۱۱/۲۳/۱۳۸۸

آرامش، بی حضور دیگران

ساعت هشت و سی دقیقه فلکه اول صادقیه بودم. از بلوار گلاب جای سوزن انداختن نداشت. نه از جمعیت تظاهر کنندگان که از اتوبوس هایشان. از صادقیه به قصد میدان توحید سوار تاکسی شدم. از کنار یک گروه 50 – 60 نفری تظاهرکنندگان که گذشتیم سر و کله یک گروه صدنفره موتورسوار پیدا شد. روی هر موتور تو نیروی زره پوش سوار بودند. نفهمدیم به سمت کجا راه افتاده بودند اما جالب ترین نکته برایم این بود که شاید از بین هر ده اسلحه ای که داشتند فقط یکی مخصوص شلیک گاز اشک آور بود. وینچستر (برای شلیک گلوله های ساچمه ای) و اسلحه مخصوص گلوله های رنگی بیشترین حجم سلاح ها را تشکیل می دادند. انگار امروز قرار نبود کسی با گاز اشک آور متفرق شود.


میدان توحید با یکی از رفقا قرار داشتیم. مثل روز قدس قرار بود از توحید برویم سر نواب. دفعه پیش تا همین مصافت کوتاه را که طی کرده بودیم یک گروه 200 – 300 نفری تشکیل شده بود اما این دفعه از توحید تا چهارراه نواب را یکپارچه نیروهای گارد پوشانده بودند. حتی اجازه ندادند از پیاده رو حرکت کنیم. توسط موانعی همه را به یک دریچه کوچک با عرض نیم متری هدایت کردند که بیشتر از یک نفر از آن عبور نمی کرد. با خودم فکر کردم هرلحظه که اراده کنند می توانند همه عابرین را تفتیش کنند.


با چنین موانعی به خیابان آزادی که رسیدیم چیزی وجود نداشت جز دریایی از عشاق ولایت. دیدم راه باز است و ترجیح دادیم به جای میدان انقلاب (جایی که احتمال حضور سبزها بیشتر بود) به سمت میدان آزادی حرکت کنیم. کنجکاو بودم ببینم آیا من هم می توانم تا خود میدان آزادی و محل سخنرانی احمدی نژاد برسم؟ از نواب (و قطعا پیش از آن نیز) تا آزادی یکپارچه جمعیت بود. چشم ها را تیز کرده بودیم که در میان جمعیت چهره هایی را که احتمالا شبیه خودمان بودند پیدا کنیم اما تا خود میدان که رسیدیم شاید حداکثر ده مورد مشکوک به سبز بودن پیدا کردیم. با این حال این نگاه های جست و جوگر یک کشف جالب برایمان به همراه داشت. حتی در میان جمعیتی که یکپارچه با عکس های خامنه ای و شعارهایی در حمایت او به خیابان آمده بودند، در هر قدم می توانستی لباس شخصی هایی را مشاهده کنی که چهار چشمی اوضاع را زیر نظر داشتند و پنهانی با بیسیم صحبت می کردند.


دو طرف خیابان آزادی کاملا پر بود. ایستگاه های صلواتی (عجیب ترینش ایستگاه صلواتی سازمان زندان های کشور بود) که بیشترشان عکس و بادکنک پخش می کردند تا چای و ساندیس و کیک؛ گروه های سرود، موزیک، مسابقه برای کودکان، مجلس گرم کن هایی شبیه حسینی (برادر کوچک تر همان حسینی معروف، مجری محبوب مسابقات تلویزیونی) ایستگاه های صدا و سیما و در نهایت گروه هایی که با باندهای کم نظیر سرودهای انقلابی را پخش می کردند.


همه چیز شبیه یک کارناوال رنگارنگ بود. سخت می شد در آن حال و هوا خوشحال نبود. رفیق چندان دل و دماغ نداشت اما من همیشه چیزی برای سرگرمی پیدا می کردم: با مامورین امداد و هلال احمر گرم می گرفتم و از بروشورهایشان صحبت می کردم، پرچم های «125»نشان آتش نشانی را مدام تکان می دادم و در نهایت سرودهای انقلابی را با فریاد و شادی تکرار می کردم: «به آنان که با قلم، تباهی دهر را به چشم جهانیان پدیدار می کنند بهاران خجسته باد...»؛ «ایران ایران ایران خون و مرگ و طغیان...» و از همه جالب تر که فریادم را برای اطرافیان کمی تردیدبرانگیز کرده بود: «بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر...».


