۱۲/۱۵/۱۳۸۸

چهارنگاه به آخرین گفت و گوی میرحسین- بخش سوم – ما خودخواه نیستیم

در جهان سیاست، ادبیاتی شناخته شده، به عنوان مثال بارز دگماتیسم سیاسی وجود دارد که با تعبیر «یا همه چیز، یا هیچ چیز» از آن یاد می شود. معتقدان به این ادبیات به رادیکالیسم کوری متهم هستند که نمی خواهد قواعد طبیعی بازی سیاسی را رعایت کند. اما در نوعی تناظر با این سیاست شناخته شده جهانی، ادبیات ویژه ای نیز وجود دارد که من گمان می کنم به فضای سیاسی کشور ما منحصر می شود: ادبیات «یا من درستش می کنم، یا هیچ کس حق ندارد درستش کند»! این ادبیات آنچنان در کشور ما ریشه دار و شناخته شده است که حتی به امثال و حکم ما نیز راه یافته و به نوعی می توان مثال «دیگی که برای من نجوشد، می خواهم سر سگ در آن بجوشد» را توصیفی برای آن دانست. این گروه را من مخاطبان اصلی میرحسین می دانم زمانی که گفت: «باید متواضع باشیم. هدف آن نیست که تغییرات ناشی از این استراتژی حتما بدست سبزها اتفاق بیفتد. سبز بودن یعنی «خود» در میان نبودن و خودخواه نبودن».


مسئله بسیار مشخص است. دعوا بر سر «چه کسی حکومت کند؟» نیست؛ دعوا بر سر این است که «چگونه باید حکومت کرد»؟ این دو پرسش، اگر نخواهیم راه دوری برویم، دست کم طی 30 سال گذشته مدام بر سر راه جامعه ایرانی قرار گرفته و اتفاقا به صورت معمول انتخاب نادرستی را در پی داشته است. حتی امروز هم می توانید به وفور از رای دهندگان ایرانی بشنوید «به فلانی رای می دهم چون دزد نیست» یا «به بهمانی رای نمی دهم چون اوایل انقلاب فلان کار را کرده بود». اکثریت جامعه ایرانی (تاکید می کنم که چنین عارضه ای به هیچ وجه مختص توده عامی و یا کم سواد کشور نیست) همچنان ملاک های شخصیتی را در انتخاب های خود اولویت می دهند تا ملاک هایی مدرن؛ چرا که در سنت مذهبی همین جامعه نیز ثبت شده که «الاعمال و بالنیات»!


جامعه ای که باور دارد صرف داشتن نیت خوب برای یک امر کفایت می کند و نتایج اعمال در درجه دوم اهمیت قرار دارد (اگر نگوییم اصلا مهم نیست) طبیعتا جامعه ای است که به جای ملاک های شایسته سالارانه، در دوری باطل و بی پایان از بازتعریف ملاک های «ایدئولوژیک» می افتد. یک زمان کسانی باید کشور را اداره کنند که «میهن پرست» باشند. زمان دیگر باید «شاه دوست» باشند. یک زمان باید «انقلابی» باشند و دوره ای دیگر باید «خط امامی» باشند. (احتمالا نمونه های مدرن آن نیز به مانند «سبز» بودن، یا «دموکرات» و «سکولار» بودن در راه است) در هیچ یک از این دوره های زمانی نیز کسی اهمیت نمی دهد که فرد مذکور، جدا از معیارهای ایدئولوژیک، آیا اساسا توانایی مدیریتی و تخصصی اداره امور را دارد یا خیر؟


