خود تولید یا طلب میکند. البته باید پذیرفت که درک پارهای از این حقوق به مثابه «حقیقت»، نه در اثر تجربه واقعی روابط نوین اقتصادی که به دلیل تاثیرپذیری از فرهنگ مدرن آمریکایی/اروپایی بوده است. و از قضا به همان میزان که این «حقوق» مبتنی برتاثیر فرهنگی باشند، و نه مبتنی بر تجربه واقعی روابط نوین اقتصادی، به همان میزان نیز دفاع از این حقوق، انتزاعی تر و غیرواقعی تر خواهد بود. همچنانکه دفاع از برخی از بندهای حقوق بشر حتی برای کشور امریکا و کشورهای اروپایی نیز دفاعی انتزاعی و غیرواقعی است. برای مثال اینکه «هرکس میتواند در هر سرزمینی که میخواهد زندگی کند» ادعایی کاملا انتزاعی است که هیچ فعال حقوق بشری واقعگرایی نمیتواند از آن دفاع کند.


با چنین نگاهی میتوانیم بار دیگر از احقاق «حقوق زنان» دفاع کنیم بیآنکه در دام هرگونه ذاتگرایی گرفتار شویم. آری! حقوق زنان باید بازتعریف شود نه به این خاطر که منشور حقوق زنان در ذات خود واجد حقیقت است بلکه به این خاطر که روابط اقتصادی جدید، بسیاری از این حقوق جدید را میطلبد. وقتی جنگهای پیدرپی مردان زیادی را به ورطه مرگ نمیکشاند، دفاع از چندهمسری جز صحه گذاشتن به بوالهوسی مردان نیست. وقتی زنان میتوانند همراه مردان کار کنند، اجازه همسر برای کار چه معنایی دارد؟ و...


اما با چنین رویکردی میتوان انتقاداتی را به مقالات علی عبدی و شادی صدر و بسیاری دیگر از مدافعین «حقوق زن»/ «حقوق بشر» وارد دانست که البته چون نوشته علی عبدی از واقعگرایی و انصاف بیشتری برخوردار است، مخاطبم را نوشته او میگیرم و تصور میکنم که همین انتقادات با شدت بیشتری متوجه نوشته خانم صدر نیز هست:

1. علی عبدی خود و بسیاری دیگر از مردان را تبرئه میکند که به پشتی تکیه نمیدهند که دوست دخترشان برایشان چایی بریزد و در مقابل گروهی دیگر به چنین اعمالی متهم میشوند و مورد شماتت قرار میگیرند. سوال اینجا پیش میآید که چرا آن دوستان انسان دوست و برابری طلب اغلب به طبقه متوسط رو به بالای جامعه ما تعلق دارند و چرا اغلب پسرهای غیرتی جنوب شهری و روستایی چنین گستاخانه مراقب روسری مادر و خواهر خویشند؟ چرا آن مادران ظالمی که به دخترانشان در مورد بلند خندیدن و بیرون از خانه بودن سخت میگیرند اغلب به قشر سنتی ما تعلق دارند؟ آیا قشر سنتی و فقیرتر ما ذاتا ظالمند؟ شاید پاسخ درخور دوستان این باشد که آنها ظالم نیستند بلکه خود قربانی یک نوع فرهنگ جنسیتی نادرستند. اما من چنین تصوری ندارم. اساسا من هیچ ظلم یا نکته منفی ای در ذات این مطلب نمی بینم که مردی به به بالش تکیه بدهد و همسرش برایش چایی بیاورد. حتی برای من قابل تصور است که در یک شرایط اجتماعی/ اقتصادی خاص (که نظیرش در ایران کم نیست) سختگیری پدر و مادر برای پوشش دخترشان همانقدر واجد حقیقت باشد که سختگیری آنها در مورد درس خواندن فرزندان.

حتی اگر مرد چنین توقعی داشته باشد و زن نیز این توقع را پذیرفته باشد، چرا اینکه مردی بنشیند و زنش برایش چایی بیاورد، ذاتا امری مذبوح است؟ در بسیاری از قشرهای سنتیتر ما زن پذیرفته است که آشپزی کند و مردش برایش خرجی بیاورد و او هم برایش چای دم کند. مرد هم پذیرفته است که کار کند و خرجی بیاورد. چه چیزی به ما این حق را میدهد که گستاخانه چنین روابطی را به سخره بگیریم. همانطور که آقای عبدی به همجنسگرایان این حق را میدهند که در کلیسا ازدواج کنند، چرا این حق را برای یک زوج قائل نیستند که روابط خود را به اینگونه تعریف کنند. آیا مساله چیزی ورای این است که امثال من و علی عبدی در روابط تولیدی و اجتماعی متفاوتی هستیم که در آن دختران و زنان تحصیل کردهاند و ترجیح دادهاند بیرون از منزل کار کنند و ما هم ترجیح میدهیم با زنانی دم خور شویم که مانند ما تحصیل کردهاند و وارد محیط اجتماعی شدهاند؟ و آیا اگر ما و زنانی که با آنها سروکار داریم چنین ترجیحاتی داریم، این حق را داریم که روابط کسانی را که ترجیح میدهند روابطشان را به گونهای دیگر تعریف کنند به سخره بگیریم؟


