۹/۰۳/۱۳۸۸

وطن من کجا است؟

سال ها است که هرصدای مخالفی از مناطق کردنشین کشور با توجیه «جدایی طلبی» سرکوب می شود. این «سال ها» حتی به پیش از انقلاب 57 باز می گردد. من هیچ قضاوتی در مورد کردهای جدایی طلب ندارم؛ حتی نمی توانم تخمین بزنم که چه درصدی از کردها چنین رویایی دارند؛ اما به خوبی این را درک کرده ام که اگر جدایی طلب بودن یک کرد به اثبات برسد، دیگر حاکمیت در برخورد با او تنها نیست؛ حتی بسیاری از مخالفان حاکمیت فعلی که خود را میهن پرست، ناسیونالیست و یا ملی گرا می خوانند هم حاضر نیستند یک «جدایی طلب» را تحمل کنند؛ این تفکرات در توده مردم هم جا افتاده و نام «جدایی طلب» هم ردیف «خاین» و «وطن فروش» تعبیر می شود.


امروز در خبرها خواندم که جلال طالبانی از حکومت ایران خواسته که اعدام دو شهروند کرد را متوقف کند و نظام هم موافقت کرده است. شاید باید از شنیدن این خبر خوشحال می شدم؛ شاید هم شدم؛ شاید هم لحظه ای در دلم فریاد زدم «به ژی مام جلال»؛ اما خیلی زود دلم گرفت؛ خیلی زود این پرسش قدیمی به سراغم باز گشت که «وطن من کجا است»؟ اگر اینجا وطن من است پس چرا من حق ندارم در وطن خودم آنگونه که می خواهم زندگی کنم؟ پس چرا در وطن خودم نمی توانم به سنت ها و باورهای سنتی خودم پایبند بمانم؟ و اگر اینجا وطن من است، چرا مام جلال باید از آن سوی مرزها به داد من و برادرانم برسد؟


پی نوشت:
هر وقت این پرسش «وطن من کجا است» را می شنوم به یاد صحنه پایانی فیلم «آواز قو» می افتم.