۷/۲۷/۱۳۸۹

حکایت این روزهای من - 14

آن زمان که چلچلی مملکت بود و دلارهای نفتی سرازیر شده بودند و دنیا را هم بحران اقتصادی گرفته بود و هر شرکتی برای فرار از ورشکستی التماس می کرد که بیاید و اینجا هم یک قراردادی ببندد، شرکت صدها میلیون دلار* قرارداد خرید بست و این وسط با دست باز حاتم بخشی هم می کرد. زمان گذشت و بحران آغاز شد و تحریم ها شکل گرفت و کفگیر این وری ها به ته دیگ خورد، حالا آن وری ها یکی یکی سرشان را بالا می گیرند و برای دریافت اقساط 5 درصد و 10 درصد و 20 درصدشان صف کشیده اند و صدایشان دارد بالا می رود، اما شرکت آه ندارد که با ناله سودا کند. نتیجه اینکه کل تیم بازرگانی که اخراج شدند، حالا مهندسی را بسیج کرده اند که تمام کارهای فنی را کنار بگذارید و قراردادها را بگیرید مو به مو بخوانید ببینید جایی بندی، ماده ای، تبصره ای چیزی پیدا می شود که علی الحساب پرداخت اقساط را به تعویق بیندازیم که ای بسا از این ستون به آن ستون فرجی شود. تا زمانی که بحث معامله با شرکت های خارجی است چندان دست و دل آدم نمی لرزد. چشمشان کور. می خواستند موقع قرارداد بستن حواسشان جمع باشد تا مانند آن شرکت کره ای که کل جنس را تهیه کرد اما بندی در قراردادش گیر آوردند تا پولش را ندهند ورشکست نشوند و مدیرعاملش را اخراج نکنند. اما زمانی که تولیدکنندگان داخلی سر خودشان را بر می دارند و تا دفاتر مهندسی شرکت هم سرک می کشند که «به والله کلی کارگر استخدام کرده ایم و ماده خام خریده ایم و هزینه های میلیاردی برای خودمان تراشیده ایم و حالا سودش به جهنم، جواب کارگر بدون حقوق را چه بدهیم» آدم نمی داند چه جواب بدهد. امضایش را یکی دیگر زده و بی تدبیری اش از جای دیگر بوده و حالا این شما هستید که باید در برابر چشمان ملتمس تولیدکننده شرمسار شوید. گاهی به ذهنم می رسد ما که خودمان ماه ها است حقوق نگرفته ایم اینجا نشسته ایم و شده ایم ابزار نان بری از یک عده کارگر دیگر. حکایت مجسم «خسر الدنیا و الآخره» است حکایت این روزهای ما.

پانویس:
* رقم اغراق شده نیست. حتی رقم واقعی به مراتب بیش از این است.