۸/۰۷/۱۳۸۹

نگاهی به نمایش «تور عروس»

روایتی سطحی از شکافی عمیق


تلاش برای نمایش سیمای انسانی جلاد، تلاشی ستودتی در تبدیل فضای سیاه و سفید به طیفی گسترده تر از رنگ ها است. در این حالت می توان به حریم شخصی جلاد نفوذ کرد تا دریافت که او نیز انسانی است با دغدغه های عادی و روزمره دیگر همتایان خود. انسانی که هرچند برآیند اعمالش به جنایت کشیده شده است، اما همواره این امکان وجود دارد که بتوان با تغییراتی از داخل همان زندگی، وی را در مسیر دیگری قرار داد. به تصویر کشیدن سیمای انسانی جلاد فضای جامعه را از دوقطبی های متضاد خارج کرده و امکان برقراری گفت و گو و کاهش هزینه تفاهم و ارتباط را پدید می آورد. شاید من بتوانم بپذیرم کشور ما نیز در شرایط فعلی تا حدودی به چنین تصویرسازی هایی نیاز داشته باشد، اما نمی توانم درک کنم چرا باید هنرمندی تلاش کند تا «مجاهدین*» و «آزادی خواهان» را دقیقا روی دیگر همان «جلادان» به تصویر بکشد؟!

«تور عروس» نمایشی است در حال و هوای انقلاب مشروطه که تا حدودی تلاش می کند وضعیت زنان را در جریان درگیری های آن انقلاب به تصویر بکشد. با این حال به گمان من نمایش نه تنها از به تصویر کشیدن وضعیت زنان که حتی از ترسیم یک شخصیت قابل درک برای هر یک از نقش های تعریف شده نیز کاملا عاجز است. تمام آنچه بر روی صحنه به چشم می آید در کلیشه هایی خلاصه می شود که «تور عروس» هیچ کمکی در شفاف سازی و یا حتی باورپذیرتر شدن آنها نمی کند. یک زن سنتی که علی رغم خشونت های ظاهری شوهرش هنوز عاشق او است. هیچ گاه از خانه بیرون نمی رود چرا که شوهرش دوست ندارد. در تمام طول زندگی مشترک هر شب پای او را با شلغم له شده ماساژ می دهد. در طول اجرا مدام با او اشاره های شخصی رد و بدل می کند، هیچ گونه رد پایی از هیچ نارضایتی به جای نمی گذارد، اما در یک لحظه و بدون هیچ پیش زمینه ای او را به قتل می رساند و از صحنه خارج می شود.

زن دیگر کلیشه ای از عاشقی است که در سوگ معشوق خود 20 سال تمام سیاه پوش باقی مانده است. تحصیل نکرده و احتمالا تنها به دلیل ارتباط با معشوقی با سواد از هواداران مشروطه و آزادی خواهی است. (حال بماند که خود این معشوق هم چندان تکلیفش روشن نیست؛ بعید می دانم «دارالفنون» رفته های دوره مشروطیت آنچنان تعدادشان زیاد بوده باشد که یکیشان باغبان شاه شود) کینه شاه و استبداد را دست کم به دلیل قتل معشوق به دل دارد. اما از اینکه در خانه کسی زندگی می کند که خود یک جلاد است انگار هیچ گزندی به دل راه نمی دهد و حتی در برابر اعترافات این جلاد در توصیف صحنه های جنایت نه تنها هیچ عکس العمل خاصی نشان نمی دهد، که حتی می توان گفت به دفاع و توجیه هم بر می خیزد.

خود جلاد کلیشه کاریکاتورگونه ای است از مردی به ظاهر خشم و درشت اندام که دلی بسیار کوچک دارد و حتی شنیدن بوی خون نیز آنچنان حالش را بد می کند که اختیارش را از دست می دهد. مرد خانواده دوست خشنی که معلوم نیست بر اساس کدام منطق زمانی که حتی به همسرش اجازه خروج از منزل را نمی دهد، اختیار تام و تمام یافتن شوهر برای دخترش را به او سپرده و داماد خود را حتی تا شب پیش از عروسی هم ندیده است. از سوی دیگر این مرد که در خانه غرق در شوخی و سادگی تصویر شده است، ماجرای جنایات باغ شاه و حتی قتل هایی را که خود مرتکب شده به گونه ای تعریف می کند که گویی تنها ایراد ماجرا وجود خونی است که او به بوی آن حساسیت دارد. اصولا نه مرد و نه هیچ کدام از زنان خانه در برخورد با این همه جنایت هیچ احساس خاصی، حتی یک تعجب خشک و خالی هم ندارند. البته فقط تا زمانی که نوبت عزیزان خودشان می رسد.

در نهایت مرد دیگر، مجاهد مشروطه خواهی است که نمایش بدون هیچ پشتوانه منطقی و یا احساس نیاز از جانب داستان، یک سمت عاشق پیشگی هم برای وی تعریف می کند. مردی دمدمی مزاج، تندخو، افراطی، با شعارهایی ماکیاولیستی و برداشتی کودکانه و سطحی از آزادی که به خوبی طعمه مناسبی می شود برای ترسیم سیمایی جلاد گونه از آزادی خواهان. بدین ترتیب جلاد و آزادی خواه هیچ کدام فرقی با یکدیگر ندارند و هر دو تنها زندگی و آسایش را از مردم سلب کرده اند. (البته مردمی که دست کم در این نمایش آنها هم خیلی راحت آدم می کشند و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است از کنارش می گذرند)

«تور عروس» آغاز بسیار خوبی دارد. دکور نمایش برای فضای داستان بسیار مناسب است. از ایده هایی نظیر اجرای موسیقی زنده و همچنین زنان سیاه پوشی که در گوشه و کنار صحنه حاضر هستند و گه گاه در ترسیم شرایط کمک می کنند نیز بهره مناسبی گرفته شده است. تلاش قابل تقدیری نیز صورت گرفته تا زبان نمایش با ادبیات دوره مشروطه همخوانی و سازگاری داشته باشد. همه اینها سبب می شود تا مخاطب نیمی از زمان اجرا را با اشتیاق تمام به پی گیری داستان بپردازد و امیدوار به اتمام یک اثر برجسته باقی بماند. اما هرچه به پایان کار نزدیک می شویم امیدهای مخاطب یکی پس از دیگری به ناامیدی بدل می شود. انگار که کارگردان پتکی به دست گرفته و یکی یکی نقاط قوت نمایش را هدف می گیرد تا با وقوع هر اتفاق جدیدی ضربه ای کاری به کل داستان وارد کند. ده دقیقه پایانی نمایش به صورت کامل به یک کابوس کسالت بار تبدیل می شود تا به هنگام اتمام اجرا دیگر برای کسی حوصله و انرژی تشویق هم باقی نگذارد. در نهایت «تور عروس» حرفی برای گفتن نداشت و من این را ناشی از کم بضاعتی نویسنده و کارگردان می دانم در زمینه پر حساسیتی که به سراغش رفته اند.

پی نوشت:
* منظور من از مجاهد اشاره به هیچ اسم خاصی نیست، اما در متن نمایش اشاره به مجاهدین مشروطه خواه است.

نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.