۸/۲۷/۱۳۸۸

افسوس

یک گل نسبتا بزرگ خریده بودیم؛ منظورم یک دسته گل است که برای روی میز ساخته شده بود؛ پایه عریض گل از پوسته درخت و یا یک گل بزرگ انتخاب شده بود و باقی گل ها بر روی این پوسته قرار داشتند؛ میدان آزاد را پیاده به سمت شمال دور می زدیم؛ پشت چراغ قرمز ابتدای خیابان «محمد علی جناح»، جایی که هیچ چیز وجود ندارد جز دود و بوق و اضطراب، هیچ کس خیال ماندن ندارد و همه در حال فرار هستند، درست پشت همان چراغ قرمزی که از ما می خواست لحظه ای درنگ کنیم، یک پروانه پیدا شد و روی گل ها نشست؛ باور نکردنی بود؛ پروانه ای تا این حد بزرگ و تا این حد زیبا؟ آن هم در چنین جایی؟ بال های بزرگ و نارنجی رنگش حاشیه های سیاهی داشت که به شکل لکه های پراکنده در میان رنگ نارنجی هم تکرار شده بودند؛ نمی دانم حیرتمان بیشتر بود یا شادی از اینکه چنین تجربه زیبایی را با هم شریک بودیم؟ تنها با هم؛ هیچ کس دیگر در آن هیاهو پروانه نشسته بر گل های ما را ندید؛ شاید هم اگر می دید باور نمی کرد. آن زمان افسوس می خوردم که چرا برای ثبت این لحظه هیچ کداممان دوربینی نداشتیم؛ و امروز افسوس می خورم که چرا ذهن من این همه در ثبت لحظه های کوچک دقیق و خودسر عمل می کند.