قیافه ها کمی غریبه تر از 9 دی ماه به نظرم رسید. رفیق هم نظر موافقی داشت که در همین لحظه یکی از سخنرانان میدان آزادی از جماعتی قدردانی کرد که «از تمامی نقاط کشور یک سفر معنوی به تهران داشته اند» تا در مراسم 22 بهمن شرکت کنند. دیگر لازم نبود بحث قیافه شناسی قومیتی را ادامه دهیم. به میدان آزادی که رسیدیم اولین (و آخرین) بیلبورد توهین آمیز به رهبران جنبش سبز (موسوی، کروبی و خاتمی) را دیدیم. دیگر جمعیت آنقدر فشرده شده بود که ترجیح دادیم به جای وارد شدن به میدان آن را دور بزنیم و به سمت آریاشهر حرکت کنیم. امیدوار بودیم دعوت مهدی کروبی یک هسته برای حرکت سبزها ایجاد کرده باشد.


در ضلع شمالی میدان تازه متوجه شدیم جمعیت از میدان آزادی تا میدان آریاشهر هم به صورت یکپارچه ادامه دارد. آنجا تخمین من از کل جمعیت از 2 میلیون نفر هم گذشت. دیگر زیاد دل و دماغ بگو و بخند نبود. فقط پخش غافل گیر کننده سرود «یاردبستانی» به داد رسید تا با رفیق دو نفری بزنیم زیرآواز: «دشت بی فرهنگی ما، هرزه تموم علفاش، خوب اگه خوب، بد اگه بد، مرده دلای آدماش...».


از زیر پل شیخ فضل الله که رد شدیم به نظرم رسید که تا آریاشهر برویم و اگر آنجا هم خبری نبود دیگر قید 22 بهمن را بزنیم. کمی جلوتر، کمتر از 100 متر مانده به ابتدای بلوار گلاب جمعیت به هم پیچید. از دور معلوم بود درگیری شده است. به سرعت دویدیم. اول فریادهای التماس زنی توجهمان را جلب کرد. مردی را دیدیم که چند نفر یقه اش را گرفته اند و به سر و صورتش می کوبند. همسرش که اتفاقا زنی با چادر مشکی بود التماس می کرد که رهایش کنند اما خودش هم از مشت و لگدها بی نصیب نماند. با آن قیافه های تابلو، هیچ راهی نداشتیم بجز اینکه کاسه داغ تر از آش شویم. با صدای بلند به مرد بی نوا فحش می دادیم و با عصبانیت به سمت پیاده رو هلش می دادیم تا بتواند فرار کند. (کنار بزرگراه محمدعلی جناح زمین خالی بزرگی قرار دارد که نیم متری از سطح زمین بالاتر است و تا یک خیابان آنسوتر ادامه دارد). خیالمان که از خلاصی مرد و همسرش راحت شد تازه متوجه یک هجوم دیگر شدیم. این بار یک نفر را زیر پا انداخته بودند و شاید صدنفری به جانش افتاده بودند. دوباره باید کاسه داغ تر از آش می شدیم. این بار شعارمان این بود که «امروز نه؛ امروز نمی زنیم!». بدک نبود؛ پسرک را از زیر درست و پا بیرون کشیدیم. دست و صورتش خونی بود. سر چند نفر که باتوم و چماق کشیده بودند داد و بیداد کردم که حسابی جا خوردند و عقب کشیدند. کشاندن پسر به محوطه خالی کنار خیابان خیلی طول و زحمت داشت. مدام گروهی جدید یورش می آوردند و ما باید با کمک یکی دو نفر از بسیجی ها پسرک را از حمله های پیاپی در امان نگه می داشتیم. فشار جمعیت به حدی بود که هرلحظه ممکن بود خودمان هم زیر دست و پا بیفتیم و کشته شویم. به محوطه کنار خیابان که رسیدیم فریاد زدم «زنجیر ببندید؛ نذارید کسی بیاید». نمی دانم چرا هرکس بلندتر داد می زد چند نفر پیدا می شدند که به حرفش گوش کنند. خلاصه نجاب پیدا کردیم. من و پسرک و دو بسیجی دیگر. اما از اینجا به بعد همه چیز به هم خورد. ماشین آوردند و من نتوانستم راضیشان کنم که آزادش کنند. کم کم به خودم هم شک کردند. ترسیدم و پسرک را رها کردم.


ساعت از 11 هم گذشته بود. چند نفر از دوستان را دیدیم. از آریاشهر آمده بودند. می گفتند کروبی که آمد گروهی دورش را گرفتند اما بعد حمله شد و همه پراکنده شدند و کروبی هم مضروب شد. حتی گویا پسرش را هم بازداشت کرده بودند (که این خبر بعدا تایید شد). آنجا بود که دیگر تاسف خوردم برای آرامش پریشان حامیان ولایت. حتی اگر وسط صدها هزار حامی ولایت یک جوانک سبز هم وجود داشته باشد انگار خواب همه شان آشفته می شود. همه شان دگرگون می شوند. من در 22 بهمن فقط یک چیز دیدم: آرامشی حامیان دولت و ولایت تنها «بی حضور دیگران» امکان پذیر خواهد بود.