جالب اینجا است که این هژمونی بیمارگونه حکومت های غالب در کشور، به جناح های اپوزوسیون نیز راه می یابد و ادبیات آنان را نیز تحت تاثیر قرار می دهد. برای این نگاه بیمار اینکه چه کاری در شرف انجام است اهمیت ندارد؛ مسئله مهم تر این است که چه کسی و با چه انگیزه و حتی چه پیشینه ای مشغول انجام این کار است. برای این نگاه رفتن تیم ملی به جام جهانی اهمیت دارد، اما مهم تر از آن این است که کدام مربی و در زمان کدام رییس فدراسیون و حتی در دوره ریاست جمهوری چه شخصی قرار است تیم را به موفقیت و افتخار برساند. برای دارندگان این نگاه بهبود وضعیت اقتصادی یک ضرورت حیاتی است، اما گاه ترجیح می دهند که دشواری های بحران اقتصادی را به جان بخرند، اما فلان شخصیت از بهمان جریان سیاسی در سیاست های اقتصادی خود شکست بخورد. آنان خوب می دانند که بهبود روابط و وجهه بین المللی کشور تا چه میزان برای رشد سیاسی و اقتصادی جامعه حیاتی است، اما زمانی که خود و یا چهره ها و جریانات مورد نظرشان در راس قدرت نیستند امیدوارند که تحریم های شکل گرفته علیه کشور روز به روز افزایش یابد.


این بیماری در طولانی مدت بالا گرفته و به نوعی کینه توزی و انتقام گیری بدل می شود. نتیجه عملی و عینی چنین کینه توزی هایی است که سرانجام سبب می شود تا مثلا هاشمی رفسنجانی، در دور دوم نهمین انتخابات ریاست جمهوری در برابر محمود احمدی نژاد یک بازنده مطلق به حساب آید چرا که برای جامعه ایرانی سال 84 مهم نیست که خاستگاه محمود احمدی نژاد کجا بوده است؛ مهم نیست که چه گروه هایی حامیان وی را تشکیل می دهند؛ مهم نیست که نخبگان جامعه یک صدا و یک پارچه از پیروزی هاشمی حمایت می کنند؛ برای جامعه ایرانی تنها یک چیز مهم است: «انتقام گرفتن از هاشمی». مترادف همان که «اگر قرار است این دیگ برای ما نجوشد، پس بهتر است که برای هاشمی هم نجوشد»! من برای مثال خود از چهره ای چون هاشمی استفاده کردم، حال شما می توانید هاشمی را بنابر شرایط فعلی کشور با گزینه هایی نظیر لاریجانی، مطهری، محسن رضایی، هاشمی شاهرودی، مکارم شیرازی و ... جایگزین کنید.


از نگاه من، میرحسین نیز آگاهانه علیه چنین نگاه بیمارگونه اما رایجی دست به سنت شکنی زده، شجاعانه تمامی اعتبار و آبروی خود را در معرض نقد و حمله قرار می دهد اما همچنان تاکید می کند که «هدف ما، تغییر در چهارچوب نظام است ولی هدف آن نیست که این تغییرات حتما بدست این یا آن فرد صورت بگیرد. ما باید یک اصل اخلاقی را بیاد داشته باشیم و آن تصدیق درستی، خوبی و زیبایی است، حتی اگر این درستی و خوبی بدست ما صورت نپذیرد. به همین دلیل، ضمن آن که محکم بر روی خواسته های خود ایستاده ایم، ولی کم هزینه تر می بینیم اگر خود حاکمیت به سمت این راه حل ها که برآمده از خواست ملت و میثاق ملی ماست پیش برود.



پی نوشت:

- این بخش از گفته های موسوی را می توان از جنبه سیاسی نیز مورد بررسی قرار داد. جنبه ای که نتایج آن بدون تردید فشار سنگینی را از روی دوش جناح میانه روی حاکمیت برداشته و به آن اجازه فعالیت بیشتر در برابر افراطیون را می دهد. اما من همچنان ترجیح می دهم که تمرکز نقدهای خود را بر روی جنبه های اجتماعی این نظرات حفظ کنم.

- مدتی پیش یادداشتی با عنوان «هشدار» نوشتم و طی آن تنها در چند خط و بدون هیچ توضیحی از درخواست کردم که از به کار بردن برخی استدلال ها پرهیز کنیم. اتفاقا علی رغم نام آن یادداشت (هشدار) دوستی در بخش نظرات دلیل آن نوشته را جویا شده بود که در آن زمان فرصت و شرایط پاسخ گویی را نداشتم. امروز گمان می کنم بتوانم از این یادداشت به عنوان استدلال کاملی در مورد همان «هشدار»های پیشین یاد کنم.

- بخش اول این مجموعه یادداشت را با عنوان «مسئله رهبری و هدف گذاری جنبش» و بخش دوم آن را با عنوان «جنبش آگاهی بخشی» بخوانید.