این خودبرتر بینی که گاه به تمسخر و گاه به نکوهش روابط سنتی میانجامد، ریشه در یک نگاه ذات انگارانه به مساله حقوق زنان دارد و ارزشی ذاتی را برای نوع خاصی از حقوق زنان پیشفرض میگیرد. و همانطور که هر شکلی از «ذات انگاری» همواره به نوعی توتالیتاریزم فکری میانجامد، نگاه ذاتباورانه به مساله حقوق زن هم میتواند به توتالیتاریزم فکری بیانجامد که در شکل رادیکالش در نوشته خانم شادی صدر مشهود است که مردان همه بعنوان قوم ظالمین طرد میشوند و زنان بعنوان مظلومین، به خواص و مقربین درگاه بدل میشوند. و در شکل ملایمترش به برخی عبارات علی عبدی که روابط سنتیای که در سطح وسیع در جامعه ما وجود دارد و اتفاقا در بسیاری از موارد در آن نه از کدورت خبری هست و نه از ظلم و هر دو طرف هم به نوعی انتظارات از یکدیگر تن دادهاند را مورد نکوهش قرار دهد. البته بدیهی است که این صحبتها به معنای ردّ پایمال شدن وسیع حقوق زنان در جامعه ما نیست. متلک انداختن به زنان، حجاب اجباری و انواع و اقسام تبعیضهای قانونی و هنجاری که در جامعه ما علیه زنان انجام میشود به هیچروی قابل انکار نیستند اما برخی الگوهای رفتاری جاری در اقشار سنتیتر یا فقیرتر تنها از وجود پارادایمهای ارزشی متفاوت ناشی میشود نه از ظلم و تبعیض. تبعیضآمیز بودن یا نبودن یک الگوی رفتاری به پارادایم ارزشی بستگی دارد که ما از درون آن قضاوت میکنیم. و هیچکس حق ندارد از جایگاه منجی به زنان سنتی بگوید که به شما ظلم میشود و شما خود از آن بیخبرید.


2. اگر نگاه ذات انگارانه به «حق» را رد کنیم و حق را به صورت امری تاریخی/ تکاملی بفهمیم، باید بپذیریم که هیچ حقوق جهانشمولی برای بشر و انسان وجود ندارد و لذا طرفداران تساوی «حقوق زنان» نیز «حق» ندارد، دستهای از حقوق را، چه با زور و چه با طعنه، رد یا تایید کنند. اینکه در جوامع کنونی میتوان از منشور «حقوق بشر» دم زد به دلیل حقانیت ذاتی آنها نیست بلکه به این خاطر است که به خاطر وابستگی اقتصادی/سیاسی روزافزون کشورها و همگونی شدید روابط تولیدی/اجتماعی در بسیاری از جوامع دستهی خاصی از حقوق مشابه میتوانند تعریف و در مقام حقیقت پذیرفته شوند. اما برای جوامعی که با روابط تولیدی جدید بیگانهاند و رژیم و ساخت اجتماعی ویژه خود را دارند، این حقوق واجد هیچ حقانیتی نخواهند بود و اعمال آنها به این جوامع، تعدی به حقوق آنها است و جز به برهم زدن آرامش آنها و نابودی رژیم ویژه آنها از حقیقتی که به شکلی تاریخی در آنها شکل گرفته نمیانجامد. مثال امروزی و عینی چنین تجاوزی (مثالی که میتواند به شدت بحث برانگیز باشد) آمدن ماهواره یا اینترنت به زندگی روستاییان و حومه نشینان است. بگذارید مثال اخیر را شرح دهیم: برای جوانانی که در روستاهای دورافتاده یا حومه شهرهای بزرگ زندگی میکنند و روز و شبشان در کارخانههای آجر پزی میگذرد و بارقهای از امید به آینده برایشان وجود ندارد، تماشای فیلمهای هالیوودی و رستورانهای لوکس و دختران و پسران جذاب و دلربا و زندگیهای اشرافی آنان چه تاثیری دارد؟ یا تبدیل به یک حسرت و افسردگیهای دائمی میشود یا به عقدههای چرکینی که نهایتا موجب میشود کینهای همیشگی به شمالشهری ها پیدا کنند و به آن «انسانهای ظالمی» (از منظر دوستان) تبدیل شوند که کنار گشتهای ارشاد میایستند یا از آنها حمایت میکنند. ما که از موضع حقوق بشر دوستدار انسانهاییم، باید سعی کنیم که همه انسانها را در جایگاه خودشان و از منظر خودشان بفهمیم. همانگونه که دختران کُرد قربانیان سازوکار اجتماعی خودشان هستند، بسیاری از کسانی که کنار ماشینهای ارشاد میایستند یا از آنها حمایت میکنند نیز قربانیان یک نظام اجتماعیاند. نظامی که اتفاقا برآمده از عقب افتادگی یک سنت اجتماعی نیست، بلکه برآمده از مدرنترین تکنولوژیهای جهان مدرن و توسعه نامتوازن کشوری است که مدرنیزم را به شکل توسعه نیافتهای تجربه میکند. در جوامعی که از منظر روابط تولیدی/اجتماعی مدرن (بی آنکه هیچ بار ارزشی به این واژه بدهم) نشده اند (که شامل بخش وسیعی از مردم کشورمان میشود)، نباید تحت لوای کار فرهنگی، ارزشها و حقوقی را که از منظر ما واجد حقانیت اند به خوردشان بدهیم. این ارزشها و حقوق باید بصورت یک امر انضمامی و ملموس از درون روابط تولیدی / اقتصادی و اجتماعی خودشان طلب شود و به عنوان حقیقت تولید شود. به نظرم حتی نکوهش آنها دربردارنده نوعی تعدی است.


