۹/۰۱/۱۳۸۸

دریغا دریغا دریغا دریغ

یک دانش آموز دبیرستانی بودم که پروانه و داریوش فروهر به قتل رسیدند؛ خاطره چندان روشنی از آن روزها به یاد ندارم بجز اینکه قطعه شعری در سوگ فروهرها به دستم رسیده بود و سر کلاس به جای گوش دادن به درس مدام آن را با خود مرور می کردم؛ وقتی به انتهای شعر می رسیدم و می خواندم:

بگیر ای جوان جای سرو سهی
که سنگر نباید بماند تهی

گمان می کردم مخاطب این شعر تنها من هستم. شور عجیبی در وجودم احسام می کردم و بی صبرانه در انتظار آینده ای بودم که «درفش سرافراز را» برفرازم. امروز سالگرد مرگ فروهرها بود و من جرات نکردم به دعوت فرزندانش برای شرکت در مراسم بزرگداشت پاسخ بدهم؛ دلم از دست خودم گرفت. این چیزی نبود که می خواستم.