۱۲/۰۵/۱۳۸۸

طغیان

با مدیرم دعوایم شد. شدید. درخواست اخراجم را کرد. شنبه تکلیفم روشن می شود. قطعا به زودی حالم بد خواهد شد اما فعلا خوشحالم که مشکل مالی باعث نشد بخواهم در برابر حرف زور کوتاه بیایم. من از اول تا آخرش کاملا مودب و خونسرد بودم. حق کاملا با من بود. با خیال راحت ایسادم و کوتاه نیامدم. خیلی برایش سنگین بود که اولا در زمین بحث و استدلال یک شکست خورده مطلق بود و در ثانی من حاضر نبودم با نگاه سنتی به رابطه «رییس و مرئوسی» حرفش را دربست بپذیرم و یک «چشم قربان» نثارش کنم. یک دفعه از کوره در رفت و شروع کرد به داد و بیداد و آخرش هم گفت «پاشو برو بیرون». من هم برای اولین و آخرین بار کمی صدایم را بلند کردم، تنها کمی که تحکم اراده ام را به نمایش بگذارد که «به حرف شما اینجا نیومدم که با حرف شما بخوام برم». عین بچه های ننر دوید پیش مدیرعامل که «چغلی» بکند. دوستان و همکاران لطف کردند و سعی کردند وساطتی کنند اما طرف بیشتر از این حرف ها سوخته بود. خوشحالم که تا این لحظه پشیمان نشده ام. باور دارم که شخصیت انسان ها، اخلاق، باورها و حتی اعتقاداتشان را شرایط جامعه به آنها تحمیل می کند و دیگر کیست که نداند اقتصاد در این زمینه حرف اول و آخر را می زند؟ کارگر و زیر دست در این کشور ناچار می شوند به نوکر صفتی و بلی قربان گویی تن در دهند چرا که اولا قانونی وجود ندارد تا از حقوق طبیعیشان حمایت کند و دوما مشکلات اقتصادی اجازه استقلال را به آنها نمی دهد. من نمی دانم اگر کسی بخواهد این بازی را به هم بزند چقدر دوام خواهد آورد. اما باورم این است که چنین تصمیمی «طغیان» است و من «طغیان» را ملاک انسانیت می دانم.