در پایان: ما اکنون در جامعهای زندگی میکنیم که بخش عمدهای از جمعیت شهری آن نوعی از روابط تولیدی/ اجتماعی مدرن را تجربه میکند و بیشک نیازمند برداشتهای جدیدی از "حقوق" و "حقیقت" ایم که حقوق بیشتری را برای زنان ( والبته برای همه قومیتها و اقلیتها و در شرایط فعلی حتی اکثریتها) تضمین کند. اما پیچیدگی جامعه ما از آنجا ناشی میشود که ما نوعی توسعه نامتوازن را تجربه میکنیم و هم زمان سنتیترین روابط تولید در حاشیه شهرهای بزرگ و روستاهای دورافتاده در کنار روابط تولیدی مدرن (و البته توسعه نیافته) در شهرها وجود دارند. در خود شهرهای بزرگ هم تنوع اجتماعی/ اقتصادی فراوانی به چشم میخورد. از این منظر تصور میکنم یکی از بزرگترین آفتهایی که جنبش زنان ممکن است به آن دچار شود این است که با یک برداشت ذاتگرایانه از حقوق زنان، رویکردی انتزاعی به مساله زنان پیدا کند و به همان سرنوشتی دچار شود که فعالین جنبش چپ در قبل از انقلاب به آن دچار شدند. کسانی که خود عموما کارگران و قربانیان نظام سرمایهداری نبودند تلاش میکردند از لابلای کتابهای قطور، تئوریهای مارکس و انگلس و لنین را بفهمند و با تبدیل کردن قشر کارگر به کسانی که مدام استثمار میشوند و تبدیل سرمایهداران به خونآشامانی که از دسترنج کارگران ارتزاق میکنند، مفهومی انتزاعی از «کارگر» / «مظلوم» ساختند و خود در موضع «ناجی» مینشستند و از زبان آنها سخن گفتند. اما کارگران هم مشغول کار بودند و هرگز هم سردر نیاوردند که نظریه «ارزش-کار» چه بود. بیشک جامعه ما هم نیازمند برداشت و رژیم خاص خود از «حق» و «حقیقت» است. حقوقی که البته در مورد بسیاری از قشر تحصیل کرده و طبقه متوسط با حقوق و ارزشهای مندرج در حقوق بشر و حقوق زنان همخوانی دارد. اما نباید فراموش کرد که بخش وسیعی از جامعه ما هنوز ریشهی اقتصادی و تولیدی سنتی دارند و متناسب با آن روابط تولیدی، نظام ارزشی خود را هم دارد و هیچکس حق ندارد با خودبرتر بینی فکر کند که نظام ارزشی آنها عقب افتاده یا ظالمانه است. در پایان باز هم تاکید میکنم که این به معنای رد اشکال گسترده تبعیض علیه زنان نیست. اما جنبش زنان باید به مصداقهایی از این تبعیض بپردازد که در قشر وسیعی از جامعه به عنوان ظلم احساس میشود و قربانیان آن علیه این تبعیضها فریاد میزنند. برای مثال خودکشی دختران کرد، خود بزرگترین فریاد دادخواهی است. بگذارید نوشته خود را با یک تصویر خیالی (؟) ولی آشنا به پایان ببرم:


