۳/۱۰/۱۳۸۹

شبی که راشل از خانه رفت

«راشل» یکی از خود ما بود. از همه مایی که قربانی «قضاوت»هایی هستیم که روزانه و در هر برخورد با آن مواجه می شویم. ما قضاوت می شویم و تنها معیار در این دادگاه یک سویه علیه ما، دلخواست ها، دیدگاه ها، پیش زمینه ها، علایق و در نهایت وجدانیات دیگرانی است که به خود اجازه قضاوت کردن می دهند. چه تفاوت دارد که نتیجه این قضاوت ها چه خواهند بود. مهم این است که ما مدام در جایگاه متهم نشسته ایم و هر دم در انتظار صدور حکمی دیگر به سر می بریم.

اما «راشل» وجه ممیزی ویژه ای داشت. ویژگی کم نظیر –اگر نگوییم بی نظیری- که او را ممتاز می ساخت: راشل، از همان سلاحی که بارها زخمی اش کرده بود علیه دیگران استفاده نمی کرد. قربانی دردمند قضاوت ها، آگاهانه دانسته بود که مایه زجر و نفرت نه احکام صادره، که نفس دادگاه های یکسویه هستند، پس تلاشش را به کار بسته بود که هیچ گاه از جایگاه متهم به سوی جایگاه قاضی فرار نکند. راشل دیگران را قضاوت نمی کرد.


«شبی که راشل از خانه رفت» شب کریسمسی بود که همه گان در انتظار هدایای جدید و تقسیم محبت به سر می بردند، اما این شب برای راشل «عاشق کریسمس»، آغازی بود به کابوسی مداوم از قضاوت های ویرانگر و بی پایان. پرسشی که او دردمندانه تکرار می کرد و از هر کس که بر سر راهش قرار می گرفت می پرسید در واقع بهت، حیرت و درماندگی اش در برابر دستگاه عریض و طویل قضاوتی بود که گویا به تعداد انسان های روی زمین قاضی و دادستان دارد. او می خواست بداند «ما چقدر انسان ها را می شناسیم» تا بفهمد چگونه اینچنین به خود حق می دهیم تا آنان را محکوم یا تبریه سازیم. سیر سرگشتگی های راشل سال ها ادامه داشت تا در نهایت بدون دست یابی به پاسخ پرسش خود، در کنار کسی آرام بگیرد که در سنجش رخدادی تلخ نه به قضاوت او، که به بازخوانی رفتار خود می پرداخت.


«شبی که راشل از خانه رفت» نمایشی شعارگونه نبود، بلکه تصویرسازی موفقی بود که به خوبی و با زیرکی هرچه تمام تر مخاطب را در موضع قضاوت قرار می داد. مخاطبی که تا نیمه پایانی اجرا مدام پیام نمایش را با ابزاری موسیقیایی و شعرگونه شنیده بود که «من در مورد تو قضاوت نمی کنم» به ناگاه در دام زیرکی نویسنده اثر گرفتار می شود تا سخت ترین و بی رحمانه ترین قضاوت را در مورد ساده ترین و بی گناه ترین و اتفاقا بزرگترین قربانی نمایش انجام دهد. این حیله به خوبی توانست راه فرار «من اینگونه نیستم» را بر مخاطب ببندد و عملا به او نشان دهد که تا چه حد می تواند قضاوت گری بی رحم باشد.


کارگردان اثر برای گریز از فضای کسالت بار نمایشی 90 دقیقه ای و کم افت و خیز، قالبی طنزگونه و موزیکال را برای اجرا انتخاب کرده است. قالبی که هرچند در برخی لحظات پیام اصلی داستان را تحت الشعاع قرار می دهد و بیم آن می رود که کل نمایش را به یک فکاهی بدل سازد، اما دست کم به باور نگارنده موفقیت قابل قبولی به دست می آورد. در نهایت بازی زیبا و پرکار شخصیت اول داستان که به طرزی عجیب در تمام طول 90 اجرا روی صحنه حضور داشت و در مرکز توجه به سر می برد نگارنده را متقاعد ساخت که تماشای «شبی که راشل از خانه رفت» را از هر نظر توصیه کند.


پی نوشت:

ماه ها پیش تصمیم گرفته بودم تا انتشار یادداشت های مربوط به «تیاتر» را در این وبلاگ متوقف کنم. شاید بزرگترین دلیل این تصمیم گفت و گو با برخی روزنامه ها و سایت های خبری برای انتشار این مطالب بود. با این حال این همکاری ها دوام زیادی نداشتند. انگار که دل این «دیوانه سرا» برای فضای تیاتر تنگ شده باشد، دوباره تصمیم گرفتم یادداشت هایم را به همین جا منتقل کنم.

مجموعه ای از تصاویر نمایش را از اینجا ببینید.