پسر جوانی صبح ها در خیابانهای جردن در حالیکه نگاهش را از دختران و پسران شیک پوشی که خندان و دست توی دست هم از کافی شاپ بیرون میآیند میدزدد، با یک چرخ دستی آشغال جمع میکند و شب برای خواب به اتاقکش در نزدیکی یک کوره آجرپزی میرود و از قضا احتمالا هر از چند گاهی چند فیلم هالیوودی مثل تایتانیک در خانه رفیقش میبیند. شب موقع خواب مدام عطر لباس آن دخترهای خوشگل شمال شهری و خندهایشان در سرش چرخ میزند و مدام پهلو به پهلو غلط می زند تا مدام در کلش نبیند که یک شرط بندی را برده و سوار کشتی تایتانیک شده و آن دخترهای جردنی روی عرشه تایتانیک عاشقش شده اند و بغلش کرده اند. صبح زود بلند میشود و لباسهای کثیفش را میپوشد. سر راه چشمش به دختر همسایه می افتد. متاسفانه علی رغم تاکیدات خانم شادی صدر، باز هم موفق نمی شود از ورای موضع جنسی به آن دختر نگاه کند. از قصد سرعتش را کم میکند و خوب اندام دختر را دید میزند. شنیده است که چند محل آنطرف تر یکی به یک بچه تجاوز کرده و اعدام شده است. پس بی خیال می شود و راه می افتد طرف جردن. از قضا این دخترخانم همسایه هم تایتانیک را دیده ولی مطمئن است که دیکاپریو عاشقش نمی شود ولی بهرحال تلاشش را میکند و وقتی از خانه دور می شود کیف مدرسه را زمین می گذارد و یک کم صورتش را سرخ میکند. این دخترخانم همسایه هم از بد روزگار یک برادر غیرتی دارد که به هیچ کدام از توصیه های خانم شادی صدر گوش نمی کند. آقای برادر غیرتی توی همان کوره آجرپزی نزدیک خانه کار می کند و ظهر توی کارخانه میشنود که به خواهر یکی از کارگرا تجاوز شده است. عصر که برمیگردد بدون اینکه سلام کند یک کشیده میخواباند زیر گوش آبجی اش و میگوید: «دیگه نبینم موهاتو بریزی بیرون ها!!! از فردا با چادر میری مدرسه!!» مادرش میگوید: «حالا چرا می زنیش؟» برادره میگوید: «اگه بدونی صبح اون پسره بوگندوی آشغالجمعکن چه جوری نیگاش می کرد. اگه جرات داره یکبار دیگه به خواهر من چپ نگاه کنه تا حالیش کنم. خبر داری دیروز به خواهر فلانی تو خیابون تجاوز کردن؟ جسدشو پشت انبار پیدا کردن». آخر شب وقتی داداش خوابیده و مامان دارد سعی میکند به دخترش دلداری بدهد، بابا از راه می رسد. به پشتی تکیه میدهد و میگوید: «یک چایی برام بریز». (که البته همان موقع قول میدهد که بابت این رفتار از خانم صدر عذرخواهی کند) مامان چایی می ریزد و میگذارد جلو بابا. بابا 20 تا اسکناس هزاری میذارد جلو مامان. چشمانشان که به چشم هم میافتد، هر دو لبخند می زنند. دختر هم از آن ور میخندد. بالشش را بر میدارد میگذارد کنار داداش و میخوابد.


گاهی سنگینی واقعیات زندگی موجب میشود که هم به آن برادر غیرتی حق بدهیم و هم به آن پسر آشغال جمع کن هیز و هم به آن دختر. فقط باید یاد بگیریم همه چیز را از چشم و مغز خودمان نبینیم. بپذیریم که «هر جامعه ای رژیم ویژه خود را از حقیقت دارد». یک لحظه تصور کنید خانم صدر صبح روز بعد وارد این خانه بشود و شروع کند ارزشهای فمینیستی خودش را به خورد این مادر و دختر بخت بر گشته دادن. شک ندارم که شب بعد هیچکدام با خنده به رختخواب نمیروند.

پی نوشت:

پس از مطالعه این نقد تصمیم داشتم که نقدی را به عنوان توضیح و تکمیل این دیدگاه بنویسم چرا که گمان می کردم این یادداشت نوعی «نسبی گرایی مطلق» را به تصویر می کشد که در نهایت به بی عملی و بی معیاری برای قضاوت خواهد انجامید. اما خود آقای عرب زاده در یادداشتی دیگر و در پاسخ به برخی نظرات به این نکته ها اشاره کردند و از نگاه من یادداشت کنونی را تکمیل کردند. با این حال از آنجا که یادداشت دوم که آن هم در فیس بوک منتشر شده است خطاب به «علی عبدی» و کامنت های وی نوشته شده است به نظرم انتشار آن در اینجا عملا غیر ممکن شده است. شاید برای تکمیل این بحث فکری دیگری بکنم.